این رفیق مان آغلام نتوانسته بود درس بخواند ، سه چهار سال در کلاس هفتم در جا زده بود آخرش مدرسه را رها کرده رفته بود راننده آقای پیله ور شده بود
آقای پیله ور توی محله مان کارخانه چای سازی داشت، از آن کارخانه های چهار پنج طبقه که وقتی آدم از کنارش رد میشد از عطر چای مدهوش میشد
آغلام چند صباحی راننده کارخانه آقای پیله ور بود تا اینکه ژاندارم ها آمدند یقه اش را گرفتند بردندش سربازی.
آغلام وقتی به سربازی رفت چون بر و رویی داشت شد گماشته و راننده تیمسار فلانی.
یک روز ما با رفیقان مان جلوی قهوه خانه مشدی مختار ایستاده بودیم که ناگهان یک جیپ ارتشی جلوی پای مان ایستاد ! آغلام بود . همان آغلام خودمان ! رفته بود لباس تیمسار را با همه آن قپه ها و زلم زیمبوهایش بتن کرده بود آمده بود محله مان بما نشان بدهد تیمسار شده است!
دیروز پریروزها یک جایی خواندم که وقتی یکی از این آدم های چرکین به وزارت میرسد و از مجلس ملایان رای اعتماد میگیرد به راننده اش میگوید یکراست برو همان محله ای که من آنجا بزرگ شده ام !
میخواست به بچه محل ها نشان بدهد سوار بنزشده است
معلوم میشود در این پنجاه سال گذشته هم آغلام ها تکثیر شده اند هم میرزا فتح الله ها و هخاها !

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر