۶ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

ببوی مازندرانی

این یاد داشت را در آذر 1388 بمناسبت مرگ دوست نازنینم دکتر محمد عاصمی نوشته بودم . 
دکتر عاصمی در دوران حکومت دکتر محمد مصدق سر دبیری مجله امید ایران را بعهده داشت . پس از کودتا به آلمان گریخت و چند دهه مجله خواندنی کاوه را در مونیخ منتشر میکرد .
------------------------------------------------
صبح که از خواب پا میشوم ؛ به عادت همیشگی به سراغ اینترنت میروم . خبر این است : دکتر محمد عاصمی در گذشت .
بغض گلویم را میگیرد . محمد عاصمی رفت ؟؟ محمدی که سبز بود و شاد بود و سراپا خنده بود و شور بود و محبت و مهر ؟؟!

محمد را سی سالی بود که می شناختم . داستان آشنایی مان داستان درازی است . من از داغ و درفش امامی که از راه رسیده بود جانم را بر داشته بودم و به بوئنوس آیرس گریخته بودم . با کولباری از درد و اندوهی به سنگینی کوه . با چمدانی خالی . با دختری یکساله . و همسری که نمیدانست تاوان کدامین گناه را می پردازد .

در بوئنوس آیرس ؛ نه کسی را می شناختیم . نه دست مان به جایی بند بود . نه زبان شان را می دانستیم . نه میدانستیم فردای مان چگونه خواهد بود . و نه همزبانی و همدردی و هموطنی .
به خواهر زنم که در امریکا بود نامه ای نوشتم و خواستم روزنامه ای ؛ کتابی ؛ مجله ای ؛ چیزی برایم بفرستد . آخر نزدیک بود از بی همزبانی خفه بشوم .
خواهر زنم دو سه شماره روزنامه " قیام ایران " را که آنروز ها توسط زنده یاد شاپور بختیار منتشر میشد برایم به بوئنوس آیرس فرستاد .
خدای من ! انگار تشنه کام خسته جانی را به کرانه های فرات رسانده اند . و همان روزنامه دریچه ای شد تا رابطه ام با تبعیدیان و نویسندگان و روشنفکران چپ و راست و میانه بر قرار شود . و به دنبالش سیل کتاب ها و مجله ها و روزنامه ها به بوئنوس آیرس سرازیر شد - از " الفبا "ی ساعدی بگیر تا " زمان نو" ی هما ناطق و " روزگار نو" ی اسماعیل پور والی و " کاوه" ی عاصمی -

محمد عاصمی را از همان روز ها شناختم . برایم کتاب و مجله و کاوه اش را میفرستاد و پرت و پلا های مرا هم در کاوه اش چاپ میکرد . برای همدیگر نامه می نوشتیم و درد دل میکردیم .

تا اینکه به هوای آب ؛ از سراب امریکا سر در آوردیم و یکی دو سالی نگذشته بود که عاصمی را در سانفرانسیسکو دیدم . در خانه دوستم مرتضی نگاهی . و از همان لحظه نخست  مهرش بر دلم نشست . مهری که همواره ؛همراه و همگام من بود .

یکی دو سالی پس از آن ؛ محمد عاصمی بهمراه نصرت الله نوح و مسعود سپند و رضا معینی به سراغم میآیند . عاصمی از مونیخ آمده بود تا یکی دو ماهی در امریکا بماند . در روستا - شهری که نان دانی ام آنجاست ؛ در کنار فروشگاه من ؛ درختان انجیر پر باری  هر سال ؛میزبان دوستان و رفیقان و یاران من اند . عاصمی از درخت پر بار ؛ انجیر می چید و میخورد و میگفت : چهل  سالی میشود که از هیچ درختی میوه ای نچیده ام .

عاصمی مرا دوست میداشت . نوشته هایم را می پسندید . ساده نویسی ام را خیلی دوست میداشت . بمن میگفت : تو یاد دوست از دست رفته ام علی مستوفی را در من زنده میکنی . از سیروس آموزگار برایم میگفت که گویا طنز هایم را دوست داشت . و از کیانوری و جمالزاده و احسان طبری و بزرگ علوی و کس و کسانی دیگر از آن حزب طراز نوین !! و چه شور و نیرو و جان و جهانی داشت این ببوی مازندرانی !!

وقتی هشتاد ساله شده بود  شبی را در خانه ام مهمانم بود . هیچ به مردی هشتاد ساله نمی مانست . حتی هیچ به مردی شصت ساله نمی مانست . گویی از مرز های جوانی اش هنوز نگذشته بود . می خورد و می نوشید و می خندید و می خندانید ..
یک شب  تا صبح با عاصمی و نوح و رضا معینی در خانه ام بیدار نشستیم و تا دم دمای صبح نوشیدیم و خندیدیم . خدای من ! چه شبی بود آن شب ؟!

گاهی سر به سرم میگذاشت و از اینکه میانه چندانی با شیخ یک لاقبای سخن دان شیرازی ندارم  به همسرم - که شیرازی است - شکایت می برد و من هرگز ندیدم که لحظه ای از خندیدن و خنداندن دست باز کشد .

و اینک مرگ
و اینک خاک
و اینک مردی از تمام فصول ؛ که در دل خاک غنوده است .

چه می توانم گفت ؟ چه می توانم بنویسم ؟ مگر نه اینکه : به گیتی همه مرگ را زاده ایم ؟؟

افلاک بجز غم نفزایند دگر
ننهند بجا تا نربایند دگر
نا آمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه می کشیم ؛ نایند دگر

۴ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

از قبیله خشم

آقا ! به تن تب دار حضرت امام زین العابدین بیمار ؛ ما ایرانی ها آدمهای عجیب غریبی هستیم . با یک مویز گرمی مان میشود با یک غوره سردی مان . 
شما برای اینکه ایرانی ها را بجان هم بیندازید تا همدیگر را جر و واجر بدهند هیچ زحمتی نباید بخودتان بدهید . فقط کافی است به اسب اعلیحضرت همایونی بگویید یابو ! یکوقت می بینید که دو سه هزار نفر بجان هم افتاده اند و اگر زور شان برسد دست خلخالی و خمینی و لاجوردی  را از پشت می بندند و با توپ و توپخانه شان قیامتی راه می اندازند که بیا و تماشا کن . 
شما فقط کافی است نا پرهیزی بفرمایید و یواشکی  - طوری که همسایه تان نشنود - بگویید کودتای بیست و هشت مرداد نه یک رستاخیز ملی بلکه یک کودتای امریکایی بوده است .  یکوقت می بینید نه تنها  دو سه تا از آن دوختور های آسیب شناس ! سه هزار و سیصد و سی و سه مقاله و خطابه و سرمقاله و ته مقاله و همچنین چهار صد و چهل و چهار جلد کتاب در باره خیانت های دکتر مصدق - یا بقول خودشان مصدق السلطنه  - می نویسند و به چاپ های هیجدهم و هشتادم هم میرسانند بلکه شعبان بی مخ ها و رمضان یخی ها و پری بلنده ها و غاز چران ها و فاطی غرغرو ها و خاله خوشباور ها و خرچسونه های بیکار الدوله ؛ مثل سگ یوسف ترکمن از پستو هایشان سر بر میآورند و هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت جور سند و مدرک رو میکنند که ثابت میکند شما نوکر اجنبی هستی و از سیا و موساد و نمیدانم واواک جمهوری اسلامی مواجب میگیری . 
شما کافی است یواشکی بپرسی که این آقای امام معصوم مان حضرت مستطاب اجل عالی جناب آقای مسعود رجوی کی و کجا از آن غیبت کبرای شان بیرون میآیند و کره زمین را به نور قدوم  وجود ذیجود مبارک شان روشن خواهند فرمود  ؛ آنوقت می بینید که دو هزار نفر از جان نثاران و جان بر کفان مریم بانو ریاست جمهور مادام العمرایران ! اگر با قمه و قداره تکه پاره تان نکنند آنچنان جد و آباء و هفت پشت تان را توی گور میلرزانند که نه تنها از شکر خوردن خودتان پشیمان میشوید بلکه پشت دست تان را داغ میکنید که دیگر در معقولات دخالت نکنید و بجای فضولی در امور از ما بهتران  ؛ راست راست راه تان را بروید و ماست تان را بخورید و سرنای تان را بزنید . 
حالا اگر جرات دارید بیایید دو کلام در باره اعلیحضرت رضا شاه کبیر و والاحضرت رضا شاه دوم اظهار لحیه بفرمایید . خدا خودش به دادتان برسد . اگر تا پتل پورت دنبال تان ندوند  و شلوار تان را از کون مبارک تان در نیاورند آنچنان روز گار تان را تیره و تار خواهند ساخت که چاره ای ندارید سوره جیم را بخوانید و بزنید به چاک جاده و بروید جایی خودتان را گم و گور بکنید و نه تنها پای تان را از گلیم تان دراز تر نکنید بلکه آن زبان صاحب مرده تان را چنان گاز بگیرید که تا صد سال دیگر هم نتوانید از این فضولی ها و زبان درازی ها بفرمایید . 
شما بیایید دل به دریا بزنید و دو کلام در باره آن آقای رهبر سبز و این آقای بنفش و آن آخوندک تی تیش مامانی محصور ! ابراز عقیده بفرمایید ؛ یکوقت می بینید یک عالمه فیلسوف و جامعه شناس و انسان شناس و حشره شناس و قورباغه شناس  ؛ سر و کله شان   عینهو موکل آب فرات پیدا شده و چنان شما را فتیله پیچ کرده اند که دیگر نای نفس کشیدن برای تان نمانده است .
شما بیایید جرات و جسارت بخرج بدهید و دو کلام در باره حزب توده و نمیدانم چریک فدایی و پیکاری و اقلیتی و اکثریتی و شانزده آذری و مصدقی و بختیاری وبنی صدری و  خلق مسلمان و نهضت آزادی و آن آقا معلم حقه باز پرگوی نادان شهید !قلمی بفرمایید ؛  چنان توفانی از دشنام و تهدید و بهتان و چماق بر سرتان باریدن میگیرد که ناچار میشوید برای یافتن سر پناهی  به چین و ماچین و روس و پروس  التجاء کنید و پناهنده شان بشوید 
پس بی جهت نیست که شیخ نجم الدین رازی فرموده است که : 
خواجگان در زمان معزولی 
همه شبلی و بایزید شوند 
باز چون بر سر عمل آیند 
همه چون شمر و چون یزید شوند . 
اصلا آقا ! اگر از ما دلخور نمیشوید و فحش مان نمیدهید باید خدمت تان عرض کنیم که ما جماعت ایرانی - از روشنفکرش بگیر تا سیاستمدار و نویسنده و شاعر و پرولتاریا و برزگر و چلنگر و کودک دبستانی مان ؛ همه مان از قبیله خشم هستیم . از قبیله جهلیم . 
و بگمانم حضرت مولانا ما را خوب می شناخت که فرموده است : 
ما همه شیران ؛ ولی شیر علم 
حمله مان از باد باشد دم به دم 
آقا ! ما دل به دریا زدیم و بمصداق " بگویی بد باشی به که نگویی و خر باشی " حرف دل مان را گفتیم  . طاقت فحش و فضیحت را هم  نداریم چرا که ما هم از همان قوم و قبیله شما هستیم . یعنی از قبیله خشم . از قبیله جهل . 
حالا که ما حرف های مان را زدیم یکوقت نکند بیایید بگویید : آقای گیله مرد ؛  سخن تو ده گز به نیم گوز !!

۳ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

آرزو بر جوانان عیب نیست


شاعر نغز گوی پارسی حضرت ابن یمین می فرمایند :
اهل عالم همه کشاورزند
هر چه کارند همچنان دروند
و حضرت حافظ هم می فرمایند :
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
هرچند حضرت رودکی عقیده دیگری دارد و میفرماید :
هر که نامخت از گذشت روزگار
هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
اما ما همچنان چشم براهیم ببینیم آیا به عمر ما قد میدهد که نمیریم و بمانیم و ببینیم آنها که باد کاشته اند کی توفان درو خواهند کرد ؟
*بعد التحریر : صد البته آرزو بر جوانان عیب نیست !!

۲ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.


مملکت امام زمانی اینجاست !!
یک آقای شیر پاک خورده‌ای ؛ قطعه زمینی را برای ساختن خانه های سازمانی به ارتش جمهوری نکبتی اسلامی میفروشد . هنوز مرکب این معامله شیرین خشک نشده بود که همین زمین را دوباره میفروشد به سپاه پاسداران . بعدش هم میرود بانک و روی همین زمین یک وام چاق و چله میگیرد . دست اخر برای اینکه ثوابی هم برده باشد یک نوک پا تشریف میبرد حوزه علمیه قم و همین قطعه زمین را وقف حوزه علمیه میکند تا جماعت ملایان و بچه ملایان برایش دعا کنند و جاده بهشت برایش هموار تر و بی دست انداز تر بشود . سرانجام بار و بندیلش را می بندد و خوش و خندان با یک چمدان پول راهی فرنگستان میشود .
از همه اینها گذشته تازگی ها فهمیده اند که این زمین متعلق به سازمان منابع طبیعی بوده و هیچکس حق خرید و فروش آنرا نداشته است !!!
این را میگویند مملکت امام زمانی !

مردان خدا !!

یک آقای خاخام امریکایی  به اتهام دید زدن زنان برهنه به زندان محکوم شده است !
این عالیجناب شصت و سه ساله که " فرونیدل " نام دارد بمدت بیست و پنج سال خاخام کنیسه  " کاشر اسراییل " در محله جورج تاون واشنگتن بود که دو تن از با نفوذ ترین سناتور های یهودی نیز عضو آن  هستند 
جناب آقای خاخام از زنانی که برای انجام مناسک مذهبی غسل " میکوه " در گرمابه ویژه این کنیسه برهنه میشدند مخفیانه فیلم میگرفت ودر ساعاتی که از ذکر خدا و نوحه و ندبه و نیز نفرین به فلسطینیان فارغ میشد به تماشای آنها می نشست تا به خدا نزدیک تر بشود !
در همین امریکای خودمان  سال گذشته کلیسای کاتولیک ششصد میلیون دلار خسارت به آدمهایی داد که مورد تجاوز جنسی کشیش ها و اسقف ها و کاردینال ها قرار گرفته بودند . 
ما چون از روز قیامت و مار غاشیه و درخت زقوم وروز پنجاه هزار سال و  کنده نیم سوزی که در جهنم  توی ماتحت آدم فرو میکنند بد جوری می ترسیم چیزی در باره حجج اسلام و علمای اعلامی که در حجره های حوزه های علمیه یا مفعول بوده اند یا فاعل   - و بقول عبید زاکانی یک دانه آدم کون درست توی شان پیدا نمی شود - چیزی نمیگوییم اما محض خالی نبودن عریضه باید خدمت تان عرض کنیم که الحمدالله در سایه توجهات حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه !  پنج تن از برادرانی  که در حوزه های علمیه  به " مفاعیل خمسه " معروف بوده اند یکی شان رییس قوه قضاییه ؛ یکی شان رییس قوه مقننه ؛ و سه تای دیگرشان هم  استاندار و دالاندار و صاحب آلاف و اولوف شده اند که آن سرش نا پیدا . 
خداوند همه بندگان ببوی خودش را به راه راست و صراط مستقیم هدایت بفرماید و اگر زحمتی نیست مختصری هم عقل به این آقای گیله مرد خسته و وامانده و پریشان و از همه جا رانده عطا بفرماید که در این پیرانه سری مجبور نباشیم هی حلیم حاج میرزا غضنفر را بهم بزنیم و هی برای خودمان دشمن بتراشیم . بمنه و کرمه !

۱ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

 Enlarge font
گهی پشت زین و گهی زین به پشت! نا گفته هایی از دوران رضا شاه
*- روزی رضا شاه پهلوی در راه سعد آباد پیر مرد پیاده ای را دید و سوار اتومبیل خودش کرد و به مقصدش که تجریش بود رساند .
وقتیکه پیر مرد از اتومبیل پیاده شد؛ رضا شاه صد تومان هم به او انعام داد .
پیر مرد به رضا شاه گفت: قربانت بشوم. من صد تومان شما را نمی خواهم. فقط امر بفرمایید تنها فرزندم را که به خدمت نظام برده اند معاف کنند که بدون کمک او چرخ زندگی مان لنگ مانده است.
رضا شاه گفت: پدر جان ! این صد تومان را ببر به آن فلان فلان شده ها رشوه بده حتما پسرت را معاف میکنند! ( 1)

۲۷ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ما و حضرت سعدی


این روز ها ؛ ما روزی ده - دوازده ساعت کار میکنیم . کار که چه عرض کنیم ؟ فی الواقع جان می کنیم .  حکایت ما  حکايت همان خرکی است که مرحوم مغفور رشيد وطواط هفتصد هشتصد سال پيش  داستانش را در سه بيت شرح داده است
من همان گويم کان لاشه خرک
گفت و می کند به سختی جانی
چه کنم ؟ بار کشم ؛ راه برم
که مرا نيست جز اين درمانی
يا بميرم من ؛ يا خر بنده
یا بود راه مرا پایانی 
بعضی اوقات ما به اين آقای سعدی عليه الرحمه حسودی مان ميشود . به خودمان ميگوييم کاشکی ما هم مثل اين جناب سعدی توی هفت تا آسمان يک ستاره نداشتيم در عوض می توانستيم شب ها با خيال راحت کپه مرگ مان را بگذاريم و روز ها نه بيل بزنيم نه پايه ، انگور بخوريم تو سايه 
حالا چرا به آقای سعدی حسودی مان ميشود دليلش اين شعر ايشان است 
نه بر اشتری سوارم ؛ نه چو خر به زير بارم
نه خداوند رعيت ؛ نه غلام شهريارم
غم موجود و پريشانی معدوم ندارم
نفسی ميکشم آهسته و عمری به سر آرم .
شايد توی دوره زمانه ای که مرحوم سعدی ميزيسته اند  ميشد " غم موجود و پريشانی معدوم " نداشت ؛ اما توی دوره زمانه ما - آنهم در اين ينگه دنيای لعنتی  که بقول معروف ز منجنيق فلک سنگ فتنه ميبارد -  مگر ميتوان آهسته نفسی کشيد و عمری به سر آورد ؟؟؟ آنهم در زمان و زمانه ای که بقول شاعر :
يک تن آسوده در جهان ديدم 
 آنهم آسوده اش تخلصبود.
و حرف آخر اينکه :
ای زر ؛ تويی آنکه جامع لذاتی
محبوب جهانيان به هر اوقاتی
بی شک تو خدا نه ای ! وليکن به خدا
ستار عيوب و قاضی الحاجاتی ....

۲۶ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

از آن زندان تا این زندان

امروز کتاب  - دستی در هنر  چشمی بر سیاست - نوشته رضا علامه زاده نویسنده و فیلمساز ایرانی  را خواندم
کتابی که شرح رنجها و شکنجه های اوست در در زندان های شاه  به اتهام واهی گروگان گیری علیاحضرت شهبانو و ترور والاحضرت رضا پهلوی .
خواندن این کتاب خاطره ای از سالهای دور و دیر را در ذهن و ضمیرم زنده کرد :
بگمانم سال 1354 بود . در دفتر کارم  - رادیو تبریز - نشسته بودم که دو تا آقای کراواتی قلچماق از راه رسیدند . یکی شان یکراست آمد جلوی میز من و پرسید : فلان بن فلان شما هستی ؟
گفتم : بله ! فرمایشی داشتید ؟
مچ دستم را گرفت و گفت : برویم !
گفتم : کجا ؟
گفت : بعدا میفهمی
تا آمدیم بخودمان بجنبیم دوتایی شان دست مان را گرفتند و انداختندمان توی یک ماشین لند رور و بردندمان دوستاق خانه همایونی - یعنی همان ساواک علیه الرحمه !
آنجا ما را پرت کردند توی اتاقی و درش را قفل کردند و رفتند .
یک ساعت شد . دو ساعت شد . سه ساعت شد . چهار ساعت شد . هیچکس نیامد بگوید عمو جان خرت به چند ؟  نه صدایی ؛ نه جنب و جوشی ؛ نه زنگ تلفنی ؛ نه زمزمه بادی ؛ نه صدای پایی .
کم مانده بود از ترس توی شلوار مان خرابی بکنیم . هزار جور فکر و خیال بسرمان آمد : چرا ما را گرفته اند ؟ چه دسته گلی به آب داده ایم ؟ چه کسی ما را لو داده است ؟
خلاصه پس از سه چهار ساعت که تشنه و گشنه و ترسان و لرزان نیمه جان شده بودیم  یک آقای قلچماق دیگری از راه رسید و مچ دست مان را گرفت و برد به ساختمان کوچک دیگری که فی الواقع شکنجه گاهشان بود .  آنجا با دیدن ابزار و آلات شکنجه زانوان مان چنان سست شد که اگر مچ دست مان را رها میکرد همانجا تلقی می افتادیم روی کف سیمانی
آقای قلچماق یک صندلی فلزی ارج درب و داغانی را جلو کشید و گفت : بنشین !
ما هم امرشان را اطاعت کردیم و نشستیم  ؛ اما هنوز خوب جابجا نشده بودیم که یک چیزی مثل ترقه بیخ گوش مان صدا کرد و با سیلی جانانه ای که خورده بودیم پرت شدیم روی کف سیمانی دوستاق خانه همایونی !
اینکه چها کشیدیم و چه کتک ها خوردیم بماند .
برای چه ؟
چریک بودیم ؟
توده ای بودیم ؟
مصدقی بودیم ؟
مجاهد بودیم ؟
مائوئیست بودیم ؟
نه والله ! فقط گویا یک جایی - نمیدانیم توی رادیو یا توی دانشگاه - یک جوک بی تربیتی بی مزه ای در باره اعلیحضرت همایونی  گفته بودیم و آقایان پنهان پژوهان آنرا به اداره جلیله ساواک علیه الرحمه گزارش داده بودند .
آقا ! خدا بسر شاهد است اگر همان روز ها جان مان را بر نداشته و از مملکت در نرفته بودیم همین ساواک علیه الرحمه از ما یک چریک تمام عیار میساخت
عجب کویر هراسی بود این مملکت گل و بلبل مان  و عجب کویر هراسی هست امروز هم 

۲۵ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.


حاج آقا بوش ! 
آقا ! ما از حساب و هندسه و فيزيک و شيمی و اينجور زهر مار ها اصلا سر در نمی آوريم . يک عمر رفته ايم شعر و ادبيات و فلسفه خوانده ايم و شده ايم خسر الدنيا و الآخره !. از کارهای فنی هم از بيخ عرب ايم .
گاهی اوقات توی خانه مان لوله آبی ؛ يخچالی ؛ ماشين آبميوه گيری ای ؛ چيزی ؛ خراب ميشود . ما که نميدانيم چه مرگ شان است .ميرويم يک عالمه آچار - از آچار پيچ گوشتی بگير تا آچار سه تفنگه و آچار فرانسه و آچار چپقی و آچار کلاغی و آچار هفت سر و آچار جغجغه ای - ميآوريم و پيچ و مهره های شان را با دقت و وسواس باز ميکنيم . کلی هم ملاحظه کاری ميفرماييم نکند بعدا نتوانيم وصله پينه شان بکنيم . خلاصه با دقت همه پيچ و مهره ها را باز می کنيم و آنها را روی يک پارچه سفيد می چينيم و بعد از اينکه نگاهی به دل و روده يخچال يا ماشين آبميوه گيری انداختيم يکی دو تا قل هو الله احد و الله الصمد می خوانيم و توی آنها فوت می کنيم و بعدش مثل بچه آدم ميآييم که پيچ و مهره ها را ببنديم . يکی شان را می بنديم می بينيم که نميدانيم دومی اش را از کجا کنده ايم ! خلاصه اينکه سه چهار ساعت يکی توی سر خودمان ميزنيم و يکی هم توی سر پيچ و مهره های فلکزده و دست آخر می بينيم که هفت هشت تا پيچ و مهره اضافی روی دست مان مانده که نميدانيم بايد چه خاکی به سرمان بريزيم .
اين است که عيال مان اسم مان را گذاشته آقای حاج آقا بوش ! یعنی آقای خرابکار
حالا ما منتظريم ببينيم اين آقای اوباما چه دسته گلی به آب ميدهد تا اسم مان بشود حاج آقا اوباما !!

آقای پرولتاریا !!
میگوید :رفیق مان که از دانشگاه برکلی فارغ التحصیل شده بود یکی دو ماهی قبل از انقلاب بار و بندیلش را بست وراهی ایران شد تا بقول خودش به خلق های تحت ستم ایران یاری برساند.
یکی دو ماه بعد از انقلاب، یک روز جلوی دانشگاه تهران چند تن از همان خلق های تحت ستم ! ریختند روی سرش و دک و دنده اش را چنان خرد و خاکشیر کردند که کارش به بیمارستان کشیده شد
یک روز ما هم پا شدیم رفتیم بیمارستان عیادتش . دیدیم زار و نزار روی تخت خوابیده است و با صورتی ورم کرده و دستی شکسته و چشمانی کبود از درد بخود می پیچد .
یکی از رفیقان مان بخاطر اینکه دلداری اش بدهد در آمد که : رفیق ! بابت این اتفاق بسیار متاسفم ، آنها یک مشت اراذل و اوباش بودند که توی هر انقلابی سر و کله شان پیدا میشود .
رفیق مجروح زخم خورده مان سری به نومیدی تکان داد و گفت :
کدام اراذل و اوباش بابا ؟ آنهاخود پرولتاریا بودند !خود خود پرولتاریا بودند !!