۲ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

عجب آدم شدیم ها ...!!؟


امروز مردم هلند با آرامش و وقاری که شایسته مردمان متمدن است نسبت به کسانی که در سقوط هواپیمای مالزیایی جان باخته اند ادای احترام کردند
نه کسی یقه درانید ، نه کسی بر سر و روی خود کوبید ، نه کسی غش کرد ، نه کسی نوحه ای خواند، نه کسی عربده ای کشید ودشنامی داد و نه کسی کف بر دهان تیر ملامت را بسوی روس و پروس و امریکا و اسراییل و ساحل عاج و بورکینا فاسو پرتاب کرد
کلیسا ها ناقوس های خود را به صدا در آوردند ومردم در جاده ها و خیابان ها از اتومبیل های خود پیاده شدند ونسبت به همه کشته شدگان ادای احترام کردند و اندوه خود را به نمایش گذاشتند نه خشم شان را .
من وقتی جریان ورود اجساد قربانیان این حادثه را در تلویزیون میدیدم با خودم میگفتم اگر چنین حادثه ای در ایران ، پاکستان و یایک کشور مسلمان اتفاق افتاده بود چه میشد ؟
لابد عده ای با ریش و پشم ونعلین و دمپایی پلاستیکی وقبا و ردا و نکبت و کثافت درخیابانها راه می افتادند و شیشه های چند سفارتخانه را می شکستند واز دیوار چند سفارتخانه دیگر بالا میرفتند و پرچم امریکا و اسراییل و روس و پروس وساحل عاج و بورکینا فاسو را آتش میزدند وبادهانی کف زده و مشت های گره کرده و گریبانی چاک چاک برای عالم و آدم خط و نشان میکشیدند و بعدش هم میرفتند چلوکباب و قیمه پلو وآش شله زرد شان را نوش جان میکردند و از فردا روز از نو روزی ازنو...
راستی ، این آقای امام خمینی نبود که بما وعده داده بود اسلام عزیز ما را آدم خواهد کرد ؟
عجب آدم شدیم ها ؟!

۳۱ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آیت الله پهلوی !!

میگفت : در خانه احمد شاملو نشسته بودیم که زنگ خانه بصدا در امد
پرسیدند : کیست ؟
جواب آمد : مسعود بهنود
شاملو به آیدا گفت : در را باز کن ؛ آیت الله پهلوی تشریف آورده اند !
** پی نوشت :
آقا ! به دستان بریده حضرت ابلفضل ما بی تقصیریم . ما چیزی شنیده بودیم اینجا نقلش کردیم
بقول آخوند ها : العهده علی الراوی 

۳۰ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فرشته رحمت ...!!

آن قدیم ندیم ها - در عهد پادشاه وزوزک - که ما در تبریز دانشجو بودیم ؛  یک فرشته خانمی داشتیم که میخواست هنر پیشه سینما بشود . 
بچه ها اسم این فرشته خانوم را گذاشته بودند فرشته رحمت !چرا که تنها خواجه حافظ شیرازی بود که ابواب رحمت این فرشته خانوم برویش باز نشده بود .
از آنجا که در دنیا همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد ؛ انقلابی شد و آقایانی رفتند و یک مشت آتا و اوتا بلند و کوتاه آمدند و یکوقت ما دیدیم سر و کله این فرشته خانم توی اداره مان پیدا شده و آنچنان خودشان را در چادر چارقد پیچیده اند و آنچنان امر و نهی و " این را بپوش آنرا نپوش " صادر میفرمایند که انگاری از روز ازل تاکنون هیچ بنی آدمی که نه ؛ بلکه هیچ آفتاب مهتابی زیر و بالا و جاهای خوب خوب  ایشان را ندیده است 
سالی گذشت و بمصداق " ده خوب است برای کدخدا و برادرش " ما بار و بندیل مان را بستیم و قبل از اینکه آواره کشور ها و قاره ها بشویم ؛ دو سه سالی از ترس آدمخواران اسلامی در غبار زمان و زمانه گم شدیم و مدتها از این فرشته رحمت خبری نداشتیم تا اینکه پریروز ها دیدیم ایشان در یک فیلم آبدوغ خیاری  نقش اول را بعهده دارند و الحمد الله به مشروطه شان رسیده اند .
وقتی داشتیم اسامی بازیگران این فیلم آبدوغ خیاری را نگاه میکردیم دیدیم این فرشته رحمت اسم مبارک شان را به  " هاجر " تغییر داده اند تا بقول معروف از مزایای آن بر خور دار بشوند . 
با خودمان گفتیم : وقتی جناب آقای فریدون اسم شان را به آ شیخ حسن تغییر میدهند چه اشکالی دارد فرشته رحمت ما هم بشود هاجر ؟ به گاو و گوسفند کسی که آسیبی نمیرسد . میرسد ؟ 

فقط نمیدانیم که درهای رحمت بیکران ایشان همچنان بروی طالبان و طلابان باز است یا نه  یا بقول شیرازی ها آدم آهک میشود !!

۱۸ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آخر عاقبت رشوه خواری در ینگه دنیا

شهردار سابق نئو اورلئان  - آقای ری ناگین - امروز به اتهام رشوه خواری محکوم به ده سال زندان شد .
آقای ناگین در سال 2005 بهنگام بروز طوفان وحشتناک کاترینا شهردار نئو اورلئان بود .
دادستان ایالتی برای آقای ناگین تقاضای بیست سال حبس کرده بود اما قاضی دادگاه - خانم هلن بریگان - مدت حبس او را به ده سال تقلیل داد .
آقای ناگین متهم است که معادل یکصد و شصت هزار دلار از یک شرکت مقاطعه کاری رشوه گرفته است و علاوه بر آن با خانواده خود به دو سفر تفریحی رایگان  به هاوایی و جاماییکا  رفته است .
آقای شهردار سابق در سپتامبر آینده  راهی زندان خواهد شد و ده سالی آب خنک میل خواهد فرمود
داشتم با خودم فکر میکردم اگر قرار بشود رشوه خواران ایرانی هم دستگیر و محاکمه شوند آیا تنابنده ای در دستگاه اجرایی مملکت باقی خواهد ماند یا همگی باید به یک زندان بزرگ منتقل شوند ؟ 

۱۷ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

هدیه الهی


حضرت علامه مجلسی در کتاب مستطاب حليه المتقين از قول حضرت صادق نقل فرموده اند که چون حق تعالی بنده ای را دوست دارد؛ يکی از سه تحفه را برای او ميفرستد:  تب؛  درد چشم؛ يا درد سر

راستش؛ ما تا همين امروز  خيال ميکرديم با اين بار گناهانی که بر دوش ماست؛ ما يکی از بندگان منفور خدا هستيم و حضرت باريتعالی چون چشم ديدن ما را نداشته است اين سر درد لعنتی مزمن هزار ساله را برای ما به ارمغان فرستاده است. اما حالا که اين کتاب مستطاب را خوانده ايم؛ فهميده ايم که ما نه تنها يکی از بندگان مقرب درگاه حضرت احديت هستيم بلکه حضرت باريتعالی چون ما را خيلی دوست داشته اند اين سر درد مزمن هزار ساله را برای ما هديه فرستاده اند تا شب نيمه شب  از خواب پا بشويم و لابد به درگاه کبريايی اش دعا بکنيم! منتهای مراتب چون ما اهل دعا و اينجور مسخره بازی ها نيستيم؛ بجای دعا کفر ميگوييم و ستون های درگاه کبريايی را ميلرزانيم.

حالا؛ داستان ديگری را برای تان بگوييم. خدا کند که خنده تان نگيرد؛ خدا کند که خيال نکنيد اين پرت و پلاها را از خودمان در آورده ايم. خدا کند که خيال نکنيد داريم اسلام عزيز را مسخره می کنيم.

علامه مجلسی مرقوم فرموده اند: در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر منقول است که: يک شب تب؛ برابر است با عبادت يکساله! دو شب تب؛ برابر است با عبادت دو ساله! و سه شب تب؛ برابر است با عبادت هفتاد ساله

يعنی اينکه: اگر شما سه شب متوالی تب داشته باشيد؛ درست مثل اين است که هفتاد سال تمام  به درگاه حضرت باريتعالی عبادت کرده باشيد!

همچنين ميفرمايند: از حضرت رسول منقول است که هر که يک شب بيماری بکشد  و چون صبح شود و خدا را شکر کند؛ حق تعالی؛ به فضل خود ثواب عبادت شصت ساله بر او عطا فرمايد!

و در روايت ديگر وارد شده است که مومن چون تب ميکند؛ گناهانش مانند برگ درخت از او ميريزد. و اگر بر رختخواب بيفتد ناله اش ثواب سبحان الله دارد و فريادش ثواب لا اله الا الله دارد!!  و از پهلو به پهلو که ميگردد؛ مانند کسی است که در راه خدا شمشير ميزند! ( حليه المتقين -صفحه 147- در ثواب بيماری – انتشارات رشيدی-تهران)

ای بر پدر نادانی لعنت! انگار ما تا همين ديروز کور بوده ايم؛ انگار کر هم بوده ايم! ما چه ميدانستيم شبها که از زور سر درد هی از اين پهلو به آن پهلو ميشويم؛ داريم در راه خدا شمشير ميزنيم!!

ما چه ميدانستيم اين سر درد مان  لطفی است که خداوند به ما عنايت فرموده اند!

ما چه ميدانستيم که اگر سه شب تب بکنيم؛ ثواب عبادت هفتاد ساله را در ديوان اعمال ما می نويسند؟

ما چه ميدانستيم آقا! ما تا امروز خيال ميکرديم مرتد و ملحد و کافر و مهدور الدم و نميدانم بنده مطرود و منفور خداييم؟

نميدانستيم که با اين تب هايی که کرده ايم  همه گناهان مان آمرزيده شده و دفتر اعمال مان پاک پاک است؟

اگر اينها را ميدانستيم که نمی آمديم شب و نيمه شب؛ بارگاه کبريايی حضرت باريتعالی را با کفر های مان بلرزانيم! ميآمديم؟ البته که نمی آمديم!

خودمانيم ها؛ چطور است که ما ادعای پيغمبری بکنيم؟ ما که بار گناهی بر دوش مان نيست و معصوم و طيب و طاير و پاک و آمرزيده ايم! چه معنی دارد که همينطور بنشينيم و چشم به آسمان بدوزيم و ادعای رسالت نکنيم؟

آقا! نمی خواهيد مريد ما بشويد؟ برای شما خرجی ندارد ها!

۱۲ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

جناب مولانا میفرماید : زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
ما هر وقت دل مان میگیرد و از نامردمی ها و نا بکاری ها و ریا کاری های برخی از هموطنان بجان میآییم ؛  برای تسلای خاطر خودمان این مصرع زیبا را زمزمه میکنیم . اما از شما چه پنهان وقتی میخواهیم مصرع دومش را بخوانیم لحظه ای تامل میکنیم و به خودمان میگوییم : یعنی شیر خدا و رستم دستانت آرزوست ؟
شیر خدا ؟؟
- یعنی خونخواره مردی با ذوالفقار دو سر که برای غصب نخلستان فدک دهها یهودی را در چشم بر هم زدنی گردن میزند ؟
و رستم دستان ؟؟
- یعنی شیر آهنکوه مردی پسر کش ؟
و مانده ایم حیران که حضرت مولانا وقتی دلش از همرهان سست عناصر میگرفت و از دیو و دد ملول میشد ؛آرزو میکرد با چنین خونخوارگان پسر کشی همدم و همراه شود ؟
و آیا کسی پاسخی برای این حیرانی مان دارد که چرا
- قهرمان اسطوره ای مان پسر کش است ؟
-قهرمان دینی مان مدام گردن میزند ؟
قهرمان تاریخی مان سلطان محمود غزنوی است  که بقول بیهقی  " انگشت در جهان کرده بود و قرمطی میجست و هر جا می یافت بر دار میکشید و باز بقول بیهقی  " اگر در مذهب کسی مشکوک شدی اگر ابوحنیفه به علم بودی بر دار کشیدی " ؟
- و چرا رهبر انقلاب مان مردی از سلاله " هیچ " بود که میفرمود : لکن قرآن امر به کشتن و شلاق و شکنجه میکند . پس بکشید این مرتدان و منافقین را !!
و ما چه معجون غریبی هستیم آقای گیله مرد ؟؟

۱۰ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

تیغ ریش تراشی اعلیحضرت ...

یکی از کانال های تلویزیونی امریکا ؛ برنامه ای دارد بنام Pawn Star . در این برنامه خلایق امریکایی آت و آشغال های عتیقه و عهد بوقی شان  را میآورند میفروشند 
امروز ِیک آقایی آمده بود و تیغ ریش تراشی آقای شاهنشاه آریامهر را آورده بود  بفروشد .
اینکه تیغ ریش تراشی آقای شاه شاهان چطوری بدست این آقای ینگه دنیایی رسیده است بنده بی اطلاعم . اما تاسف انگیز این بود که صاحب فروشگاه حاضر نشد حتی یک پاپاسی برای آن بپردازد !
دلیلش ؟ 
دلیلش این بود که میگفت : آخر چه کسی از یک دیکتاتور خوشش میآید که بیاید پولی بابت تیغ ریش تراشی اش بسلفد ؟

توی دلم گفتم : کجای کاری عامو جان ؟ معلوم میشود کاسبی بلد نیستی کاکو ! اگر حضرات شاه اللهی ها بفهمند چنین تیغ ریش تراشی مقدسی در بساط شماست ممکن است چندین ده هزار دلار بابتش بسلفند . 

۷ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آی ....پیری

آقا ! آدم که پیر شد نازکدل هم میشود .
آن قدیم ندیم ها - در عهد ماضی - وقتی ما جوان بودیم اگر سنگریزه و قلوه سنگ هم میخوردیم این معده لاکردارمان چناه هضمش میکرد که انگاری کباب برگ و کباب بره خورده ایم . اما حالا نه می توانیم ترشی بخوریم ؛ نه می توانیم نمک بخوریم ؛  نه می توانیم ودکا بخوریم ؛ نه می توانیم باقلوا و زولبیا بامیه و هزار تا زهر مار دیگر بخوریم !
ما یک رفیق امریکایی داریم که دکتر مان است . سی سالی است که دکتر مان است . ما پیر شده ایم و این دکتر مان هم همپای ما پیر شده است .
گاهگداری یک جای بدن مان درد میگیرد میرویم خدمت شان بلکه مداوای مان بکند .یک ساعت با طول و تفصیل برایش شرح میدهیم که کجای بدن مان درد میکند .او هم نیم ساعتی معاینه مان میکند و بجای اینکه نسخه ای ؛ دوایی ؛ چیزی برای مان بنویسد لبخندی میزند و میگوید : چیزیت نیست
 میگوییم : آخر دکتر جان ! اگر چیزی مان نیست پس چرا انگار داریم نفس آخر را می کشیم و می خواهیم غزل خدا حافظی را بخوانیم ؟
باز لبخندی میزند و می گوید : قبل از اینکه بیایی اینجا آیا نگاهی به شناسنامه ات انداخته ای ؟
دکتر است دیگر . چیکارش میشود کرد ؟
پریروز ها که رفته بودیم پیشش بلکه دوا درمانی برای مان پیدا بکند باز در آمده بود گفته بود : چیزیت نیست !برو نگاهی به شناسنامه ات بینداز !
و ما هم کفرمان بالا آمده بود و گفته بودیم : اصلا آقاجان ! ما شناسنامه نداریم .
آقا ! ما می خواستیم داستانی برایتان تعریف کنیم که حرف مان به دوا درمان و دکتر و اینجور چیز ها کشیده شد .
آن قدیم ندیم ها - بیست و هفت هشت سال پیش - که ما تازه به امریکا آمده بودیم - هر روز از فلان بانک و فلان موسسه مالی و اعتباری برایمان نامه فدایت شوم میآمد که : جناب آقای فلان بن فلان! چون شما از نوادگان اتول خان رشتی هستید  ما حاضریم یک کردیت کارت بشما بدهیم و شما هم می توانید تا دل تان بخواهد خرج کنید !
آن اول ها ما خیال میکردیم که این بانکداران امریکایی چه آدمهای خیر و نیکوکاری هستند که بدون آنکه ما را بشناسند و بدون آنکه بدانند پدرمان کیست مادرمان کیست همینطوری پنجهزار دلار و ده هزار دلار بما وام میدهند .این بود که تقاضانامه ها را چپ و راست پر میکردیم و آنها هم چپ و راست برای مان کردیت کارت های رنگ وارنگ میفرستادند.تا اینکه بعد ها فهمیدیم این بانکداران امریکایی فی الواقع همان عبدالله شر خر های خودمان هستند که با پنبه سر می برند و بخاطر همان صنار سه شاهی که بشما داده اند تا شیره جانت را نمکند تا دم گور هم رهایت نمیکنند و ترا آنچنان در چنبر و منگنه میگذارند که تا آخر عمر برده و بنده شان بشوی
خدا را صد هزار مرتبه شکر که بعد ها عقل به کله مان آمد و همه آن کردیت کارت ها را پاره کردیم و انداختیم توی سطل آشعال و به خودمان گفتیم ما که در تمامی عمرمان برای هیچ خدایی و ناخدایی تره هم خرد نکرده ایم بیاییم بشویم نوکر حلقه بگوش این عبدالله شر خر های کون نشور ؟؟!!
خدا را باز صد هزار مرتبه شکر که دیگر این عبدالله شر خرهای نامریی دست از سر مان بر داشته اند و انگاری فهمیده اند که از ما آبی برایشان گرم نمیشود ؛ اما حالا دو باره در این پیرانه سری گرفتار مرده شور ها و مرده خور ها و قبر فروشان ینگه دنیایی شده ایم .
شب میرویم خانه می بینیم هفت هشت تا نامه فدایت شوم برای مان آمده است . بازشان میکنیم و می بینیم نوشته است که : آقای فلان بن فلان !حالا که به میمنت و مبارکی پای تان لب گور است آیا هیچ میدانید هزینه کفن و دفن تان چقدر است ؟ آیا متوجه هستید که یک آرامگاه چار وجبی هشت - ده هزار دلار است ؟ آیا می خواهید پس از مرگ تان فرزندان تان تا آخر عمرشان  قسط کفن و دفن تان را بپردازند ؟
پس بیایید به عضویت سازمان ما در بیایید و ماهیانه فقط دویست دلار بسلفید تا در  آن روز مبادا ؛ یعنی آن روزی که غزل خدا حافظی را خوانده اید ما هزینه کفن و دفن شما را بپردازیم .
شما اگر جای ما بودید چیکار میکردید ؟ آیا دل تان نمی شکست ؟ آیا از زندگی نا امید نمی شدید ؟
وقتی همچو نامه هایی برای مان میآید  راستی راستی دل مان میگیرد . میرویم نگاهی به شناسنامه مان می اندازیم و می بینیم ای آقا ! ما هنوز تا پیری دو سه قرن فاصله داریم .پس این پدر سوخته ها چرا چنین نامه های جانگزایی را برای مان فرستاده اند ؟
حالا باز خدا پدر همین عبدالله شر خر های قبر فروش را بیامرزد ..پریروز ها دیدیم یک نامه ای برایمان آمده است که : ای آقای فلان بن فلان ! جنابعالی که حالا به میمنت و مبارکی به چنین سن و سالی رسیده اید می توانید مدرن ترین سمعک های ما را بصورت اقساط خریداری بفرمایید !
ما نگاهی به خودمان می اندازیم و می بینیم اگر چه صد جای بدن مان درد میکند اما به قدرتی خدا و به کوری چشم دشمنان اسلام گوش مان عیب و علتی ندارد و صدای عرعر ملاها را از چهل فرسخی می شنویم و به سمعک و از این زهر ماری ها هم احتیاجی نداریم اما چه کنیم که دو باره دل مان بدرد میآید ومیرویم نگاه دو باره ای به شناسنامه مان می اندازیم و می بینیم هنوز دو سه قرن تا پیری فاصله داریم !
حالا چاره ای نداریم جز اینکه فریاد بر آوریم که : ای مرده خور ها و سمعک فروشان ینگه دنیایی ؛ به کوری چشم شما ما تا چهل سال دیگر زنده این وبه کوری چشم همه تان نه به سمعک احتیاجی داریم نه به قبر و گور و گورستان
بروید گم بشوید ای عبدالله شر خر های ینگه دنیایی !
یادتان باشدکه :
گر چه پیرم و میلرزم
به صد جوون می ارزم
راستی خودمانیم ها ؛ بین خودمان هم بماند ها ! ما کی پیر شدیم خودمان خبر نداشتیم ؟ 

۲ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

از بهرام گور تا آقای عظما ....

آخر این امریکا هم شد مملکت ؟ نه سینما دارد ؛ نه تئاتر دارد ؛ نه اپرا دارد ؛ نه نمایشگاه نقاشی دارد ؛ نه کتابخانه دارد ؛  نه ورزشگاه دارد ؛ نه گشت ارشاد دارد ؛ نه خواهران زینب دارد ؛ نه فیلمسازی همچون آقای ده نمکی دارد !
اصلا آقا ! وقتی آدم توی این خراب شده دلش میگیرد نمیداند چه خاکی باید توی سرش بریزد . 
البته توی همین روستا - شهری که ما در آن زندگی میکنیم یک ساختمان درندشتی هست که شانزده تا سالن سینما دارد . متوجه عرایضم که هستید ؟ شانزده تا سالن سینما توی یک روستا شهر . 
تازه شنبه ها و یکشنبه ها هم توی پارک نزدیک خانه مان یک کرور زن و مرد و پیر و جوان و خرد و کلان جمع میشوند کنسرت تماشا میکنند و بجنبان و برقصانی راه می اندازند که آن سرش نا پیدا . میزنند و میرقصند و می جنبانند و مختصری هم آبجوی تگری میل میفرمایند و بعدش میروند سر خانه زندگی شان . 
ما که دور از جان شما اهل اینجور بی ناموسی ها نیستیم . اهل بجنبان و برقصان هم که نیستیم . هر وقت دل مان میگیرد و چاره دیگری نداریم میرویم سینما . میرویم تئاتر . میرویم اپرا . اما چه سینمایی ؟ چه اپرایی ؟  همه اش یک مشت فیلم های آبدوغ خیاری پرت و پلا که به لعنت سگ هم نمی ارزد . اپرای شان هم چنگی به دل نمیزند . راستش ما که هیچ چیز حالی مان نمی شود . از تئاترش هم چیزی نگوییم سنگین تریم !
آقا ! قربان مملکت خودمان برویم . قربان همان گشت ارشاد و نمیدانم گشت زحمت الله اش برویم . آنجا توی آن مملکت ؛ آدم غلط بکند دلش بگیرد . اصلا دل گرفتگی معنا ندارد . همه جا الحمد الله امن و امان است . طراوت و شادی و شادابی نه تنها از سر و پای مردم بلکه به کوری دشمنان اسلام از در و دیوار میبارد . همه جا از تمیزی برق میزند . سر هر کوچه ای یک سینما و یک تئاتر و دو سه تا کتابخانه و یکی دو تا سالن رقص و اپرا ساخته اند که خلایق میتوانند بروند فیلم ببینند و تئاتر ببینند و حظ بکنند . مثل این خراب شده نیست که آدم وقتی هوایی میشود نمیداند باید چه خاکی توی سر خودش بریزد . 
تازه مقامات مسئول  مملکت مان  - از آبدار چی باشی مسجد شاه بگیر تا مفاعیل خمسه و - همه شان از صدر تا ذیل نه تنها بفکر تلطیف روحی خلایق هستند بلکه آن آقای عظمای مان آن بالا نشسته است و ضمن دست افشانی و ریش افشانی برای امت اسلام ؛ مدام چپ و راست را می پاید نکند خدای نکرده زبانم لال اشکی بر چشمی و چینی بر پیشانی کسی بنشیند . این است که فیلمسازان متعهد و انقلابی و بنامی همچون آقای ده نمکی فیلم هایی میسازند که اگر این صهیونیست های نا بکار بگذارند هر سال ده تا که سهل است بلکه صد تا جایزه اسکار و بلکه جایزه نوبل را درو خواهند کرد . حالا از آن روضه خوان ها و مداحان خوش سیما و خوش صوت و خوش الحان و خوش ادا چیزی نمیگوییم که فرانک سیناترای خدا بیامرز باید بیاید جلوی شان لنگ بیندازد . از همه اینها گذشته هر روز و هر هفته برای اینکه عیش امت اسلام کاملتر بشود سه چهار تا منافق و محارب و مرتد و رافضی و درویش و نمیدانم ملحد و بهایی را روی جرثقیل دار میزنند تا امت اسلام بروند تخمه آفتابگردان و تخم هندوانه و قلیان و چای دیشلمه شان را پای دار نوش جان بفرمایند و هورا بکشند و الله اکبر الله اکبر بگویند . تفریح از این بهتر ؟ 
اصلا آقا ! شما همینکه تلویزیون جمهوری عزیز اسلامی را باز میکنید با دیدن آن قیافه های نورانی مقامات اسلامی همه غم های عالم از یادتان میرود . اگر هزار تا غم و غصه داشته باشید با شنیدن فرمایشات آیات عظام و علمای اعلام و حجج اسلام چنان به خنده می افتید که دل و روده تان به درد میآید .مثل این خراب شده نیست که همه خلایق چنان بد خلق و اخمالو و عنق منکسره اند که انگاری کشتی شان توی اقیانوس غرق شده است . اصلا آقا طراوت و شادی از در و دیوار مملکت میبارد . 
چرا دارید قاه قاه می خندید ؟ ما داریم حنجره مان را پاره میکنیم آنوقت شما قاه قاه می خندید ؟ عجب آدمهایی هستید ها ! خیال میکنید خدای ناکرده ما داریم خالی بندی میکنیم ؟ حالا اگر به سخنان حجت الاسلام شعبانی یکی از مدیرا ن کل سازمان اوقاف  توجه بفرمایید خواهید دید که دروغ و دغل در مرام ما نیست : 
بنا به گزارش دفتر مرکزی خبر  ؛ سازمان اوقاف برای اجرای طرح  " نشاط معنوی " در کشور  ؛دو هزارتن  از حجج اسلام و علمای اعلام را مامور کرده است تا به شهرستانها بروند و برای ایجاد آمادگی روحی و معنوی جوانان ؛ کلاس های احکام و معارف تشکیل بدهند . 
خدا بسر شاهد است ما هم دل مان میخواهد در این کلاس های احکام و معارف شرکت کنیم و مختصری برای غریبی امام حسین و بواسیر امام حسن و بیماری مقاربتی حضرت سجاد و گلوی عطشان علی اصغر و ناکامی قاسم و اسیری دو طفلان مسلم گریه بکنیم بلکه این دل صاحب مرده مان کمی باز بشود اما چه کنیم که می ترسیم برادران مان خدای ناکرده ما را با این منافقین و مرتدان و صهیونیست های آیین ضاله بهاییت عوضی بگیرند و بجای اینکه دل مان کمی باز بشود سرمان را هم بباد بدهیم 
حالا برای اینکه بدانید در این هزار و چهار صد سال گذشته ما ملت شریف و عزیز ایران چه پیشرفت های حیرت انگیزی فرموده ایم اجازه بفرمایید برگی از تاریخ را ورق بزنیم تا بدانید شکر خدا ما از کجا به کجا رسیده ایم 
در کتاب مجمل التواریخ و القصص می خوانیم که : " بهرام گور همواره از احوال جهان خبر و کس را هیچ رنج و ستوه نیافت جز آنکه مردمان بی رامشگر شراب خوردندی .
پس بفرمود تا به ملک هندوان نامه نوشتند و از وی گوسان خواستند . و گوسان به زبان پهلوی خنیاگر بود . 
پس از هندوان دوازده هزار مطرب بیامدند زن و مرد . و لوریان که هنوز بجایند از نژاد ایشانند . 
و ایشان را ساز و چارپا داد تا رایگان پیش اندک مردم رامشی کنند 
" مجمل التواریخ و القصص - ص 69





۳۱ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پس امریکا کجاست ؟

ایلیا ؛ دو سال و نیمی از عمرش میگذرد . پدرش ایرانی ؛ مادرش روس ؛ خودش در ژاپن به دنیا آمده  و حالا چند ماهی است در امریکاست .
ایلیا ؛ با مادرش به روسی ؛ با پدرش به فارسی  و با دوستانش در ژاپن  به ژاپنی صحبت میکند و حالا در امریکا کم و بیش زبان انگلیسی را یاد گرفته است . 
ایلیا ؛ یک نابغه تمام عیار است . 
پدرش میگوید : چند ماه پیش وقتی از ژاپن راهی امریکا بودیم ایلیا همیشه میگفت : حالا میرویم امریکا امریکایی ها را می بینیم .
پدر ایلیا استاد دانشگا در ژاپن است ؛ حالا برای یک فرصت مطالعاتی چند ماهه به امریکا آمده است .
آنها در لس آنجلس در یک مجموعه مسکونی آپارتمانی اجاره کرده اند که همه ساکنان آن یا ایرانی اند یا روس
.ایلیا ؛ با پدر و مادرش به رستوران ایرانی میرود . به فروشگا ههای ایرانی سر میزند . با بچه های ایرانی بازی میکند . هر جا هم که میرود همه یا ایرانی اند یا خارجی .
ایلیا ؛ طفلکی حیران و سر گردان مانده است . 
پریشب به بابایش میگفت : بابا ! پس ما کی امریکایی ها را می بینیم !