صفحه نخست » آنها که دیر آمدند، گیلهمرد
تراژدی رستم فرخزاد -- که حکیم فردوسی با مهارتی بینظیر آن را در شاهنامه به تصویر کشیده است -- یکی از اندوهبارترین فصلهای تاریخ ایران در آستانه فروپاشی ساسانیان است.
نهتنها تراژدی شکست یک سردار؛ بلکه در حقیقت شکست یک جهان است.
رستم فرخزاد؛ آخرین صدای عقل
رستم فرخزاد یا فرخزادان، سپهسالار بزرگ ایران، از خاندان نامدار اسپهبدان بود؛ مردی کارآزموده، سیاستدان و آگاه به فرسودگی درونی دولت ساسانی.
او نهتنها یک فرمانده نظامی، بلکه آخرین صدای عقل و بانگ هشدار در برابر سقوط بود.
تراژدی رستم فرخزاد نه فقط در میدان نبرد، بلکه پیش از آن آغاز شده بود.
هرجومرج سیاسی پس از قتل خسرو پرویز؛ فروپاشی اقتدار حکومت مرکزی و چنددستگی میان اشراف و موبدان و سرداران؛ اقتصاد فرسوده و جامعهای خسته از جنگهای بیپایان با روم؛ و بیاعتنایی به هشدارهای رستم که گوش شنوایی برای آن نبود، به این تراژدی رنگ واقعیت بخشید.
قادسیه؛ شکست پیش از نبرد
در جنگ قادسیه -- به سال ۶۳۶ میلادی -- رستم با سپاهی خسته و ناهمدل، روبهروی نیرویی ایستاد که ایمان و انگیزه و انسجام داشت؛ اما آشفتگی در فرماندهی سپاه ایران و خیانت و بیکفایتی و ناکارآمدی برخی از سرداران، کار را یکسره کرد و ایران به چنگال خونین بیابانگردان تازی افتاد و ویران شد.
حکیم فردوسی در شاهنامه، در بیان پادشاهی یزدگرد، نامه رستم فرخزاد اسپهبد ایرانی در آستانه جنگ قادسیه را با هنرمندی بیمانندی به تصویر میکشد و ضمن یادآوری نابودی تدریجی دولت ساسانی و آزمندی بیابانگردان تازی، آینده تیرهوتاریکی را برای ایران پیشبینی میکند:
چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنجهای دراز
نشیبی دراز است پیشِ فراز
این نامه نماد سقوط ایران ساسانی است که در ادبیات ملی ما، حس اندوه تاریخی و شکست تمدنی سرزمین ما را بازتاب میدهد.
از رستم تا مصدق و بختیار
مقایسه تراژدی رستم فرخزاد با تراژدی مصدق و شاپور بختیار یک سنجش تاریخی نیست، بلکه مقایسهای وجودی است.
رستم فرخزاد میدانست کشور از درون فرسوده است و دشمن فقط در خارج از مرزهای ایران نیست.
او میدانست شکست نظامی حاصل فروپاشیهای سیاسی و اخلاقی است.
در زمان رستم فرخزاد، شاهان بیاعتبار یکی پس از دیگری میآمدند و کنار زده میشدند؛ اشراف برای حفظ منافع خود سرگرم زدوبندهای پیدا و پنهان بودند و موبدان نیز در پی حفظ قدرت خود.
تراژدی رستم فرخزاد و تراژدی مصدق و بختیار اگرچه چهارده قرن با هم فاصله دارند، اما از آن تراژدیهای ایرانیاند که استخوانبندی مشترک دارند:
آگاهی، تنهایی، و شکست در برابر ایمان یا هیجان کور جمعی.
تراژدی رستم فرخزاد رویارویی عقل در برابر تقدیر است و تراژدی مصدق و بختیار، تراژدی قانونمداری در سرزمینی است که هرگز با قانون آشتی نکرده است.
تنهایی و پایانها
تراژدی مصدق و بختیار، تراژدی تنهایی و بیکسی است.
مصدق و بختیار در لحظات سرنوشتساز تنها ماندند؛ نه بدین سبب که اشتباه کردند، بلکه بدین دلیل که درست ایستادند.
رستم فرخزاد پایان ایران کهن را دید؛
مصدق ناکامی ایران مشروطه را؛
و بختیار مرگ ایران مدرن را.
مرگ رستم فرخزاد، مرگ آخرین توهم قدرت ساسانی بود؛ تراژدی امروز ما مرگ تدریجی «امید» و عادیشدن «درد» است.
ما به درد خو گرفتهایم؛ این مرگ بیصدا اما بسیار خطرناک است.
رستم فرخزاد میدانست سپاه او پیش از آنکه در میدان بشکند، در دلها شکسته است.
اسبها هنوز ایستاده بودند، اما امید از پای افتاده بود.
امروز ملت ما بهظاهر رستم فرخزادی ندارد، اما اگر امیدمان را از دست ندهیم، خواهیم دید هر خانهای سرداری یا سردارانی چون رستم فرخزاد دارد؛ خسته اما پرامید.
امید؛ خط آخر دفاع
دشمن اگر همچنان میکشد و میتازد و مینازد، در فرسودگی ماست؛ در عادتکردن ما به دردها، و در امیدی است که میتواند آهستهآهسته از تقویم زندگانی ما حذف شود.
اگر ملتی امیدش را دفن کند، دیگر تاریخی نمیماند تا ادامه یابد.
تراژدی نه در شکست و سقوط، بلکه در ماندنِ بیمعناست.
