۲۹ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.


مگس ها ....و آدم ها
" داده ام یک جعبه آینه یا بقول فرنگی مآب ها - ویترین - درست کنند. چند دار کوچک هم بسازند که توی این جعبه آینه کار میگذارم . وقتیکه قصاب گوشت را گران تر از نرخ عادلانه به من میفروشد ،چون زورم به او نمیرسد هنگامیکه رسیدم خانه یک مگس متناسب با هیکل قصاب - اگر قصاب گردن کلفت و شکم گنده باشد مگس گنده و چاق - میگیرم وتوی جعبه آینه به دارش میکشم و روی یک تکه کاغذ کوچک می نویسم :قصابی که بمن گوشت گران فروخت و با سنجاق بالای دار مگس آویزان میکنم . و یا در مورد سوار شدن اتوبوس اگر کسی با آرنجش به سینه من کوفت ونوبت مرا گرفت تا زودتر سوار اتوبوس شود ، وقتی به خانه رسیدم باز مگسی میگیرم وبه دارش میکشم وبالای سرش چنین می نویسم : این انسان حق مرا غصب کردو با زور نوبت مرا گرفت تا زودتر سوار اتوبوس شمیران شود .
"از حرف های نیما یوشیج "
---------
حرف های نیما مرا بفکر فرو میبرد ، باخودم میگویم اگر قرار باشد همه ستمدیدگان عالم دق دلی شان را سر مگس ها خالی کنند بدون شک نسل مگس از روی زمین بر داشته خواهد شد......
نقل از کتاب "در پرسه های در بدری - حسن رجب نژاد - بوینوس آیرس - نوروز ۱۳۶۵

۲۴ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.


میگویند : در دفتر کار اسدالله لاجوردی جلاد اوین ؛ تابلویی نصب شده بود با خط نستعلیق و بر آن نوشته بود : میازار موری که دانه کش است !
گویا در جماران ؛ در اتاق آن ادمخوار پلید جمارانی هم تابلویی بود با شعری از ناصر خسرو قبادیانی با این مضمون : 
خلق ؛ تمامی نهال باغ خدایند 
هیچ از این باغ نه بر کن و بشکن

۲۳ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فقط یک مرد آزاد وجود دارد !

......در کشورهای خودکامه ؛ تنازعی غیر عادی  بر سر " قدرت " وجود دارد چرا که قدرت بسیار مهمتر و معنی دار تر از پول است .
شما یک سوپر میلیاردر  افسانه ای را مجسم کنید ؛ این سوپر میلیاردر ذهنی شما هرگز نمیتواند حتی به گرد قدرتی که فیدل کاسترو ( بخوان خامنه ای ) در دست دارد برسد . که مثل فیدل کاسترو نه تنها ارباب یک جزیره  که فرمانروای یک مجمع الجزایر کامل و تمامی ناوگان ها و کشتی های بازرگانی و جنگی باشد . که جان و مال همه در دستش باشد . کارفرمای بردگان و بالاترین فرد ارتش باشد  و به تنهایی بتواند جنگی جهانی براه اندازد .
وقتیکه بیش از دویست سال پیش هگل در باره فردریک کبیر گفت : " تنها یک مرد آزاد در سرتاسر پروس وجود دارد " مقصودش نمونه ای از یک دیکتاتورتوتالیتر بود .
در سرتاسر کوبا تنها یک مرد آزاد وجود دارد واین مرد آزاد برای حکومت کردن  نه تنها هزاران برده و بنده دارد ؛ که خود خالق نفاق و اختلاف و جنگ و جدال میان احزاب و دسته ها ست .
تنها کتابی که کاسترو همواره خوانده است  - که در زندان باتیستا  در کوههای کوبا نیز میخوانده است - کتاب " شهریار " اثر ماکیاولی است ....کتاب مقدس کاسترو همین کتاب است که راهنمای دسیسه بازی است که ماکیاولی آنرا شکلی از حکومت میداند ...
* - از حرف های گی یرمو کابررا اینفانته نویسنده تبعیدی کوبایی و نویسنده کتاب سه ببر گرفتار 

۱۹ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ما اهالی محترم روستا ....

آقا ! ما بد جوری میانه مان با جناب مولانا شکر آب شده ! 
چه فرمودید ؟ کدام مولانا ؟ 
همین جناب جلال الدین محمد مولوی دیگر 
میفرمایید چرا ؟ حالا خدمت تان عرض میکنیم . 
جناب مولانا میفرمایند : 
هر که روزی ماند اندر روستا
تا به ماهی عقل او ناید بجا !
یک جای دیگر هم میفرمایند : ده مرو ! ده مرد را احمق کند . 
راستش ما نمیدانیم ما اهالی محترم روستا نشین چه هیزم تری به این جناب مولانا فروخته بودیم که چنین شعر جانگزایی را در حق ما سروده اند و دل مان را به درد آورده اند .
ما بیست و چند سالی است در این ینگه دنیا  درروستا - شهری زندگی میکنیم که سبز ترین درختان عالم را دارد .آهو و بوقلمون و بلدرچین و کبک و تیهو و روباه و سمور دارد . حتی اسم خیابان مان " کبک خرامان " است Quail Hollow drive
یک طرفش جنگل است و انبوه دار و درخت ؛ طرف دیگرش دریاچه . قوهای سپید و اردک و غاز دارد . صبحها و شبهایش پاک ترین و ناب ترین هوای دنیا را تنفس میکنیم . آدم هایش هم با آدمهای هیچ جای دنیا فرقی ندارند . میروند سر مزرعه و باغ و باغستان و کسب و کار و اداره شان و شب ها میآیند خانه شان تلویزیون نگاه میکنند و آبجویی و شرابی و آبمیوه ای می نوشند و گهگاه هم توی کلیسایی ؛ کنشتی ؛ عبادتگاهی ؛ معبدی ؛ بدرگاه حضرت باریتعالی دعا میکنند و هیچ هم عقل شان از سر مبارک شان نپریده است .
ما جسارتا عرض میکنیم که : اگر قرار باشد این شعر جناب مولانا را معیار ارزیابی آدمها قرار بدهیم  توی ایران خودمان دستکم شصت در صد آدمها باید عقل از کله مبارک شان پریده باشد چرا که شصت درصد اهالی محترم ایران یا روستا نشین اند یا اینکه خاستگاه روستایی دارند .
شما به همین وزیران و وکیلان و استانداران و دالانداران و کله گنده های حکومت نکبتی اسلامی نگاهی بفرمایید . از بالا تا پایین شان روستا زاده اند و اگر یک من ارزن روی سرشان بریزی یک دانه اش پایین نمیآید اما ملاحظه میفرمایید که چنان عقل کلی بوده اند که آمده اند با وعده و وعید و زبان بازی و شعر و شعار مملکت مان را از چنگال ما فکل کراواتی های شهر نشین بدر آورده و خود مان را به گورستان و آوارگی و تبعید فرستاده اند و حالا هم دنیا را روی انگشتان پلید خودشان می چرخانند . 
اگر جسارت نباشد و به تریج قبای کاسه های داغ تر از آش بر نخورد باید خدمت تان عرض کنیم که برخی از این شاعران عظیم الشان و فلاسفه عزیز مان گاهی از روی بخار معده فرمایشاتی فرموده اند که آدمیزاد روی کله اش اسفناج سبز میشود . 
بگمانم جناب ناصر خسرو قبادیانی است که میفرماید : 
اندر جهان به از خرد آموزگار نیست 

۱۷ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

مادر قحبه های جهان ؛ متحد شوید ....!!

.......پیر مردی شهریاری داشتیم که در زندان اختلال مشاعر پیدا کرد . هفتاد و چند سالش بود . پیر مردی بود بسیار خوش محضر با قیافه ای بسیار تو دل برو . و بسیار دهن گرم . و تلخ و شیرین عمر چشیده و سرد و گرم روزگار دیده و پای منبر های عدیده نشسته . و با انواع مردم حشر و نشر داشته . گلستان را از حفظ بود ؛ از بوستان هم زیاد شعر میدانست . بعضی آیات قرآن را هم بلد بود . 
یک دندان بیش نداشت که هر وقت میخندید مثل دانه کلبتین از لای دو نخ کشیده لبانش هویدا میشد . صورتش مشتی چروک بود . 
تکیه کلامش " بابام " بود که " ببم " تلفظ میکرد .
طرز عضوگیری اش از دستگاه حزب ( توده ) اقتباس شده بود . اول باید رهبران خود انگیخته را می پذیرفتی تا به حزب پذیرفته میشدی . 
در آمد و مقدمه سخنش همیشه این بود : " ببم ! اول بگو قبول داری که من رهبر تمام مردم عالم هستم یا نه ؟ " 
میگفتیم :  " بعله ! این که جای تردید نیست ! " 
میگفت :  " خب ؛ حالا که قبول دارید پس گوش کنید " 
و صحبت میکرد از آسمان و ریسمان . گاه کارهای جالبی میکرد . یک روز ساعتی پس از ظهر ؛ در گرمای تابستان که ایام بحران بیماری اش بود ؛ آمد به کریدور بند یک و با صدای بلند شعار گونه فریاد کشید : " کارگران ؛ دهقانان ؛ روشنفکران ؛ مادر قحبه ها ؛ متحد شوید ! " 
میگفت : منظورش از مادر قحبه ها عناصر بورژوایی مرددی بودند که دکتر مصدق را رها کردند .
این اواخر ؛ اختیار اسافل اعضای خود را از دست داده بود . یک روز رختخوابش را خراب کرد . بچه ها میگفتند : این تنها رهبری است که به خودش ریده و به دیگران کاری نداشته ....

" زمستان بی بهار - ابراهیم یونسی " 

۱۵ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

امیر کبیر و دستگاه ضد جاسوسی


با آغاز پادشاهی ناصرالدین شاه، روند تدریجی تحول در دستگاه اداری و نیز اطلاعاتی و امنیتی قاجار‌ها سرعت گرفت؛ به ویژه، با انتصاب میرزا محمدتقی خان امیرکبیر به عنوان صدراعظم، به نظام اطلاعاتی و امنیتی کشور توجه جدی‌تری شد. امیرکبیر، علاوه بر اینکه قوای امنیتی ـ اطلاعاتی و انتظامی سابق را تقویت کرد و نظم جدیدی به آن داد، در انتظام امور جاسوسی و اطلاعاتی نیز تلاش قابل توجهی کرد.

دستگاه اطلاعاتی و جاسوسی امیرکبیر، که به "منهیان امیر" هم شهرت یافته است، علاوه بر اینکه بر عملکرد مجموعه دستگاه‌های حکومتی و دوایر داخلی نظارت داشت، در امور مربوط به کنترل خارجیان در ایران و نیز ارتباطات رجال و دولتمردان ایرانی با محافل و سفارتخانه‌های خارجی و غیره فعال بود. گفته شده که امیرکبیر افرادی "امین و راستگو" را به عنوان منهیان دستگاه جاسوسی خود به کار گمارده بود و این افراد در مأموریت‌های محوله جاسوسی و خفیه‌نگاری خود موفق بودند. امیرکبیر، به ویژه در مراقبت از رفتار و فعالیت محافل و سفارتخانه‌های روس و انگلیس مصر بود و برای کنترل آنها به تشکیلات جاسوسی ـ خبرچینی ویژه خود اتکا داشت. در عین حال نیز بر روابط اتباع ایران با سفارتخانه‌ها و افراد خارجی در ایران، نظارت دقیق داشت.

دستگاه اطلاعاتی و جاسوسی امیرکبیر به حدی موجبات نگرانی سفارتخانه‌های روس و انگلیس را فراهم آورده بود که آنان برای مقابله با آن، منابع مالی و اطلاعاتی مضاعفی از دولت‌های متبوع خود خواستار شدند. از جمله کلنل شیل وزیر مختار وقت بریتانیا در تهران، اعلام کرده بود: «مبلغی در حدود سیصد لیره برای شناختن جاسوسان امیر، چه در تهران و چه در ولایات، مورد نیاز هیئت نمایندگی می‌باشد. تصور می‌رود صرف چنین مبلغی بجا و ضروری باشد.»

از مهم‌ترین اقدامات امیرکبیر، تعیین مأموران دوجانبه و ضدجاسوسی در سفارتخانه‌های روس و انگلیس بود. گفته می‌شد بسیاری از منشیان، دبیران و کارکنان ایرانی سفارتخانه‌های خارجی در تهران، اخبار و اطلاعات محرمانه درون سفارتخانه‌ها را به امیرکبیر گزارش می‌کردند.

با پیگیری دستگاه اطلاعاتی و امنیتی ویژه امیرکبیر، در بخش‌های مختلف دستگاه‌های حکومتی، اخذ رشوه به حداقل رسید و مأموران و کارگزاران حکومت به دلیل رُعبی که از جاسوسان و خبرچینان امیرکبیر داشتند در اخذ رشوه سخت مردد شدند.

با برکناری و قتل امیرکبیر، دستگاه اطلاعاتی ـ جاسوسی و امنیتی او نیز یکسره از میان رفت و از منهیان امیر اثری باقی نماند. به ویژه سفارتخانه‌های خارجی و محافل بیگانه نیز از مأموران جاسوسی و ضدجاسوسی امیرکبیر که در برخی موارد به خصوصی‌‌ترین و محرمانه‌ترین اسرار آنان دست پیدا کرده بودند رهایی یافتند.

۱۴ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

عجب شاه خوش اشتهایی !!

روضه الصفا می نویسد :   ....حرمسرای فتحعلیشاه قاجار " از تمام ممالک محروسه   - از مخدومه و خدمه و منتسبان مخدرات  -  همانا از ده هزار نفر افزون بودند " 
بعضی شب ها  چهل تن از نسوان صبیحه ( زنان زیبا )  با لبلس رنگین  در مجلسی خاص ؛ مهیا و آماده بودندی .
چنگ و رباب  و بربط و نای ایشان فلک زهره را به رقص آوردی !....زیاده از پانصد کس خواجه سرای ( خدمتکار ) به محارست  و محافظت آنها  در سفر و حضر می پرداختند .
احمد میرزا در کتاب  " تاریخ عضدی " ضمن توصیف احوال یکایک زنان فتحعلیشاه می نویسد : 
" گستردن رختخواب و لوازم راحت حضرت خاقان بر عهده تاج الدوله بود . زنانی که شب ها به کشیک خدمت میآمدند  دو نفر برای خوابیدن در رختخواب بودند که هر وقت به هر پهلویی که راحت میفرمودند ؛ آنکه در پشت سر بود پشت و شانه شاهانه را در بغل میگرفت  و دیگری می نشست  و منتظر بود که اگر حضرت خاقان به پهلوی دیگر غلتیدند او بخوابد و پشت شاه را در بغل بگیرد . دو نفر هم به نوبت پای شاه را میمالیدند . یک نفر نقل و قصه میگفت ؛ یک نفر هم برای خدمت بیرون رفتن و انجام فرمان در همان اتاق بسر می برد !. زنان کشیک سه دسته بودند که در میان خادمان حرمسرای همایونی برای این خدمت انتخاب شده بودند .
احمد میرزا همچنین می نویسد : سه نفر نقال بودند ؛ شش نفر هم برای مالیدن پای شاه ! و سه نفر برای رجوع خدمات در اتاق خوابگاه حاضر میشدند . 

آقا ! خدا بسر شاهد است ما وقتی این ماجرا را خواندیم نمیدانیم چرا بسرمان زد برویم شاه بشویم ؟ آخر  مگر ما چه چیز مان از حضرت خاقان مغفور کمتر است .؟ تازه قصه گو و نقال هم نمی خواهیم . همین تلویزیون های لس آنجلسی برای سرگرمی ما و هفت پشت مان کافی است .  دیگر اینکه : ما نمیدانیم این آقای خاقان مغفور چطوری از پس اینهمه " نسوان صبیحه " بر میآمدند ؟ آنوقت ها که وایاگرا و مایاگرا نبود ! بود ؟ .
خدا رحمت کند این آقای خاقان مغفور را . وقتیکه در حرمسرای همایونی شان نسوان صبیحه سرگرم مالیدن پا و پشت و بغل و سایر اسافل اعضای همایونی بودند این روس های ملعون پدر سوخته آمدند هفده شهر قفقاز را بالا کشیدند و هیچکس هم نبود بگوید بالای چشم تان ابروست . بله قربان ! ما چنین شاهان جهانگشای عدالت گستری داشتیم . 
بیخودی نیست که امریکایی ها میگویند : Good to be King 

۱۱ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

مگر دوباره انقلاب شده ؟؟

پیرمرد - به عادت سالها - هنوز بجای کراوات  پاپیون میزند . لباس شیک و تر و تمیزی بتن میکند و عطر ادکلن اش را بهمه جا می پراکند . راه رفتنش هم تماشایی است . چنان شق و رق و چست و چابک راه میرود که انگار نه انگار سن و سالی از او گذشته است . هر وقت هم که صحبت انقلاب و شاه و حکومت شاهنشاهی و حکومت اسلامی به میان میآید سری می جنباند و میگوید : ما را چه از این قصه که گاو آمد و خر رفت ؟
پیرمرد ؛ پس از سی و چند سال سفری به ایران کرده بود تا در باغهای خاطرات جوانی اش پرسه ای بزند . 
میگوید : یک روز کت و شلواری پوشیدم و عطر و ادکلنی بخودم مالیدم و پاپیون قرمز رنگی به یقه پیراهنم زدم و آمدم در خیابان چهار باغ اصفهان قدمی بزنم . 
آدمها چنان با حیرت نگاهم میکردند که انگاری از کره مریخ آمده ام .
در حاشیه خیابان ؛ جوانی خودش را بمن رساند و سلامی کرد و گفت : ببخشید آقا ! نکند دوباره انقلاب شده و ما خبر نداریم ؟!

**
عینک آفتابی 

رفیقم درس کامپیوتر خوانده است . مهندس کامپیوتر است . رفته بود ایران پدر مادرش را ببیند .
میگوید : یک روز دم غروب رفته بودم توی پارک قدمی بزنم . عینک آفتابی بچشم داشتم . 
غروب که شد حواسم نبود عینکم را از چشمم بر دارم . آقایی خودش را بمن رساند و گفت : آفتاب بدهم خدمت تان ؟!

۴ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

همه چيز معاوضه ميشود .....!!!

داشتم از جلوی يک فروشگاه وسايل دست دوم ميگذشتم . تابلويی توجهم را جلب کرد . روی تابلو چنين نوشته بود :
در اين فروشگاه  همه چيز معاوضه ميشود . دو چرخه ؛ ماشين لباسشويی ؛ ماشين ظرفشويی ..و غيره ....زير تابلو با خط قرمز نوشته بودند : چرا همسرتان را با خودتان به اينجا نمی آوريد ؟؟!!!

*در يک کليسای قديمی هم ؛ بر روی در ورودی  اين تابلو را آويخته بودند :
اينجا دروازه بهشت است ! لطفا از همين در وارد شويد .
اما در زير آن با خط ريز تری نوشته بودند : اين دروازه به علت تعميرات بسته است ؛ لطفا از در ديگر وارد شويد !!
*يک مغازه دار خوش ذوق هم اين تابلو را روی شيشه مغازه اش نصب کرده بود :
من برای ناهار به خانه رفته ام .اگر تا ساعت پنج بعد از ظهر بر نگشتم  شامم را هم در خانه خواهم خورد !
* در يک پمپ بنزين هم اين تابلو به چشم می خورد :
لطفا در نزديکی پمپ بنزين سيگار نکشيد . اگر شما برای جان تان ارزشی قائل نيستيد  در عوض ما برای پمپ بنزين مان ارزش زيادی قائليم !!

* و اين هم تابلويی که بر روی در ورودی يک تعمير گاه آويخته بودند :
ما همه چيز را تعمير می کنيم . لطفا در را محکم تر بکوبيد زيرا زنگ مان از کار افتاده است !!!

۲۴ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.


آقای God به مخمصه افتاد!

در امريکا ؛ يک آقای امريکايی رفته بود اداره راهنمايی و رانندگی تا گواهينامه اش را عوض بکند.

در آنجا پرسشنامه های مربوطه را پر کرد و مشخصاتش را در آنها نوشت و وقتيکه نوبت به امضا رسيد پای ورقه نوشت: GOD

مامور مربوطه نگاهی به امضای آقا و نگاهی هم به شکل و شمايلش انداخت وپرسيد:

-فرموديد اسم تان چيست ؟؟

آقا گفت : GOD

- حتما دارين شوخی ميکنين ؟؟ شما بايد هويت واقعی تون رو اينجا بنويسين .

آقای امريکايی دست کرد توی جيبش و کارت اعتباری اش را در آورد و آنرا جلوی چشم کارمند اداره راهنمايی و رانندگی گرفت و گفت :

-ببين جانم ! حتی روی کارت اعتباری من اسم واقعی من نوشته شده ! اسمم هست God

کارمند مربوطه در اداره راهنمايی و رانندگی پنسيلوانيا به آقای God دو هفته مهلت داده است تا مدارک مربوط به هويت واقعی خودش را ارائه بدهد و گرنه گواهينامه اش باطل خواهد شد.

اما داستان چيست؟
داستان از اينقرار است که اين آقا برای يکی از آن شرکت های امريکايی که مسئول جمع آوری مطالبات و جلب بدهکاران فراری است - يعنی همان عبدالله شر خر های خودمان - کار ميکند . او ميگويد : از اين جهت اين نام مستعار را برای خودم انتخاب کرده ام که وقتی بسراغ بدهکاران فراری ميروم و آنها را توی تله می اندازم و می خواهم دستگيرشان کنم ؛ آنها ترسان و لرزان فرياد ميزنند : Oh God حالا نمی شود يکهفته ديگر به من مهلت بدهی ؟؟؟؟

اين آقای امريکايی که حالا چهل ساله شده گواهينامه اش را در سن شانزده سالگی گرفته و روی گواهينامه اش هم امضا کرده است God
اینکه چرا پس از اينهمه سال ؛ حالا يقه آقای God را گرفته اند خود خدا ميداند.

ما هم در ایران یک آقای امامی داشتیم که بهش میگفتند روح الله ! اگر قرار بود در امریکا به این آقای امام گواهینامه رانندگی بدهند بگمانم باید می نوشتند: ابلیس!