۲۶ مرداد ۱۳۹۶

بارسلونای عزیزم ....

یازده سال پیش بود . ماه فوریه . رفته بودم بارسلونا  . از سانفرانسیسکو
هتل مان حول و حوش خیابان لا. رامبلاس بود .  خیابانی که ۲۴ ساعته بیدار است . خیابانی که گویی قلب بارسلونا است .
با رستوران هایش . بارهایش . موزه هایش. نمایشگاهها و فروشگاههایش .  خیابانی که امروز خنجر اسلام متعفن  آنرا به خون بیگناهانی آغشت .
صبحها ، هتل مان بهترین صبحانه عالم را عرضه میکرد . صبحانه که نه ، بیش از دویست نوع کیک و شیرینی و قهوه و چای و آبمیوه و میوه و نوشیدنی های رنگ وارنگ . هر آنچه که دلت میخواست .
حوالی ساعت یازده میآمدیم خیابان لا رامبلاس . اینجا و آنجا ، مردان و زنانی سرگرم هنر نمایی . هریک به شکلی و رنگی .  هر یک به شیوه ای و رسمی .  و همه شان هم دیدنی و تماشایی . و گاه حیرت کردنی .
از همان خیابان لا رامبلاس سوار اتوبوس های دو طبقه میشدیم . همانها که سقف ندارند . میرفتیم به دیدن دیدنی ها .  و دیدنی ها چه بسیار .  و کلیساها و بناها و باروها و برج ها یی از روزگارانی نه چندان دور . و همه حاصل اندیشه خلاق و دستان مردی بنام گاودی .
و شبها میرفتیم به تماشای رقص فلامینگو . در کلوپی با دیوارهایی از آبنوس . و بر آبنوس ها آیاتی از قرآن کنده کاری شده . و چه هنرمندانه هم . و هیچکس نمیدانست آن خطوط زیبای شکسته چیست . و می پنداشتند نقش و نگاری است بر چوب آبنوس . و رقص ها و آوازها همه  شکوه و زیبایی مطلق . با آن رقص پا ها و چرخ زدن ها و آوای غمگنانه کولی وار کولی ها . و آن لباس های رنگین چین دار . انگار لباس زنان کوه نشین قاسم آباد گیلان . لباس گالشان . با چین و واچین های بسیار . و رنگ ها همه شاد . شاد شاد . به رنگ جلگه ها و مرغزاران .
و حول و حوش همان لا رامبلاس بازار میوه ای . با صدها میوه و سبزی و سبزینه که نمیدانستی چیست و چه طعمی دارد . و بازار موج میزد از جهانگردان کنجکاو . و من نیز گم میشدم در خیل پیادگان . همچون قطره ای به دریایی . و تماشا و تماشا و تماشا . و دل کندن از بازار ناممکن .
یک روز ، با ترن  به .... میرویم . شهرکی غنوده بر کرانه دریا بر بلندای تپه ای . با کوچه هایی همه سنگفرش. سرتاسر همه سنگفرش.  و اینسو و آنسوی کوچه ها گلدان های گل . و هزاران گلدان آویخته بر دیوارها  و پنجره ها و روزنه ها . و من از میان هزاران گلدان میگذشتم . با گلهایی هر یک به رنگی . و هر یک به عطری .  و ساحلی با دهها درخت تنومند نخل . رقصان در باد . و خیس از نوازش موج . و صدها و هزاران درخت نارنج و ترنج .
و رستوران هایی بر پایه هایی چوبین . و موجها مدام به پایه ها کوبان .و غذای شان ناب ترین غذای دریایی . و فاصله اش تا بارسلونا سی و چند دقیقه . کمی بیش یا کم . با ترن .و ترن ها همان ترن های شهری .با مردمی نشسته و ایستاده . و گهگاه توقفی و سوتی و حرکتی
و اینک موزه پابلو پیکاسو .با مجموعه ای یگانه از آفریده های آن دستان معجزه گر . موزه ای که می توان و باید روز ها و روز ها به تماشایش رفت .
و اینک شهر زیبای من . بارسلونا . شهر زیبای همه عالمیان .  با زخمی از خنجر کین جهالت .خونفشان از اسلامی متعفن .
بارسلونای عزیزم . ترا بیشتر و بیشتر دوست میدارم . شهر زخمی خونین من 

۲۲ مرداد ۱۳۹۶

جمهوری دموکراتیک خلق میان پشته .

می پرسد : آقا ! شما میدانید این  میان پشته  کجاست ؟
میگویم : والله تا آنجا که حافظه مان یاری میکند بگمانم  جایی باشد حول و حوش بندر انزلی . دقیقا یادم نیست . چهل سال است ایران نرفته ام .
میگوید : میان پشته محلی است بین پل انزلی و پل غازیان . یک قصر زیبایی هم دوره رضا شاه آنجا ساخته بودند که حالا موزه ابزار آلات جنگ و آدمکشی است .
میگویم : خب ، منظور ؟ تو هم انگاری کدخدا رستم شده ای ! چی شده که حالا یاد میان پشته افتاده ای ؟  سگی به بامی جسته گردش بشما نشسته ؟
میگوید : آیا هرگز چیزی در باره جمهوری دموکراتیک خلق میان پشته شنیده بودی ؟
میگویم : جمهوری خلق چی چی ؟ ول کن بابا اسدالله ، داری سر بسرمان میگذاری ؟
میگوید : در شهریور بیست پس از خروج رضا شاه از ایران و در آن بلبشو بازار زمان جنگ ، در ایامی که گوش ها بازیچه بانگ دروغ بود ، اهالی محترم میان پشته اعلام استقلال کردند و جمهوری دموکراتیک خلق میان پشته را بوجود آوردند !
میگویم : شوخی میفرمایید . مگر همچو چیزی هم میشود ؟
میگوید : نه آقا جان ! کدام شوخی ؟ تازه آنجا مدرسه ای هم داشتند که نام مدرسه را استالینگراد گذاشته بودند !
درد خنده ام میگیرد . نمیدانم بخندم یا گریه کنم .  یاد روز های انقلاب می افتم .
یک روز با رفیق مان از تبریز میآمدیم تهران .  دم دمای غروب رسیدیم کرج .  دیدیم کنار خیابان یک بنده خدایی چادری زده است و کباب میفروشد . بوی کباب چنان در خیابان پیچیده بود که دین و دل و دستار از کف دادیم و رفتیم خدمت آقا کباب میل بفرماییم .
دیدیم به به چه بساطی ! زیر چادر منقلی گذاشته است و زغالی و وافوری !
گفتیم : آقا ! روز روشن ؟ کنار خیابان ؟ منقل و وافور ؟
خندید و گفت : ای آقا ! پس ما برای چه انقلاب کرده ایم ؟ انقلاب کرده ایم که آزاد باشیم دیگر ....!!
حیف که ما از انقلاب قبلی چیزی گیرمان نیامد اما اگر زنده ماندیم و عمرمان وفا کرد  در انقلاب بعدی میرویم ولایت مان و یک جمهوری خلقی آنجا راه می اندازیم و اسمش را هم میگذاریم جمهوری دموکراتیک خلق شیخان بر ......

۲۱ مرداد ۱۳۹۶

متشکرم آقا !

های و هویی میشود .  به بیرون نگاه میکنم . اتومبیلی در پارکینگ فروشگاهم می ایستد .  زنی و مردی سیاه پوست از آن پیاده میشوند .  زن بیست و چند سالی دارد . و مرد هم .
زن از توی ماشین اش یک عالمه ساک پلاستیکی بیرون میکشد و آنها را با خشمی سوزان پرت میکند توی پارکینگ . مقداری غذای نیم خورده هم به اینسو و آنسو پرت میشود .
مرد ، تلفنی بدست دارد و میخواهد شماره ای بگیرد . تا زیر گلویش خال کوبی شده است .
زن سوی مرد هجوم می برد و با مشت به کله اش می کوبد . نه یک بار ، نه دوبار ، بیست بار ،
 سی بار .
 مرد سرش پایین است . دست هایش را دور سرش گرفته است و واکنشی نشان نمیدهد .
مرد میآید توی فروشگاهم . شامگاه است و میخواهم فروشگاه را  ببندم .  مرد باطری تلفن اش تمام شده است . میآید سراغ من و میگوید : میشود تلفنم را به برق وصل کنی ؟
تلفن را به برق وصل میکنم . شماره ای میگیرد . با خواهش و تمنا از کسی میخواهد شصت دلار به حسابش بریزد تا بتواند خودش را به خانه اش برساند . چند ثانیه ای در سکوت میگذرد . ناگاه آتش خشمش زبانه میکشد و چند فحش خواهر و مادر حواله آن شخص میکند . از زور خشم مدام دور خودش می چرخد .
لیوانی آب سرد برایش میآورم تا آرام بگیرد .  دوباره شماره ای را میگیرد . با خواهش و التماس تقاضای شصت دلار پول میکند .  نمیدانم چه جوابی می شنود که دوباره جد و آبای  آن شخص را در گور میلرزاند .
وقت بستن فروشگاه است . چند دقیقه دیگری میمانم بلکه بتواند تلفن هایش را بزند .
زن ، ناگهان وارد فروشگاه میشود . مستقیما بسوی مرد میآید و با مشت و لگد به جانش می افتد .  حالا نزن کی بزن !
مرد ، واکنشی نشان نمیدهد . دست هایش را دور سرش میگیرد و بمن میگوید به پلیس تلفن بزن !
میگویم : دعوای شما ربطی بمن ندارد . خودت تلفن بزن .
زن از فروشگاه بیرون میرود و همچنان فحش میدهد. سوار ماشینش میشود و میرود  . فحش هایی میدهد که من در تمامی عمرم نشنیده ام .
مرد ، ده بار دیگر به ده نفر دیگر زنگ میزند و شصت دلار پول میخواهد اما از همه شان جواب رد میشنود . فحش شان میدهد و تلفن را قطع میکند .
میخواهم فروشگاه را ببندم .یک لیوان آب یخ به دستش میدهم و حالی اش میکنم که هنگام رفتن ماست . چنان با خشم نگاهم میکند که میگویم حالاست بزند دل و روده مان را در بیاورد . تلفن اش را با خشم  از پریز  برق بیرون میکشد و نگاه خشماگین طلبکارانه ای بمن می اندازد و در ها را به هم میکوبد و  میرود بیرون . نه تشکری .. نه ابراز محبتی ...
سوار ماشینم میشوم تا بخانه ام بروم . می بینم آنجا گوشه ای نشسته است و سرش را میان دو دستش گرفته است و نمیداند چه خاکی بسرش بریزد .
دل دل میکنم شصت دلار بهش بدهم تا برود سوار ترن بشود و برود به خانه اش ، اما وقتی بیاد نگاه خشماگین طلبکارانه اش می افتم میگویم : بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش .
اگر بمن گفته بود آقا متشکرم ،  همانجا شصت دلار به او میدادم ، اما .....
چه میشود کرد ؟ بعضی ها راه و رسم آدم بودن را نمیدانند .
حضرت سعدی میفرماید : تو نیکی میکن و در دجله انداز  اما یک ضرب المثل ایرانی میگوید : بچه یتیم را که رو بدهی ادعای ارث و میراث میکند .
حالا حکایت ماست 

۲۰ مرداد ۱۳۹۶

کور و کچل .....

در دوره آن خدابیامرز  ،  در محافل و مجالس آن روزگار ، این آقای ابراهیم صهبا با سرودن شعر های فی البداهه ،    برای خودش شهرت و اعتباری بهم زده بود .
مثلا فرض بفرمایید جشن ختنه سوران یکی از تخم و ترکه های  آقای فلان الدوله یا عالیجناب  آقای  فلان السلطنه بود .
این آقای صهبا میآمد . میخورد و می نوشید و همینکه کله اش گرم میشد یک برگ کاغذ از جیبش در میآورد و شعر تایپ شده ای را میخواند و میگفت این شعر را همین حالا همینجا سروده ام !
گهگاهی هم به مناسبتی  یا بی مناسبتی مناظره ای شاعرانه با وزیری ، وکیلی ، شاعری ، نویسنده ای ، اهل هنری  یا اهل سیاستی راه می انداخت که بنوبه خود جالب و خواندنی و خندیدنی بود .
یکی از آن کسانی که آقای صهبا مدام با او کشمکش شاعرانه داشت ابوالحسن ورزی بود که چند صباحی  در دستگاه قضا شغل قضاوت داشت .
یک روز ابراهیم صهبا این شعر را سرود و برای ابوالحسن ورزی فرستاد :


ورزی ، تو زکار خویش راضی شده ای ؟ 
؟ ؟یا خسته چو روزگار ماضی شده ای
دانم زچه شغل خویش دادی تغییر
از بهر شراب مفت قاضی شده ای
ابوالحسن ورزی در جوابش چنین نوشت : 
صهبا دل تو بهیچ راضی نشود
خرسند  زآینده و ماضی نشود
غیر از تو که مال مفت را خواهانی
کس بهر شراب مفت قاضی نشود 
روزی زنده یاد استاد ذبیح الله صفا رییس دانشکده ادبیات دانشگاه تهران  مراسمی در بزرگداشت رودکی شاعر یگانه سرزمین ما ترتیب داده و ازبرخی  شاعران و هنرمندان دعوت کرده ولی یادش رفته بود از ابراهیم صهبا دعوت بعمل بیاورد . صهبا که به سختی به تریج قبایش بر خورده بود   شعری سرود و برای استاد ذبیح الله صفا فرستاد ...
ذبیح الله  صفا حتی یک نخ مو در سر  نداشت اما قلبی بوسعت دریا داشت . 
شعر این است : 
ای آنکه به بخت خویشتن مغروری 
نام تو صفاست ، وز محبان دوری 
در مجلس خویشتن نخواندی ما را 
آن هم چه بزرگ شاعر مشهوری 
پیداست که جای آدم سالم نیست 
تجلیل کند گر کچلی از کوری 


۱۷ مرداد ۱۳۹۶

سی سال در ینگه دنیا ....

سی سال گذشت . انگار همین دیروز بود . آپارتمان کوچکم در بوینوس آیرس را فروخته بودم و آمده بودم ینگه دنیا . سی سال پیش در چنین روزی .
با پنجهزار دلار پول نقد . یعنی همه دار و ندارم .  و هراسی مبهم و فرساینده از فردایی نا روشن .
رسیدم به سانفرانسیسکو . با پاسپورتی آرزانتینی و یک ویزای پنجساله . دخترم - آلما - چهار ساله بود .
تا سر و سامان بگیریم  سختی ها و مرارت ها کشیدم .هفته ای هفت روز -  بی هیچ درنگی و وقفه ای - از هشت صبح تا یازده شب ، سوپر مارکتی را میچرخاندم .  در محله سیاهان با مردمانی اغلب بیکار و معتاد و بیمار  . معتاد به الکل . معتاد به هزار و یک درد بی درمان .  گویی به سرزمین فقر و فحشا و اعتیاد پا نهاده ام .
گهگاه با نوعی حیرت از خودم می پرسیدم : یعنی امریکا را همین آدم ها ساخته اند ؟ یک مشت الکلی ؟ یک مشت معتاد ؟
سالی و سالیانی گذشت . همه بی حاصل و در اضطراب . و همواره حسرت و حیرتی همراهم بود که چرا آن زندگی آزام شیرین بی هیاهوی بی درد سرم در بوینوس آیرس را به امید سرابی چنین وهم آلود وا نهاده ام ؟  و راه بازگشت هم بسته بود .
ماندم و فرسودم . سالی چند . اما از پا نیفتادم . رفیقان تازه ای یافتم .  سر انجام سوپر مارکت را رها کردم . دستم خالی مانده بود .
رفیق شاعرم - مسعود - خانه ای و فروشگاهی داشت . و خانه دیگری در ساکرامنتو .  دستم را گرفت و به ساکرامنتو آورد . خانه اش را بمن داد و گفت : اینجا بنشین . هر وقت پولدار شدی اجاره اش را بده
کوچیدیم به ساکرامنتو . روزی بمن گفت : هشتاد هزار دلار اعتبار بانکی دارم . برو کسب و کاری راه بینداز و از این اعتبار استفاده کن .
پی کسب و کاری بر آمدم .  رفیق نو یافته دیگری - ابراهیم - دستم را گرفت و مدیر فروشگاهش کرد .  سال بعد بی هیچ سرمایه ای شریک ابراهیم شدم . قرار مان این بود : کار از من . مدیریت از من . سود پنجاه پنجاه .
یکی دو سال بدین منوال گذشت . ابراهیم بازنشسته شد و فروشگاه را بمن واگذاشت و رفت . رفت تا از ته مانده زندگی اش لذت ببرد . طفلکی هر گز زندگی راست و درستی نداشت ، زندگی خانوادگی اش از همان جوانی  درب و داغان شده بود .
حالا بیست و چند سال است اینجایم . مسعود و ابراهیم را گهگاه می بینم . هر دو تای شان رفیقان عزیز من اند .
سالها آمدند و رفتند و میروند .  پسرم طبیب است و دخترم دبیر دبیرستان .فروشگاه را توسعه داده ام . چند خانوار سالهاست از آن نان میخورند . جوانی ام را روی آن گذاشته ام .  حالا خودم در اندیشه آن هستم که امروزی یا فردایی ٌ بگذارم و بگذرم و با مسعود و ابراهیم به سفر دور دنیا بروم .
در طول این سال های دراز همواره از خود پرسیده ام اگر مسعود و ابراهیم نبودند چه بر سرم میآمد ؟
می بینی ؟ می بینی ؟ می بینی دوستی چه کارها میکند ؟ 

۱۶ مرداد ۱۳۹۶

عالیجناب ممفیس

عالیجناب ممفیس دچار حمله قلبی شده بود ، کم مانده بود قبض و برات آخری را بدهدوبرود آن دنیا .
بردندش بیمارستان . سه چهار روزی بیمارستان خوابید . دوا درمانش کردند .
 .ممفیس چهارده سال عمر کرده است .  گربه ملوس زیبایی است  خانم دکتر روزا این عالیجناب ممفیس و آن گربه دیگرش را بسیار دوست دارد . فی الواقع جانش به جانشان بسته است . هر وقت خانه ما میآید عکس های گربه هایش را نشان مان میدهد و از شیرینکاری آنها برای مان تعریف میکند
وقتی عالیجناب ممفیس دچار حمله قلبی شد خانم دکتر رزا در سفر بود ، وقتی شنید ممفیس در بیمارستان است با نخستین هواپیما به سانفرانسیسکو بر گشت .  برگشت و سه شبانه روز همراه پسرم - الوین - کنار تختخواب گربه اش شب زنده داری کرد مبادا قرص ها و دواهای عالیجناب ممفیس دیر بشود . مبادا خدای ناکرده عالیجناب ممفیس  به رحمت خدا برود و ایشان کنارشان نباشند .

شنیده ایم که عالیجناب ممفیس پریشب  به رحمت خدا رفته است . خداوند غریق  الطاف بیکرانش بفرماید . انا لله و انا الیه راجعون .
حالا صورتحساب بیمارستان آمده است : ده هزار و سیصد و نود و هشت دلار !

چند سال پیش دخترم - آلما - آنزمان که هنوز دانشجوی دانشگاه بود رفته بود یکدانه لاک پشت خریده بود آورده بود خانه . این جناب لاک پشت اندازه یک سکه قدیمی یک دلاری بود .
رفته بود یک خانه شیشه ای برایش خریده بود به پنجاه دلار .  یک عالمه شن و ماسه و سنگریزه رنگی براق هم خریده بود به خدا دلار . چند ده دلار داده بود و لامپ های رنگ وارنگ خریده بود تا خدای ناکرده حضرت لاک پشت سردشان نشود و سرما نخورند . یک عالمه هم غذاهای جور واجور برای عالیجناب خریده بود . اما جناب لاک پشت اعتصاب غذا کرده بود و لب به غذا نمیزد .
دخترم صبحها پیش از آنکه به دانشگاه برود میآمد چند دقیقه ای قربان صدقه لاک پشت میرفت  و کلی ناز و نوازش اش میکرد و میرفت دانشگاه . روزی هم ده بار زنگ میزد ببیند لاک پشتش غذا خورده است یا نه . اما جناب لاک پشت لب به غذا نمیزد .
یک روز آمدم خانه دیدم دخترم دارد با تلفن صحبت میکند .فهمیدم که با دامپزشک حرف میزند ، چند دقیقه بعد لاک پشت را برداشت و بردش بیمارستان . پنجاه دلار پول ویزیت و سی چهل دلار هم پول دوا داد و آمد خانه . اما جناب لاک پشت همان شب جان به جان آفرین تسلیم کرد و همه ما را عزا دار کرد .
 اگر بدانید آلما چه گریه هایی  برای مرحوم مغفور لاک پشت میکرد ؟
بیچاره سگ ها و گربه های ایرانی !
بیچاره آدم های ایرانی !

۱۳ مرداد ۱۳۹۶

پرسه در متون

عامل نسا و ابیورد ، خانه پیر زنی به غصب بگرفت .پیر زن به غزنین آمد و از وی به سلطان شکایت کرد .
سلطان محمود فرمود فرمانی به عامل نسا نوشتند که از املاک وی دست بدارد . زن نامه بستد و شادان نزد عامل بازگشت و فرمان بدو  بنمود .
وی بدان فرمان اعتنایی نکرد ،  پیر زن   دیگر بار راه غزنین پیش گرفت و قصه به سلطان باز گفت .
محمود در آن زمان به کاری مشغول بود .  در خشم شد و گفت :  بر ما بود که گوش به  تظلم تو دهیم و فرمان بر دفع ظلم ظالم بنگاریم ، اگر وی نامه نخواند برو خاک بر سر کن !
پیر زن گفت : تو را فرمان نبرند  ، من چرا خاک بر سر کنم ؟ خاک بر سر آن پادشاه باید کرد که حکم وی را در زمانه نخوانند !
چون محمود این سخن از زن بشنید از گفتار خود پشیمان شد و گفت : آری ! خاک بر سر مرا باید کرد نه تو را ......

از :  روضات الجنات - معین الدین اسفزاری 

۱۱ مرداد ۱۳۹۶


خود کشی با خیار ......
آقا ! ما توی این عمر کوتاه هزار ساله مان ! خیلی چیز ها دیده و شنیده بودیم اما خدا بسر شاهد است تا حالا نشنیده بودیم کسی بخواهد با خیار خودکشی بکند !
آن قدیم ندیم ها ما یک رفیقی داشتیم که رفته بود بالای کوه توی یک جنگلی - که آدمیزاد هنوز پایش را آنجا نگذاشته بود - خودش را روی درختی دار زده بود . یکی را هم میشناختیم که می توانست نویسنده بسیار معتبری بشود اما هنوز بیست و یکی دو سالش نشده بود که رفته بود یک عالمه تریاک خورده بود و خودش را از شر زندگی خلاص کرده بود . اما خود کشی آنهم با خیار ؟ بحق چیزهای ندیده و نشنیده !
حالا اجازه بفرمایید یک داستان دیگری برایتان تعریف کنیم شاید شما هم مثل خود ما تصمیم گرفتید بروید با خیار خودکشی بفرمایید ! خدا را چه دیده اید ؟
دیروز یک آقای محترمی آمدند فروشگاه مان و رو بما کردند و گفتند : آقا ! این پرتقال هایی که اینجا چیده ایدهسته دارند یا بدون هسته اند ؟
گفتیم : اینهایی که اینجا ملاحظه میفرمایید هسته دارند اما محض اطلاع سرکار عالی باید خدمت تان عرض کنیم که ما در کالیفرنیا دو نوع پرتقال داریم . پرتقال زمستانی و پرتقال تابستانی ! یعنی یک نوعش در فصل پاییز و زمستان بعمل میآید و نوع دیگرش اواسط بهار . آنکه پرتقال زمستانی است نامش Navalاست . بسیار شیرین است . هسته هم ندارد .
اما آن دیگری که در اواخر بهار بدست میآید نامش Valencia است . پر آب است . هسته هم ندارد . چندان هم شیرین نیست
این آقای محترم نگاهی به سر تا پای مان می اندازد و میگوید : شما نباید پرتقال بدون هسته بفروشید ! هندوانه بدون هسته هم نباید بفروشید !
ما که نزدیک بود روی کله مبارک مان یک فقره اسفناج سبز بشود به خودمان گفتیم شاید این عالیجناب از دریای قلزم و سوق القنادیل گذشته است و هزاران جور سپرغم و امرود و نارنج و ترنج و ریاحین جور واجور را دیده است که میخواهد به لقمان حکمت آموزی بفرماید
به خیال مان هم گذشت که شاید هم عقل آقا مختصری پاره سنگ ور میدارد وبقول گفتنی ها یک تخته اش کم است . یعنی فی الواقع بغدادش خراب است و اندک دان بسیار گوست .
بعدش به خودمان گفتیم : نه بابا ! این آقا ماشاالله هزار ماشاالله فلان بن فلان است نه دوغ ترکمان ! بنا بر این گفتیم : چه فرمودید ؟
فرمودند : بهتر است شما اصلا میوه های بدون هسته نفروشید ! پرتقال بدون هسته هم نفروشید ، خداوند متعال در تولید این نوع پرتقال هیچ دخالتی نداشته است ! اگر شما کتاب مقدس را خوانده باشید - که حتما خوانده اید - دیده اید که خداوند تبارک و تعالی همه میوه ها را با هسته خلق کرده است . آدمها و حیوانات هم همگی هسته دار هستند ! بنا بر این میوه های بدون هسته یعنی دخالت در کار خدا ! یعنی فضولی در کار خلقت ! و همه اینها کفر است . مجازات آنجهانی دارد ! مردم هم نباید پرتقال بدون هسته و هندوانه بی هسته بخرند .
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان از نظر اوست
میمانیم معطل که خدایا ! این دیگر چه جانوری است ؟
جای تان خالی آنقدر گفتند و گفتند و موعظه مان کردند که کم مانده بود از خیر همه میوه های بی هسته بگذریم و همه شان را بریزیم توی دریا !
وقتیکه میخواستند تشریف مبارک شان را ببرند میخواستیم بگوییم آقا ! قربان آن شکل ماهتان ! حالا که شما اینقدر به آقای باریتعالی نزدیک هستی میشود شفاعت ما را هم بفرمایی ؟ اما از خیرش گذشتیم و گفتیم : ببخشید آقا ! شما کشیش هستید ؟ اسقفی ؟ کاردینالی ؟ پاپی ؟
فرمودند : نه خیر ! نه خیر ! من کشیش نیستم ،اما همه ما باید زندکی مان را بر اساس آیات کتاب مقدس تنظیم کنیم .
خب ،حالا لابد خواهید پرسید چه رابطه ای است بین این قضییه و ماجرای خودکشی با خیار ؟ حالا خدمت تان عرض میکنیم .
سالها پیش ، یک جوانی را که دست به خودکشی زده بود آورده بودند بیمارستانی در مشهد .
به دکتر ها کفتند میخواسته است خود کشی بکند .
دکتر ها از جوانک پرسیدند : خودکشی ؟ آن هم با خیار ؟ آخر چرا ؟
جوانک در جواب گفت : آقا جان ! پدر مان چهار پنج هزار تومان به یک حاج آقای شکم گنده نزول خوار بدهکار است ، . توان پرداختش را هم ندارد .
حاج آقا آمده است پدرم را تهدید کرده است که یا پولش را بدهد ، یا برود زندان، یا اینکه ما برویم داماد حاج آقا بشویم !
پرسیدند : خب ، چرا دختر چنین حاج آقایی را نگرفتی ؟ اگر میگرفتی نانت که توی روغن می افتاد مرتیکه بی عقل !
گفت : اخر دخترک هم کور است ، هم کر است ، هم شل . اگرچه نامش محبوبه است !
پرسیدند : خب ، چرا میخواستی با خیار خودکشی بکنی ؟
گفت : والله هر چه گشتیم نه مرگ موش گیرمان آمد نه تریاک . رفتیم پنج کیلو خیار پلاسیده خریدیم و همه اش را هم با پوست خوردیم بلکه از این زندگی نکبتی خلاص بشویم . خیار هم خیلی ارزان تر از تریاک بود ، وسع مان نمیرسید تریاک بخریم !
آقا ! به گلوی عطشان علی اصغر قسم اگر دیروز خیار پلاسیده دم دست مان بود ، ده بیست کیلویش را با پوست -بدون نمک - میخوردیم تا خودمان را از دست این خلایقی که هنوز بین میوه های بی هسته و با هسته فرق میگذارند خلاص کنیم . اصلا آقا ! اگر موزری ، تپانچه ای ، قرابینه ای ، . قمه ای ، قداره ای ، تفنگی ، چیزی دست مان بود میزدیم هم خودمان را می کشتیم هم این پسر خاله آقای باریتعالی را .
خدا به هر دوی ما رحم کرد به ابلفرض !!
وقتی ایشان تشزیف شان را بردند ما از منگی در آمدیم و پند حافظ جان جانان را آویزه گوش کردیم که :
در کار یار باش که کاری است کردنی ،،،،

۵ مرداد ۱۳۹۶

صحرای محشر ....

.... اکنون صفت شهر بیت المقدس کنم . شهری است بر سر کوهی نهاده و آب نیست مگر از باران ....و شهری بزرگ است که آنوقت که دیدیم بیست هزار مرد در وی بودند .  و بازارهای نیکو و بناهای عالی . و همه زمین شهر به تخته سنگها فرش انداخته چنانکه چون باران بارد همه زمین پاکیزه شسته شود ...
و چون از {مسجد }جامع بگذری ؛ صحرایی بزرگ است عظیم هموار . و آنرا ساهره گویند .وگویند که دشت قیامت آن خواهد بود و حشر مردم آنجا خواهند کرد .
میان جامع و این دشت ساهره وادیی است عظیم ژرف و در آن  وادی که همچون خندقی است بناهای بزرگ است بر نسق پیشینیان .و گنبدی سنگین دیدم تراشیده و بر سر خانه ای نهاده که از آن عجب تر نباشد ....و در افواه بود که آن خانه فرعون است و آن  وادی جهنم .
پرسیدم که این لقب که بر این موضوع نهاده است ؟
گفتند : به روزگار خلافت عمر خطاب -  رضی الله عنه  -  بر آن دشت ساهره لشکرگاه بزد و چون بدان وادی نگریست گفت : این وادی جهنم است .
و مردم عوام چنین گویند که هر کس که بر سر آن وادی شود آوای دوزخیان شنود که از آنجا بر میآید .
من آنجا شدم اما چیزی نشنیدم ....

سفرنامه ناصر خسرو - به کوشش استاد دکتر ذبیح الله صفا

من وقتی این بخش از سفرنامه ناصر خسرو را خواندم  بیاد شعری افتادم که این حکیم آواره دره یمگان در رد باور معاد جسمانی سروده و باورمندان به معاد را به باد استهزاء گرفته است . شعر این است :
مردکی را به دشت گرگ درید
زو بخوردند کرکس و زاغان
این یکی ریست در بن چاهی
وان دگر رید بر سر کوهان
اینچنین کس به حشر زنده شود ؟
تیز بر ریش مردم نادان
آیا از این روشن تر و شفاف تر میشد به رد معاد جسمانی پرداخت ؟


۳ مرداد ۱۳۹۶

عزراییل ....

این آقای مایکل یک ورزشکار تمام عیار است . تابستان و زمستان در گرما و سرما یک زیر پیراهن رکابی سفید می پوشد و سینه ستبر و بازوهای ورزیده خودش را به نمایش میگذارد .
مایکل در یک عمده فروشی میوه کار میکند و موهای طلایی اش تا کمرش آویزان است . از جرج بوش ؛ از حزب جمهوریخواه ؛ از دانولد ترامپ ؛ از یهودی ها ؛ از کلیسای کاتولیک و از چینی ها بدش میآید و سناتور ها و بانکداران امریکایی را یک مشت دزد سر گردنه میداند و مدام فحش شان میدهد . مایکل دوست دختری دارد که اگرچه در عربستان به دنیا آمده اما از اسلام و مسلمانی بیزار است . اسمش دیاناست
امروز رفته بودم از فروشگاهش میوه بخرم . بمن گفت : میدانی اسراییل یعنی چه ؟

گفتم : نه !
گفت : یعنی فرشته مرگ
خندیدم و گفتم : بابا ! آن عزراییل است نه اسراییل
سری جنبانید و گفت : چه فرقی میکند ؟ اسراییل همان عزراییل است دیگر
مایکل دوست دارد سفری به ایران برود .یکی دو بار با من به رستوران ایرانی آمده است و غذاهای ایرانی را بسیار دوست میدارد .  بمن میگوید میآیی با هم برویم ایران  ؟
میگویم مایکل جان . من حرفی ندارم ؛ اما ضمانت میدهی که ما عمودی برویم و افقی بر نگردیم ؟
توی دفتر کار مایکل سه چهار نفر دیگر نشسته بودند ومنتظر بودند تا کارشان راه بیفتد . ِیک آقای چینی وارد دفترش شد و بدون توجه به اینکه سه چهار نفر دیگر پیش از او آمده و منتظرند تا مایکل کارشان را راه بیندازد  خودش را به میز مایکل رساند و خواست قیمت چند نوع میوه را بداند .
مایکل با خشمی آشکار رو بمن کرد و گفت : میدانی یاجوج ماجوج یعنی چه ؟
پرسیدم : چه گفتی ؟
گفت : یا جوج ماجوج !
با صدای بلند خندیدم و گفتم : مرد حسابی !تو این واژه ها را از کجا یاد گرفتی ؟
گفت : از دوست دخترم . بعدش نگاهی به آن آقای چینی انداخت و گفت : یاجوج ماجوج اینها هستند !!