۱۰ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

پرچم مقدس

هر آدمیزادی یک طحال ؛ یک قلب ؛ دو تا چشم ؛ دو تا گوش ؛ دو تا کلیه ؛ نمیدانم روده و معده و لوزالمعده و پانکر هاوس دارد .
بعضی ها طحال ندارند اما زنده اند و زندگی میکنند .
بعضی ها کورند و کرند اما زنده اند و از مواهب و نعماتی که حضرت باریتعالی به آنها بخشیده است لذت می برند
بعضی ها یک کلیه بیشتر ندارند اما بقدرتی خدا میخورند و می نوشند و از آن کارهای بی ناموسی میکنند و هیچ عیب و علتی هم در زندگی شان وجود ندارد .
بعضی ها قلب و ریه و کلیه و نمیدانم لوزالمعده مصنوعی دارند اما زنده اند و به خیر و خوشی روزگار میگذرانند .
اما در تمام عالم - از اقالیم سبعه بگیر تا جابلقا و جابلسا - شما هیچ آدمیزاد و هیچ تنابنده ای را پیدا نمیکنید که یک پرچم نداشته باشد .  بله قربان تان برویم ؛ بدون روده و معده و لوزالمعده و طحال و هزار تا زهر مار دیگر میشود زندگی کرد اما بدون پرچم ؟ استغفرالله !!
شما بفرمایید تاریخ را ورق بزنید ؛از همان روز ازل تا حالا میلیون ها نفر بخاطر همین پرچم کشته و آواره و زندانی و بیخانمان و دربدر شده اند .
اصلا آقا ! شما چرا راه دور میروید ؟ همین مملکت خودمان را نگاه کنید :
حکومت عدل اسلامی آقایان یک پرچم خرچنگ قورباغه ای دارد .
آن یکی پرچم شیر و خورشید نشان دارد .
سومی پرچمی دارد که نه شیر دارد نه خورشید ( لابد شیرش رفته است مرخصی و خورشیدش هم پشت ابرها پنهان شده است ) و آن دیگری داس و چکشی دارد که روی پرچمش نقش بسته است و بدون این داس و چکش اصلا نمی تواند نفس بکشد .
و همه این پرچمداران  ؛  دشمن خونی یکدیگرند و اگر مجالی پیدا کنند از جویدن خرخره یکدیگر  لحظه ای درنگ نخواهند کرد .
در همین امریکای خودمان   ؛ حالا یک دعوا مرافعه حسابی بر سر پرچم راه افتاده است . عده ای از همین امریکاییان آمده اند و نمیدانم به چه چیزی اعتراض داشته اند که پرچم امریکا را آتش زده اند .
آقای ترامپ - که هنوز بقال نشده ترازو زنی را خوب یاد گرفته و هنوز زرده را بالا نکشیده قدقد میکند ؛  با توپ و توپخانه پریده است وسط معرکه و کلی قال و مقال راه انداخته است که : هر کس پرچم امریکا را آتش بزند باید یکسال برود زندان و یک نقره داغ حسابی هم بشود . (باز خدا پدرش را بیامرزد که مثل برادران جمهوری نکبتی اسلامی نگفته است که باید سیصد ضربه شلاق هم بخورد تا عقلش جا بیاید )
از آنطرف عده دیگری داد و هوار و هیاهو راه انداخته اند که : پرچم امریکا را سوزاندیم که سوزاندیم . بشما چه مربوط است ؟ اصلا شما چیکاره اید ؟ سو وات ؟  دو زار بده آش تو همین خیال باش !مگر دست نماز عمو رمضون باطل شده ؟ چه بخواهید چه نخواهید پرچم سوزی حق مسلم ماست و قانون اساسی مان هم این حق را برای مان تضمین کرده است .
حالا خداکند که این قال و مقال ها به جنگ و آدمکشی و هفت تیر کشی ختم نشود که آنوقت باید خر بیاوریم و باقلا بارش کنیم .
توصیه گیله مردانه ما به پرچم سوزان و پرچم پرستان ینگه دنیایی این است که : قربان تان برویم ما ! قربان آن چشم های آبی و آن موهای طلایی و آن کله خراب تان بشویم ما !  جان مادرتان بخاطر یک تکه پارچه بی قابلیت خودتان را جر و واجر ندهید !  آخر یک تکه پارچه چه قابلی دارد که اینجوری برای هم شاخ و شانه میکشید و میخواهید هفت تیر و هفت تیر کشی راه بیندازید ؟ لطفا قبول زحمت بفرمایید نگاهی به همین پرچم مقدس امریکا بیندازید خواهید دید آنجا یک گوشه موشه ای نوشته شده است ساخت چین !Made In China
پس آتش بس ! بروید مک دانولد و کوکاکولای تان را بخورید ای گرینگو ها !!

۸ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

آدمی را که بخت بر گردد

آدمی را که بخت برگردد
اسبش اندر طویله خر گردد.

آقا ! ما نمیدانیم تازگی ها چه دسته گلی به آب داده ایم که یکی از نوه نتیجه های خوش بر و روی پسر خاله جان مان جناب مستطاب عالی حضرت والا مقام جلالت مآب معمر قذافی رهبر کبیر مرحوم مغفور مبرور لیبی - بنام عایشه خانوم قذافی - از ما تقاضای دوستی کرده است :
مژده داده ست  که بر ما گذری خواهد کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالی است
ما وقتی تقاضای چنین پریروی " گیسو عنبرینه و گردن تمام عود "  را دیدیم  گفتیم :
آفتاب از کدام سمت دمید
که تو امروز یاد ما کردی ؟
 باری  !  اگر چه ما با ایلدرم بیلدرم های مان نمیتوانیم مترسک جالیزی را بترسانیم و مثل کد خدا رستم از سایه خودمان هم می ترسیم اما حالا که همچون گوساله سامری در پوست شیر رفته ایم  و الحمد الله  از قاف تا قاف و از حلب تا کاشغر در حیطه فرمانروایی ماست چطور است ادعای پیغمبری بکنیم که  نان و آب چرب تری دارد ؟

آقا ! شما که غریبه نیستید . شما که از خودمانید . ما که از شیر دهن مان سوخته و حالا از ترس به دوغ هم فوت میکنیم از ترس اینکه نکند فردا پس فردا نوه نتیجه های جنابان عالیمقامان رهبران خلق های جهان جنابان آقایان استالین و مائو تسه تونگ و پل پت وژنرال پینوشه و صدام حسین و باتیستا و امام خمینی رحمت الله علیه ! هم از ما تقاضای دوستی بفرمایند ودست مان را توی پوست گردو بگذارند از پذیرش دوستی علیامخدره مکرمه محترمه عایشه خانم قذافی خود داری فرمودیم و گفتیم :
خانم جان ! سر بنه آنجا که باده خورده ای !

۷ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

یادی از کیارستمی
..... وقتی در سال 1991 برای فیلم " سند باد " در کالیفرنیا بودم ؛ دانشگاه یو. سی ال. ای برنامه نمایش فیلم های ایرانی گذاشته بود . از ایران هم عده ای را دعوت کرده بودند که کیا رستمی و مهرجویی هم جزو آنها بودند . فیلم " ابر قدرت ها " ی من هم در آن جشنواره برای نخستین بار به نمایش در آمد و من اولین بار فیلم خودم را آنجا دیدم .
من و کیارستمی و دیگر بچه ها با هم رفتیم به سالن . دم در سینما پرویز صیاد و جمعی دیگر با پلاکارد ایستاده بودند و شعارشان این بود که این جشنواره را جمهوری اسلامی راه انداخته است و از همه می خواستند که جشنواره را تحریم کنند .
عباس کیا رستمی پرویز صیاد را می شناخت و وقتی او را دید پلاکارد را از دستش گرفت و به او گفت : " من اینجا می ایستم و این پلاکارد را نگه میدارم ؛ تو جای من برو توی سالن و بنشین فیلم ها را ببین ؛ اگر بعد از دیدن فیلم باز هم خواستی این پلاکارد را نگه داری آن را به تو میدهم . تو که فیلم ها را هنوز ندیده ای ؛ برای چه مرا محکوم میکنی ؟
از یاد داشت های دکتر نور الدین زرین کلک
بررسی کتاب - شماره 86- تابستان 1395

۵ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.



هوانگ .....
امروز یک آقای چینی میآید فروشگاه ما . نگاهی به اینسو و آنسو می اندازد و مستقیم میآید سراغ من .
می پرسم : می توانم کمک تان کنم ؟
با انگلیسی شکسته بسته ای میگوید : شما " هوانگ " دارید ؟
میگویم : چی چی ؟
میگوید : هوانگ ... هوانگ ...
به یکی از کارمندانم میگویم : ببین آقا چه میخواهد ؟
کارمندم دست آقای چینی را میگیرد و میبرد قسمت های مختلف فروشگاه را نشانش میدهد .
آقای چینی توی فروشگاه بالا و پایین میرود و نمیتواند " هوانگ " را پیدا کند . میآید سراغ من و باز میگوید : هوانگ .هوانگ
کاغذ و قلمی دستش میدهم و میگویم : اینجا بنویس ببینم چی میخواهی ؟ اما بنظر میآید که آقای چینی خواندن و نوشتن نمیداند . چند دقیقه دیگری توی فروشگاه به چپ و راست می چرخد و با دست خالی بیرون میرود و ما میمانیم حیران که خدایا " هوانگ " دیگر چه زهرماری است ؟
یاد خاطره ای می افتم .
سال 1984 بود . سه چهار روزی بود رسیده بودیم بوئنوس آیرس . وقتی قرشمال بازی ها و لجاره گری های امام خمینی را دیدیم گفتیم : ده خوب است برای کدخدا و برادرش و پیش از آنکه آ ن آقای جمارانی ما را جلوی کوره خورشید کباب بفرماید جان مان را بر داشتیم و زدیم بچاک جاده و از بوئنوس آیرس سر در آوردیم .
در بوئنوس آیرس رفتیم حاشیه شهر و هتلی گرفتیم تا کارمان جور بشود و بیاییم ینگه دنیا . هتل که چه عرض کنم ؟یک خانه کلنگی عهد دقیانوس با چند تا اتاق و آشپزخانه ای درب و داغان .
یک روز رفتیم از بقالی سر خیابان- یا بقول خودشان Almacen- تخم مرغ بخریم . زبان اسپانیولی هم نمیدانستیم . نگاهی به یخچال ها و قفسه ها انداختیم دیدیم از تخم مرغ خبری نیست .
به آقای بقال باشی بزبان انگلیسی گفتیم Eggs دارید ؟
آقای بقال باشی بر و بر نگاه مان کرد و نفهمید چه میخواهیم .
دست مان را مشت کردیم و نشانش دادیم و گفتیم : Eggs
باز هم چیزی نفهمید . خودکار و کاغذی بر داشتیم و شکل مرغی و تخم مرغی را کشیدیم و نشانش دادیم .
گفت : آها Huevosمیخواهید . بعدش رفت از توی یخچال کوچکی یک شانه تخم مرغ بیرون آورد و داد دست ما و گفت : Huevos
و این دومین کلمه اسپانیولی بود که یاد گرفتیم .
اولین کلمه اسپانیولی که یاد گرفتیم Pantalon بود . یعنی شلوار
جلوی هتل ؛ دخترکم با دخترک دیگری همسن و سال خودش بازی میکرد . دخترک لیز خورد و افتاد توی جوی آب و شلوارش خیس شد .پاچه شلوارش را بالا کشید و با نوعی نگرانی کودکانه گفت :Pantalon
و ما اولین کلمه اسپانیولی که یاد گرفتیم همین Pantalon بود .
حالا محض رضای خدا اگر شما میدانید " هوانگ " چه زهر ماری است لطفا خبرمان کنید اجر تان هم با حضرت امام زین العابدین بیمار ....

۱ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

غم بود ؛ اما کم بود ....

این تصویر ؛ مرا با خود به سال های دور و دیر می برد . سال هایی که یادهایی از آن همچون سایه روشنی رنگین در ذهن و ضمیرم نقش بسته است .
اینجا آرامگاه شیخ زاهد گیلانی است . با گنبدی مخروطی و یگانه .  در دامنه " شاه نشین کوه " لاهیجان - کوهی که بعدها نمیدانم چرا  "شیطان کوه  "  نامش نهادند .
این آرامگاه انگار با زندگی من گره خورده است .  به هر گوشه دنیا که کوچیده ام ؛ یادش و خاطره اش یکدم رهایم نکرده است .
گهگاه حتی عطر گل های وحشی هزار رنگ  روییده در بستر سبزش و عطر دلنشین شکوفه های بهار نارنجش را ؛ اینجا - در سانفرانسیسکو - حس میکنم و  گویی آوای شبانه زنجره هایش را می شنوم و یاد ها و یاد بودهای دوران نوجوانی ام را در لابلای خشت ها و نگاره هاو ارسی هایش می جویم .
در روزهای بارانی  میرفتم در حسینیه اش که پنجره هایی چوبین با شیشه های هزار رنگ داشت درس میخواندم . دور تا دور آرامگاه نارنجستانی بود که در فصل بهار با عطر شکوفه هایش مست میشدیم .
آنجا ؛ در جوار آرامگاه ؛از دامنه کوه ؛ آبشاری نعره میکشید و گوارا ترین آب جهان را بما عرضه میکرد .
بعد ها خواستندد  بر فراز تپه ای ؛ در کنار همین آرامگاه خانقاهی بسازند  و درویش لاغر اندامی بنام درویش قنبر ؛ در گرما و باد و باران و برف و توفان وسرما  ماهها سنگ های سپیدی را می تراشید و می تراشید تا خانقاه ساخته شود .
یکی دو بار  پیر و مرادشان - مطهر علیشاه -  با هیبتی و هیئتی  همچون نقش های مینیاتور بر کاسه های چینی  با گروهی از درویشان آمده بود و سفره ای گسترده بود و صدها نفر نه ؛  بلکه هزاران نفر را به آشی و حلیمی و و شوربایی مهمان کرده بود .
غروب که میشد پیر زنی از تبار خرده مالکان بجا مانده از دوران صفوی از کمر کش جاده خاکی لنگان لنگان بالا میآمد و و در چراغ های بقعه نفتی میریخت و پولی را که زواران در ضریح ریخته بودند جمع میکرد .
بعد ها من و رفیقم چوب دراز بلندی را بر میداشتیم و بر نوک آن آدامسی می چسباندیم و آنرا از لای معجر ضریح میگذراندیم و پول های داخل ضریح را کش میرفتیم و با آن به سینما میرفتیم و فیلم های بوریس لی تماشا میکردیم .
انگار هزار سال از آن روزهای شیرین گذشته است . روزهایی که بقول اسماعیل جان شاعر :
غم بود ؛ اما کم بود 

۲۸ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سیلی......

در آنسوی دنیا - در شهر فومن - مامور شهرداری  یک سیلی به گوش زن بینوای دستفروشی  می خواباند  که کنار خیابان بساط مختصری پهن کرده است تا  نانی در بیاورد و بر سفره فقیرانه اش بگذارد و منت حاتم طایی نکشد  .
من اینجا - در سانفرانسیسکو - صدای سیلی اش را می شنوم و دلم بدرد میآید .
نه تنها دلم به درد میآید بلکه خشمی  - همچون آتشفشانی - در درونم زبانه میکشد .
به خودم میگویم : پس زنده باد تکنولوژی که اینگونه همه مرزها را در هم می شکند .
 بعد  بیاد آن شعر صائب تبریزی می افتم که میفرماید :
تیغ بران گر بدستت داده دست روزگار
هر چه میخواهی ببر اما نبر نان کسی 

۲۵ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.



ترور های سیاسی در ایران
(بخش دوم )
*ترور سیاسی در تاریخ ایران از عصر ناصر الدین شاه تا کنون بارها معنا و مفهوم خود را تغییر داده است
در دوران دراز سلطنت ناصر الدین شاه همراه با تحولات بسیاری که زمینه ساز انقلاب مشروطه شد ؛ انجمن های مخفی سیاسی پدید آمدند و در پایان این دوره پنجاه ساله استبداد آسیایی بود که از تپانچه میرزا رضا کرمانی ؛ تیری به سینه شاه قدر قدرت ایران شلیک شد که کشور را یکپارچه تکان داد .
با این ترور فصلی نو در تاریخ ایران آغاز شد . درباریان میدانستند که این پادشاه را کسی کشته است که نه انگیزه فردی داشته و نه نسب از اشراف میبرد .
ناصر الدین شاه به تیر میرزا رضا در گذشت . پسرش مظفر الدین شاه ؛ میرزا رضای شاه کش را بر دار کرد
مظفر الدین شاه در روز های آخر عمر خود در برابر موج توفنده انقلاب مردم بناچار فرمان مشروطه و تشکیل مجلس اول راامضاء کرد اما محمد علی میرزا - جانشین او - از همان آغاز نشان داد که جز استبداد راهی نمیشناسد و هدفی جز سرکوب و نابودی مشروطه خواهان ندارد .
اقدامات محمد علی میرزا - از حادثه آفرینی های گوناگون تا به توپ بستن مجلس به یاری قزاقان روس - جز قوی تر کردن عزم مردم ایران نتیجه ای در بر نداشت .
مبارزه مردم انقلابی در زمان استبداد صغیر ؛ بر آگاهی سیاسی آنان افزود و سازمانهای گوناگون سیاسی بویژه در تبریز و سپس در شهر های دیگر ایران از جمله تهران شکل گرفتند .
جنبش مردم تبریز سرانجام مردم تهران ؛ گیلان و دیگر نقاط ایران را نیز بحرکت در آورد و مبارزه مسلحانه مردم سر انجام انقلاب را برای بار دوم به پیروزی رسانید .
.در همین دوران است که مرکز غیبی - انجمن انقلابی اولین هسته های حزب اجتماعیون عامیون به رهبری حیدر عمو اوغلی ؛ کربلایی علی موسیو ؛ کریم دواتگر و چند نفر دیگر بوجود میآید .
همین سازمانها بودند که انجمن تبریز را در دوره مقاومت مسلحانه علیه سپاهیان محمد علیشاه رهبری کردند و در همین دوره است که ترور سیاسی با کاربردی گسترده و در اشکال گوناگون بکار برده میشود .
مهمترین و کارآ ترین ترور سیاسی این دوره قتل اتابک امین السلطان صدر اعظم مستبد محمد علی میرزاست . او اولین نخست وزیری است که در تاریخ معاصر ایران ترور میشود . سرنوشتی که پس از آن رزم آرا ء ؛ هژیر و حسنعلی منصور به آن دچار آمدند .
قاتل اتابک - عباس آقا صراف - پس از کشتن صدر اعظم گلوله ای نیز به مغز خود شلیک میکند و در همانجا در میگذرد . در جیب عباس آقا کارتی پیدا میشود که روی آن نوشته بود : عباس آقا صراف آذربایجانی - عضو انجمن - نمره 41 - فدایی ملت
قتل اتابک یکی از دشمنان بزرگ مشروطه را از میان بر داشت . انجمن شهرت بسیاری یافت و بعنوان یک سازمان مخفی سیاسی توجه بسیاری را بخود جلب کرد . اما هر چند از عمر آن هنوز چندان نگذشته بود ؛ یکی از اعضای خود در تبریز بنام یوسف خز دوز را به اتهام تخلف از ضوابط تشکیلاتی و اخلاقی ترور کرد .
این ترور را باید نخستین ترور درون گروهی دانست که در بطن یک سازمان سیاسی صورت گرفته و این همان سنت نا پسندی است که گاه در تاریخ ایران ابعاد هولناکی داشته است .
اندکی بعد همین انجمن طرح ترور محمد علیشاه را به اجرا گذاشت .اما شاه از این ترور جان سالم بدر برد و آسیبی به او نرسید .
در چهارم صفر 1326قمری ؛ زمانی که قوام الملک شیرازی مالک بزرگ و قدرتمند فارس در باغ دیوانخانه قدم میزد ؛ جوانی به او نزدیک میشود چهار تیر به او میزند و او را به قتل میرساند . این جوان خود نیز با شلیک گلوله ای به زندگی خود خاتمه میدهد .
در تبریز حیدر عمو اوغلی طرح ترور شجاع نظام مرندی یکی از مستبدین را به اجرا میگذارد و با فرستادن بمبی به خانه اش ؛ او و پسرش را بقتل میرساند .
روز جمعه نهم دیماه برابر با 16 ذیحجه ؛ شیخ فضل الله نوری هدف سوء قصد کریم دواتگر از اعضای انجمن قرار میگیرد اما آسیب چندانی به این شیخ مشروعه خواه وارد نمیشود .
سرانجام محمد علیشاه شکست میخورد و به سفارت روس پناهنده میشود و رهبران مشروطه - از جمله بهبهانی و طباطبایی با تکریم بسیار به تهران باز میگردند . مجلس دوم گشوده میشود . احزاب سیاسی شکل میگیرند و بین سران انقلاب بر سر راههای اداره کشوربوجود میآید .
سید عبدالله بهبهانی به حمایت از حزب اعتدالیون ؛ و تقی زاده به حمایت از حزب دموکرات در برابر هم صف آرایی میکنند
حزب اجتماعیون عامیون به رهبری عمو اوغلی با تقی زاده و حزب او متحد میشود . جدال بالا میگیرد . اعتدالیون در روزنامه خود بنام استقلال ؛ و دموکرات ها در ارگان خود بنام ایران نو علیه یکدیگر به مبارزه بر می خیزند ......
" ادامه دارد "

۲۲ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ترور های سیاسی در ایران
- از انقلاب مشروطیت تا امروز -
خاکی است که رنگین شده از خون عزیزان
این ملک که بغداد و ری اش نام نهادند
*امروز پرسه ای خواهیم داشت در کوچه پسکوچه های تاریخ میهن مان و با هم صفحاتی از تاریخ را ورق خواهیم زد که با ما از ترور ها و قتل های سیاسی سخن میگوید .
ترور های سیاسی جایگاه ویژه ای در عرصه سیاست میهن ما ایفاء کرده اند و بدون شناخت دقیق علل این ترور ها شاید نتوانیم به چند و چون رویداد ها ؛ از جمله چرایی بروز انقلابی که بعد ها نام انقلاب اسلامی گرفت پی ببریم .
تاریخ ترور های سیاسی در ایران را به سه دوره تقسیم کرده ایم .
نخست دوره انقلاب مشروطیت
دوم دوران رضا شاه و محمد رضا شاه پهلوی
سوم دوران انقلاب و پس از آن
ترور بعنوان تاکتیک در سیاست ؛ در عصر ناصر الدین شاه است که مانند بسیاری از مظاهر و پدیده های تمدن جدید در ایران آغاز میشود . اما تاریخ ترور مردان سیاست یا ترور های سیاسی به تاریخ سیاست و مدنیت پیوند خورده است . گویی از آن زمان که انسان قدرت را شناخت ؛ جنگ و ترور هم خود را شناساند .
پیشینه ترور های سیاسی را باید در مرز افسانه و تاریخ - آنجا که می تواند سایه روشن های تاریخ تلقی شود - آغاز کرد
در ایران ما ؛ شاید کشته شدن رستم را بتوان به نوعی ترور سیاسی بحساب آورد .
آن جهان پهلوان - آنکه فردوسی همه هنر خود را در ترسیم قدرت او بکار گرفت - ناگزیر میبایست روزی از جهان میرفت
او به اندازه نسل ها مانده بود . اما قهرمان شاهنامه نه می توانست در جنگی مغلوب شود نه سزاوار بود که در بستر بمیرد . پس شغاد - نا برادری رستم - خدعه ای چید و رستم را به جنگل های کابل کشید . در آنجا دام نهاده بود . چاه هایی پر از نیزه و خنجر .
رخش ایستاد . ولی رستم نهیب زد . حیوان با سر به چاه در افتاد . نیزه ها و خنجر ها تن رستم را درید .
زمانه شد از درد او پر خروش
تو گفتی که هامون بیامد به جوش .
پیشتر از رستم ؛ افسانه تاریخی ایرانیان ترور ایرج را بیاد دارد . سومین پسر فریدون . همانکه بر ضحاک پیروز شد . همان که فریدون سلطنت ایران را بدو بخشید . اما برادران ؛ بر او رشک آوردند و ایرج را ترور کردند .
نخستین ترور سیاسی تاریخ مدون فلات ایران ترور گئوماتای غاصب بدست داریوش است . پس از او خشایار شا است که بدست خواجه سرای دربار ترور شد .
آنگاه نوبت به اردشیر رسید که باز خواجه قصر او را شبانه کشت .
همین خواجه بعدا در زمانی که میخواست داریوش -آخرین پادشاه هخامنشی - را با زهر بکشد با همان زهر کشته شد
در دوران اشکانیان اولین ترور سیاسی توسط پسران فرهاد سوم صورت گرفت که پدر خود را کشتند . در این سلسله چند پادشاه با سم یا تیر در شکارگاه ترور شدند .در دوران ساسانیان ؛ نخستین ترور بهرام اول را کشت . بعد از آن یزگرد بود که بر اثر سوء قصدی کشته شد و اعلام کردنداسب به او لگد زده است .
با آمدن مسلمانان به ایران در دوران خلافت عمر ؛ دولت ساسانی پایان گرفت .عمر نخستین کسی در تاریخ اسلام بود که ترور شد . او با شمشیر یک ایرانی بنام فیروز به هلاکت رسید . پس از او علی به شمشیر ابن ملجم از جهان در گذشت و این دومین ترور بزرگ جهان اسلام بود .
از سلسله های پس از اسلام در ایران ؛ اسماعیل سامانی بوسیله غلامانش در شکارگاه ترور شد . آنگاه نوبت به آل زیار رسید که سر سلسله شان - مرد آویج -را ترکان در اصفهان و در حمام ترور کردند .
در دوره غزنویان ؛ سلطان محمود از دو سه ترور جان سالم بدر برد اما فرزندش مسعود در سوء قصدی کشته شد .
اما به دوران سلجوقیان ؛ نخستین گروه تروریستی پا به عرصه نهاد که به روایتی نخستین حزب سیاسی و انقلابی ؛ و به تعبیری نخستین گروه قیام مسلحانه و ترور در تاریخ ایران است : فرقه اسماعیلیه .
اسماعیلیه و رهبرش حسن صباح ؛ در دوران الب ارسلان و ملکشاه سلجوقی ؛ چنان خوفی در دلها افکندند که کسی آرام و قرار نداشت . آنها بودند که خواجه نظام الملک طوسی وزیر با تدبیر و نیرومند دو تن از شاهان سلجوقی را با کارد کشتند .
از میان سلسله سلاطین ایران ؛ فقط حکومت صفویه بود که بدون ترور سیاسی بزرگ روزگار گذراند
پس از آن ؛ نادر شاه افشار نیمه شبی توسط سرداران ایرانی اش در رختخواب کشته شد .
در مورد قتل نادر شاعری چنین سروده است :
شبانگه سر قتل و تاراج داشت
سحر گه نه تن سر ؛ نه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری
نه نادر بجا ماند و نه نادری
هر چند آغا محمد خان قاجار ؛ سر سلسله خاندان قاجاریه - در شب بیستم ذیقعده 1211بدست دو تن از خدمه خود در سن 63 سالگی کشته شد اما ترور سیاسی - به مفهوم عملی سازمان یافته و از پیش برنامه ریزی شده - و بعنوان یک تاکتیک در سیاست مانند بسیاری از مظاهر تمدن نو در عصر ناصر الدین شاه است که برای اولین بار در تاریخ ایران آغاز میشود و اگر در جستجوی پیشینه ای برای آن در تاریخ گذشته ایران باشیم باید که رد آنرا در تاریخ مبارزات فرقه اسماعیلیه پژوهش کنیم .
" ادامه دارد "

ما ایرانی ها .....

از من می پرسد : آقا ! چرا ما ایرانی ها اینجوری هستیم ؟
میگویم : چه جوری هستیم ؟
میگوید : کارمان فقط ایراد گیری است . همه اش داریم نق میزنیم . هیچوقت هیچ چیز راضی مان نمیکند .
میگویم : اینطوری ها هم که میگویی نیست . همه ایرانی ها که اینجوری نیستند . حالا شما چرا همچی حرفی میزنی ؟ چه اتفاقی افتاده ؟
میگوید : من در یکی از شهرهای کالیفرنیا  یک چلوکبابی دارم .بهترین غذا ها را عرضه میکنم . قیمت های مان هم مناسب است . اما ......
میگویم : اما چه ؟
میگوید : آقا میآید می نشیند غذایش را میخورد . بعدش هم کلی به به و  چه چه  به ناف مان می بندد .یک عالمه از غذاهای مان تعریف میکند . اما دست آخر رو میکند بمن و میگوید : فلانی ! اگر آن گوجه فرنگی  ها را بجای سمت راست بشقاب در سمت چپش چیده بودی خیلی بهتر بود !!  یعنی میخواهد هر جوری هست یک عیب و ایرادی بگیرد .
میمانم معطل که جواب این بنده خدا را چه بدهم . آخر راست میگوید این بنده خدا .

۱۲ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

مردگان پولساز ....

قدیمی ها میگفتند : فلانی اگر بمیرد ؛ خایه مبارکش هم باد میکند تا چهار وجب بیشتر کرباس ببرد .
حالا حکایت ماست .
نشسته بودیم و داشتیم روزنامه میخواندیم . دیدیم نوشته است مرحوم مغفور جنت مکان آقای مایکل جکسن خواننده امریکایی در دوازده ماه گذشته مبلغ 825 میلیون دلار در آمد داشته است .یعنی اینکه کارخانه اسکناس سازی این عالیجناب ؛ زیر لحد طلایی شان همچنان کار میکند و به تولید دلار مشغول است .
راستش را بخواهید ما هرگز از این آقای مایکل جکسن خوش مان نمیآمد . بخصوص اینکه وقتی فهمیدیم شیر خشت مزاجی است و بخاطر بچه بازی در چنگال فرشته کور عدالت گرفتار آمده است بیشتر بدمان میامد . صدایش هم هرگز چنگی به دل مان نمیزد و شکر خدا در تمامی عمرمان یک پاپاسی برای آهنگ هایش خرج نکرده ایم .
ما وقتی این خبر را خواندیم سرمان را بطرف آسمان گرفتیم و خطاب به جناب آقای باریتعالی گفتیم : جناب آقای باریتعالی ! ای کریمی که از خزانه غیب - گبر و ترسا وظیفه خور داری ! جنابعالی که میان شتر صالح و خر دجال فرق نمیگذاری ؛ مگر دیگران را خانم زاییده ما را خانباجی ؟ مگر ما بچه پیش از قباله ایم ؟ چطور است که بعضی ها از هر سر انگشت شان هزار تا هنر می بارد و میتوانند از توی گورشان هم جیرینگ جیرینگ پول پارو کنند ؛ آنوقت ما  که مدام مثل سگ یوسف ترکمن واق واق میکنیم هیچ هنری غیر از هنر خود خوری و دشمن تراشی بما عطا نفرموده ای و مدعی هم هستی که عادلی ؟  حالا نمیشد از میان اینهمه نعمات الهی ً!  یک فقره صدای مخملی و یک فقره هم حنجره طلایی بما عنایت میفرمودی تا ما هم سری توی سر ها در میآوردیم و با خواندن چهار تا دلی دلی های آنچنانی صاحب یک کارخانه پولسازی میشدیم و هفت پشت مان را هم بیمه میکردیم و مجبور نبودیم شبانه روز عینهو خر عصاری دور خودمان بچرخیم و همیشه هم  نان سواره باشد و ما پیاده ؟  مگر ما در دستگاه کبریایی جنابعالی  چوب باقلاییم ؟
تازه از ما میخواهی روزی هفده بار هم تخم های مبارک حضرتعالی را بمالیم و بابت نعماتی که بما نداده ای دست و پای حضرتعالی را ببوسیم و شکر گزار نعمات ات باشیم ؟
ما تا بحال باریتعالای باین پر رویی ندیده بودیم والله !!