۲۷ دی ۱۳۹۷

محمد کذاب !!


این پسر خاله جان خدابیامرزمان مرحوم مغفور شهید! صدام حسین سابقا عفلقی کافر ! یک وزیر اطلاع رسانی داشت بنام آقای محمد سعید الصحاف که ما اسمش را گذاشته بودیم محمد کذاب و هر وقت قیافه اش را توی تلویزیون میدیدیم که سرگرم خشتمالی است میگفتیم : مر سر خر را سزد دندان سگ !
این آقای محمد کذاب هر روز صبح در حالیکه چهار صد و چهل و چهار نوع نشان و ستاره و زلم زیمبوهای نظامی بخودش آویخته بود میآمد جلوی دور بین تلویزیون و خبر میداد که ارتش ظفر مند عراق روز فلان و ساعت فلان یک لشکر زرهی امریکای جنایتکار را در صحراهای جنوب بصره مورد حمله قرار داده و دوهزار و سیصد و نوزده تن از آنان را به هلاکت رسانده که در میان کشته شدگان دویست و بیست و هفت ژنرال و فیلد مارشال و سرتیپ و سرهنگ هم وجود داشته است
یادمان میآید وقتی لشکریان امریکا بسوی بغداد سرازیر شدند همین آقای محمد کذاب آمد جلوی دوربین تلویزیون و با اطمینان خاطر گفت : ارتش امریکا ؟ ارتش امریکا مگر جرات دارد پایش را به خاک عراق بگذارد ؟ ارتش ظفرمند عراق به رهبری قائد اعظم صدام حسین چنان پوزه شان را بخاک میمالد که درس عبرتی برای همه متجاوزان جهان باشد .
آقا ! ما شب خوابیدیم صبح بیدار شدیم دیدیم تانک های امریکایی خیابان های بغداد را شخم میزنند و آقای محمد کذاب و قائد اعظمش دنبال سوراخ موش میگردند و جالب اینکه بعد تر ها دیدیم همین آقای ممد آقای کذاب در زمره اولین کسانی بود ه که خودش را تسلیم نیروهای امریکایی کرد ه و فی الواقع دو دستماله میرقصیده یعنی هم با گرگ دنبه میخورده هم با چوپان ضجه میزده است .به زبان دیگر هم آش معاویه را میخورده هم نماز علی را میخوانده است
حالا چرا این داستان را اینجا تعریف کردیم میخواستیم بگوییم اگر مرحوم مغفور صدام حسین یک محمد کذاب داشت این جمهوری نکبتی اسلامی چهار صد و چهل نوع محمد کذاب دارد که در راس آنها همین رییس جمبور بی اختیار شان است
پریشب ها وقتی ما حرف های این آقای بی اختیار را شنیدیم بیاد آن ضرب المثل ایرانی افتادیم که می‌گوید :
عروس ما الحمدالله هیچ عیب و علتی ندارد . فقط کور است و کچل است و سرگیجه دارد و گهگاه هم مختصری غش میکند !

۲۶ دی ۱۳۹۷

شال شکار

دقیقا یادم است . ششم بهمن ۱۳۴۱ بود . رفته بودیم لیالستان . من و برادرم . با دوچرخه . من روی ترک دوچرخه نشسته بودم. برادرم پا میزد . مدرسه ها را تعطیل کرده بودند . روز رای گیری برای رفراندم بود . رفراندم انقلاب سفید . هزاران تن از روستاییان را ریسه کرده بودند آورده بودند رای بدهند . جلوی کارخانه صفا چای از کنار صفی از روستاییان گذشتیم . روستاییان بی حرف و کلام و شعاری بسوی مرگز رای گیری روان بودند. من در همان عالم بیخبری و نو جوانی در آمدم که : لابد به شال شکار میروند ( لابد به شکار روباه میروند )
آقا ! چشم تان روز بد نبیند . ناگهان از میان صف ، یک آدم قلچماق نتراشیده نخراشیده ای بیرون پرید و بطرف ما تاخت . من که بد جوری ترسیده بودم به برادرم نهیب زدم که : داداش ! داداش ! پا بزن ! پا بزن !
تا آمدیم به خودما ن بجنبیم مشت محکمی به ملاجم خورد و از روی دوچرخه پرت شدم روی آسفالت . مشت دیگری هم به گیجگاه برادرم خورد و پرتش کرد به آنطرف جاده .
ترسان و لرزان و خاک آلود پا شدیم و دو سه تا مشت دیگر همراه با یک عالمه فحش خواهر و مادر نوش جان کردیم و یک پا داشتیم یک پا 

هم قرض کردیم و خونین و مالین بر گشتیم خانه مان .


 روز عاشورا بود . سال ۱۳۵۵ خورشیدی . تبریز بودم . با همکارم از رادیو بر میگشتیم . توی ماشین به موسیقی آذربایجانی گوش میدادیم .
توی خیابان پهلوی رفیقم در آمد که : حسن جان ! انگار این بقالی باز است . جلویش نگهدار بروم یک پاکت سیگار بگیرم . نگهداشتم . جلوی بقالی سه چهار نفر نشسته بودند . همه شان سیاه پوش . رفیقم پیاده شد . رفت سیگار بگیرد . در ماشین باز مانده بود .
یکی از همان سیاه پوشان نیم تنه بر دوش جلوی رفیقم را گرفت و به ترکی گفت : مگر نمیدانی امروز عاشوراست ؟
رفیقم گفت : میدانم . منظور ؟
گفت : روز عاشورا داری موسیقی گوش میکنی ؟
رفیقم عصبانی شد و گفت : سنه نه ؟
یکوقت دیدم سه چهار نفر پریدند روی رفیقم و باران مشت و لگد و ناسزاست که نثارش میشود . کم مانده بود له و لورده اش کنند . من که جرات پیاده شدن نداشتم . از توی ماشین داد زدم رضا رضا ! بپر توی ماشین !
رضای بیچاره با چه مرارتی پرید توی ماشین و ما جان مان را از آن معرکه در بردیم .
بیچاره رضا سه چهار هفته با سر و کله باد کرده میآمد سر کار .

۲۵ دی ۱۳۹۷

آقای فلانی مرد


آقای فلانی مرد!
میخواستم بروم بخوابم . زنم گفت : آخی ... آقای فلانی هم مرد !
پرسیدم : فلانی ؟ فلانی دیگر کیست ؟
گفت : نمی شناسیش؟ چطور نمی شناسیش؟ همان است که در تلویزیون برنامه داشت !
میگویم : خیلی ها توی تلویزیون برنامه دارند . آقای هخا هم در تلویزیون برنامه داشت . اصغر آقای بقال هم در تلویزیون برنامه داشت . یک عالمه دانشمند محترم!! و فیلسوف و حکیم و مفسر سیاسی توی تلویزیون برنامه دارند . عمه جان ما سلیمه خاتون هم توی تلویزیون برنامه دارد . مگر من تلویزیون ایرانی تماشا می‌کنم تا بشناسمشان ؟حالا هر که بود خدا رحمتش کند . راحت شد از این زندگی سراسر دروغ و دغل و ابتذال.
زنم می‌گوید : گویا شاعر بود . میآمد توی تلویزیون شعر می خواند . گویا قند خونش بالا بوده و رفته توی کما و هیچکس هم نبوده به دادش برسد .
زهر خندی میزنم و میگویم : از هشتاد میلیون جمعیت ایران هفتاد و نه میلیون و نهصد و نود و نه نفرشان شاعرند . آن یکی هم که شاعر نیست و ادعای شاعری ندارد خواجه حافظ شیرازی است !
زنم نگاه عاقل اندر سفیهی بمن می اندازد و می‌گوید : برو بخواب!
می‌روم می خوابم. صبح که از خواب بیدار میشوم می بینم که از طرف آن شاعر مرحوم ! اعلامیه داده اند که : ای خلایق ! ایشان زنده هستند و هنوز نفس میکشند !
میمانم معطل که خدایا ! ما دیگر چه ملتی هستیم ؟ یعنی انتشار خبر دروغین مرگ این و آن خوشحال مان میکند ؟

ماموستا


رفیقم گفت : برویم مهاباد
گفتم : مهاباد برای چه؟ نکند مرده شورش مرده باشد !
گفت : برویم ماموستا را ببینیم ! 
گفتم : ماموستا دیگر کیست ؟
گفت : رهبر مذهبی سیاسی کردستان است .
از تبریز پاشدیم رفتیم مهاباد . چند ماهی از انقلاب گذشته بود . چند هفته ای میشد که بدستور خمینی و بنی صدر کردستان را با هلیکوپتر های توپ دار بمباران کرده بودند .
رفیقم دانشجوی دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز بود . از تنگستان پا شده بود آمده بود تبریز درس بخواند . شاعر بود . شیدایی های خاصی داشت . اسمش جلال هاشمی تنگستانی . گاهکاهی میبردمش رادیو تا برای شنوندگان مان شروه بخواند . شعر های فایز دشتستانی را با چه سوز و گدازی میخواند .
پا شدیم رفتیم مهاباد . خانه ماموستا را پرسان پرسان پیدا کردیم . خانه ای کوچک و تو سری خورده با دیواری گلی و دری چوبی به رنگ سرمه ای تند .
در خانه نیمه باز بود . سرک کشیدیم . هفت هشت نفر ی توی حیاط نشسته بودند قند می شکستند .
گفتیم : آمده ایم ماموستا را ببینیم . از تبریز آمده ایم . دانشجو هستیم .
یکی را همراه مان کردند و رفتیم مرکز شهر . آنجا ساختمانی بود کنار تپه ای . و قدم به قدم پیشمرگه های کرد با مسلسل کلاشینکف . من تا آنروز نه پیشمرگه دیده بودم نه کلاشینکف .
رفتیم داخل ساختمان . گفتند : ماموستا و دیگر رهبران کرد اینجا جلسه دارند . می توانید کمی منتظر بمانید ؟
گفتیم : چرا نه ؟
چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدیم ماموستا بسوی ما میآید . قدی بلند داشت و چهره ای استخوانی . ما را با مهربانی تمام پذیرفت . همراهانش را هم معرفی کرد : عبدالرحمن قاسملو . غنی بلوریان و یکی دو نفر دیگر که نام شان از یادم رفته است .
نشستیم چای قند پهلو خوردیم و گپ زدیم .
ماموستا می پرسید : چرا مردم آذربایجان با کرد ها همراهی نمیکنند ؟ چرا به بمباران کردستان اعتراض نکرده اند ؟ آیا نمیدانند که همین فردا پس فردا نوبت آنها هم خواهد رسید ؟
پاسخی نداشتیم . رفتیم دیدن پایگاه سازمان چریک های فدایی خلق. در یک دبیرستان دو طبقه . هنوز انشعاب نکرده بودند . هنوز آقای فرخ نگهدار و آقای جمشید طاهری پور زیر بال آقای کیانوری نرفته بودند. بگمانم بهزاد کریمی مسئول آنجا بود . نشستیم چند دقیقه ای گفتگو کردیم . بهزاد ما را براحتی نمی پذیرفت . شک داشت نکند جاسوسی چیزی باشیم . .
به تبریز برگشتیم . هنوز یکی دوماهی نگذشته بود رفیقم را گرفتند تیرباران کردند . نمیدانستم به چه جرمی ! نه چریک بود نه مجاهد . فقط شاعر بود .من نیز در غبار زمانه گم شدم .
حالا که به پشت سرم نگاه می‌کنم از خودم می پرسم اگر ما همان روز نخست به کشتار نظامیان اعتراض کرده بودیم . اگر بمباران کردستان را محکوم کرده و با کرد ها همراهی کرده بودیم . اگر بهنگام تصویب قانون اساسی به خیابان‌ها ریخته بودیم . اگر از کنار سرکوب مردم آذربایجان و توطئه خلع آیت الله شریعتمداری با بی تفاوتی نگذشته بودیم . اگر ترور های پیدا و پنهان حکومت ملایان را به گوش عالم و آدم میرساندیم . اگر اجازه نمیدادیم دستان پلید خلخالی ها و موسوی تبریزی ها و اردبیلی ها و لاجوردی ها حلقوم فرزندان و برادران و خواهران ما را بفشارد، آیا چنین چادر سیاهی از نکبت و ترس و تحقیر بر فراخنای میهن مان گسترده می‌شد ؟

۲۴ دی ۱۳۹۷

گل های زمستانی


گل های زمستانی
نمیدانم چه گلی است . نام شان را نمیدانم ، اما هر سال درست وسط زمستان شکوفا می‌شوند و لبخند میزنند . چه لبخند زیبایی هم .
امروز صبح نم نمک باران میبارید. رفتم توی حیاط خانه مان . چشمم به این گل ها افتاد . می بینم که از هیچ باد و باران و سرما و توفانی گزندشان نیست . همچنان لبخند میزنند .

۲۳ دی ۱۳۹۷

جانوری بنام امام


این دیگر چه جانوری بود ؟؟
...يوم الله واقعی روزی ست که امير المومنين (ع) شمشير را کشيد و
خوارج را از اول تا آخر درو کرد و تمام شان را کشت، ايام الله روزهائی ست که خداوند تبارک و تعالی يک زلزله ای وارد می کند ، يک سيلی وارد می کند ، يک طوفانی وارد می کند، به اين مردم شلاق می زند که آدم بشويد. امير المومنين اگر بنا بود مسامحه کند شمشير نمی کشيد تا ۷۰۰ نفر را يک دفعه بکشد . در حبس های ما ييشتر از اين اشخاص هستند که مفسد اند، اگر ما اين ها رانکشيم و هر يکی شان بيايند بيرون، آدم می کشند، آدم نمی شوند اين ها، شما علما چرا فقط سراغ احکام نماز و روزه می رويد، چرا هی آيات رحمت در قران می خوانيد، و نمی رويد آيات قتال را بخوانيد، رحمت مخالف با خداست، ما خليفه می خواهيم دست ببرد، حد بزند، رجم کند، همانطور که رسول الله دست می بريد، حد می زد، رجم می کرد، همانطور که يهود بنی قريضه را چون جماعتی ناراحت بودند قتل عام کرد، اگر رسول الله فرمان خانه را اتش بزنيد،فلان حانه را از بين ببريد حکم به عدل کرد، زندگی را بايد با قصاص تامين کرد زيرا حمايت توده زير اين قصاص خوابيده است، با چند سال زندان کار درست نمی شود، اين عواطف بچه گانه را کنار بگذاريد، مجرم محاکمه ندارد، و بايد او را کشت، تنها بايد هويت آن ها را ثابت کردو بعد او را کشت. اگر زير تعزير جان بدهند کسی ضامن نيست، فتوی مجتهد اعلم اين است. ( روح الله خمينی ، اذر ماه سال ۱۳۶۰).

نوا جونی امروز مهمان ما بود و پیراهن بابا بزرگ را اطو کرد

سرزمین دزدان


سرزمین دزدان
از ایران برگشته بود . خسته و خواب آلود . رفته بود ایران فک و فامیلش را ببیند .
می پرسد : چند سال است ایران نرفته ای؟
میگویم : تقریبا چهل سال 
میگوید : هیچوقت هوس نکنی ایران بروی ها ! همه شان دزدند ! همه شان کلاهبردارند ! همه بی مروت و قالتاق و دزد و دغل شده اند . صبح که از خواب پامیشوند فکرو ذکرشان این است چطوری سر همسایه و رفیق و برادر و پدر و خواهر و خویش و بیگانه کلاه بگذارند . ملایان چنان بهشتی ساخته اند که در هیچ کجای دنیا نظیرش را نمی توانی پیدا کنی! همه دزد ! همه نابکار ! همه عمله ظلم ! و همه برادرانه کنار هم زندگی میکنند . این کلاه آن را بر میدارد آن کلاه این را ! تماشایی است آقا ! تماشایی!
به حرف هایش گوش میدهم . با دقت هم گوش میدهم . این زنگ فروپاشی اخلاقی یک ملت است . زنگ در غلتیدن ملتی به ژرفای چاه ابتذال .
اما روی دیگر سکه را هم باید دید :
باران می بارد . هوا سر د است . زنی از فروشگاهی بیرون میآید . چترش را باز میکند . سگی در حاشیه دیوار خوابیده است . سگی ولگرد . از همان سگ ها که شهرداری به گلوله شان می بندد یا مسموم شان میکند .
زن لحظه ای درنگ میکند . شال گردنش را باز میکند روی سگ می اندازد تا سردش نشود . و راهش را میکشد می‌رود . منتظر هورا ی کسی هم نمیماند
وقتی این را می بینم از ته دلم خوشحال میشوم . این هم یک روی دیگر سکه جهان ماست .

چرا دست میدهیم


چرا دست میدهیم ؟
سنگ نبشته ها و نقش های برجسته سنگی که از روزگاران باستان بر جای مانده است نشان میدهد که از پنج قرن پیش از میلاد مسیح آدمیان برای نشان دادن دوستی و صلح با هم دست میداده اند
اینکه چرا آدمیان از دست راست خویش برای دست دادن استفاده میکرده اند در واقع یک واکنش دوستانه است برای نشان دادن اینکه غیر مسلح هستند و در آستین خویش خنجری پنهان نکرده اند
در موزه Pergamon برلین سنگی از پانصد سال پیش از میلاد وجود دارد که دو سرباز با هم دست میدهند ولی برخی از پژوهشگران میگویند که دست دادن به نشانه دوستی و صلح از یمن آغاز شده است

پروازگاه من قفس من بود


پروازگاه من قفس من بود
به بازجویم گفتم : من یک روزنامه نگارم . اگر یک کشیده بمن بزنی صدایش تا آنسوی اقیانوس ها می پیچد ها !!
از جایش بلند شد و چنان مشتی به صورتم کوبید که تا چهار روز نمیتوانستم حرف بزنم !
نمیدانم صدایش جایی پیچید یا نه ؟
گفتم اگر پری بگشایم
بر دشت های گمشده پرواز میکنم
پست و فراز را
زبر سایه می زنم
بر اوج کوه
گردش شهباز میکنم
اما چو پر بگشودم
پروازگاه من قفس من بود !
گفتم چو لب بگشایم
دشت و دمن ز گفته پر آواز میکنم
اما چو لب بگشودم
آواز های من نفس من بود ...