۶ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.


خدایان ایرانیان
سعیدی سیرجانی در همایشی به مناسبت هزارمین سال سرایش شاهنامه (کلن 1990م.) به برخوردهای گوناگون سرایندگان ایرانی به "خدا" اشارۀ کوتاهی کرد:
" برخورد شیخ سعدی برخورد راحت قرآنی است. او شیخ مسلمان است؛ مسلمان کافرکُش! (خود به قتل کافر اعتراف می کند) "هندو را نگونش به چاهی درانداختم"! او می خواهد ترویج اسلام کند؛ صادر کند اسلام را.
از خدا دان خلاف دشمن و دوست - که دل هر دو در تسلط اوست
او خدای قرآن را می شناسد و می داند: قهار است؛ جبّار است، قاتل است؛ کشندۀ مشرکین است؛ بنابراین هر بدی که پیش بیاید؛ هر بلایی که بر شهری نازل شود، نسبتش را می‌دهد به خدا. (مدعی می شود) بندگان چون عبادت خدا را نکردند؛ کفران نعمت کردند؛ خدا حکم داد که شهرشان زیر و رو شود؛ سقف بر سرشان بریزد. خدای سعدی عیناً مانند چنگیز خان مغول نشسته بر مسند و شمشیر می کشد و شکم پاره می‌کند:
به تهدید چون برکشد تیغ حکم - بمانند کرّوبیان صُم بُکم"(1)
سعیدی سیرجانی سی سال پیش از آن سروده بود: "ای شیخ، من خدا ناشناسم اگر "این" خداست"(2):
خدائى‌که جز در زبان عرب - به ديگر زبانى نـفهمدکلام -خدائى‌که ناگه شود درغضب --بسوزد به کين خرمن‌خاص‌و عام
...
روشن است که در برابر چنین خدایی همه دان و همه توان، "بنده" شهامت بکار بردن عقل و جرأت شک کردن در "باورهای با شیر اندرون شده" را نمی یابد. بدین سبب در جوامعی با چنین مؤمنانی نوجویی و ابتکار رواج ندارد.
طرف دیگر چنین "خداشناسی" اینستکه "مؤمن" در عین زبونی و تسلیم خود را وابسته به قدرت او می یابد و باید حاضر باشد برای جلب"لطف" او به هر کاری دست بزند و در راهش از "قتل مشرکین، غارت ملحدین و تنبیه نافرمانان.." ابا نداشته باشد. از آنجا که دستش به خدا نمی رسد همۀ اینها را در خدمت "نمایندگان" او بر روی زمین انجام می‌دهد و باید در برابر آنان نیز تسلیم محض باشد:
".. به افعالِ خداوند یا کسانی که بر افعال آنها اعتراض جایز نیست ، رضایت بدهد و آنها را بپذیرد، اگر چه موافق میل او نباشد"(نصیرالدین طوسی)
از نظر تاریخی چنین "خداشناسی" که آنرا "الهیات وحشت"(3) نیز می نامند، بازتاب نیازهای زندگی بدوی قبیله‌ای است که در آن رئیس قبیله مالک جان و مال همۀ وابستگان است و وابستگی بی‌چون و چرا به او باعث احساس ایمنی و قدرت می شود.
خدای عارفان
عارفان برای آنکه بندگی انسان را تحمل پذیر کنند، با ادعاهایی واهی به تخدیر ذهنی او می ‌کوشند: برای او جایگاهی والا قائل می‌شوند؛ تا بدانجا که مدعی‌‌اند مقصود از آفرینش، انسان بوده است! (4)
اما در نهایت همانجایی درجا می زنند که خداشناسی بدوی برای انسان قائل است:
بر کف شیر نر خونخواره‌ای - غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟ (مولوی)
بدین سبب از راهی دیگر وارد می‌شوند و ادعا می کنند کششی میان خدا و بنده وجود دارد که سرسپردگی بی چون و چرا را داوطلبانه می‌سازد! بنده مشتاق ایمان به چنین خدایی است و باید بندگی خود را با شور و شوق بپذیرد. سیرجانی دراین باره می‌گوید:
"یک نوع (برخورد دیگر به خدا) برخورد عرفانی مانند برخورد مولوی است. برای مولوی هیچ بدی در دنیا وجود ندارد ؛ هیچ رنجی وجود ندارد. هر چه هست و نیست ما را به او نزدیک می کند؛ به سوی او می کشاند، بنابراین (انسان) گل خندانی است که مجبور به خندیدن است
گل خندان که نخندد چه کند ؟ - پیرهن را ندراند چه کند؟"(5)
همۀ هستی و در فراز آن انسان باید داوطلبانه و عاشقانه یوغ بندگی خدا را بر گردن نهد:
آفتاب ار ندهد تابش و نور - پس بدین نادره گنبد چه کند؟
البته کشش به سوی خدا و "عشق" به او تغییری در موقعیت مؤمن نمی‌دهد و او همچنان همچو شتری است که افسارش در دست دیگری است:
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم - همچون زمام اشتر بر دست ساربان (سعدی

۵ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.


باید از قول کارل پوپر بگویم که :
آن کسی که این جهان را تبدیل به جهنم کرده است مجبور است قانع ات کند که بهشت جای دیگری است
ضمنا اجداد ما قرن ها پیش گفته اند که :انسان ، گرگ انسان است

امام هفت خط !
از شیخ علی تهرانی شوهر خواهر آقای عظما پرسیدند :
چطور است که در اوایل انقلاب از مجاهدین و فداییان و توده ای ها بگیر تا حزب اللهی ها و اصلاح طلبان و ملی میهنی ها و بسیجی هاوپاسداران و فداییان اسلام ، همگی خودشان را خط امامی میدانستند ؟
در جواب گفت : برای آنکه جناب آقای امام خودشان هفت خط بودند

۲ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

یادی از یاران

فریدون فرح اندوز  دیشب در شهر ما  - ساکرامنتو - در باره فریدون مشیری و شعر او سخن گفت . 
حضور فرح اندوز در جمع ما مرا به روزگاران خوش گذشته پرواز داد و لاجرم چند کلامی در باره یاران و همکاران پیشین خود بر زبا ن آوردم 
" .... حضور فریدون فرح انودوز در میان ما ؛ یاد ها و خاطره هایی را در ذهن و ضمیر ما زنده میکند که امروز اگر چه جز سایه کمرنگی از آن در یاد های ما باقی نمانده است اما چهره هایی را به یاد مان میآورد که سالهای سال در زندگی نسل ما حضور داشته اند . چهره هایی همچون نور الدین ثابت ایمانی ؛ ایرج گرگین ؛ عطا بهمنش ؛ محمود سعادت ؛ تقی روحانی ؛ مرتضی اخوت ؛ کمال الدین مستجاب الدعوه ؛ اسدالله پیمان ؛ ژاله کاظمی ؛ مریم خموش ؛ دلارام کشمیری ؛ روشنک ؛ فروزنده اربابی ؛ مولود عاطفی ؛ فخری نیکزاد ؛ آذر پژوهش ؛ گلی یحیوی ؛ آزاده وزیری ؛ سرور پاک نشان ؛ تاجی احمدی ؛ ژیلا خواجه نوری ؛ و بسیاران و بسیاران دیگری که پس از آن طاعون اسلامی  یا دقمرگ  و آواره شدند یا در غبار زمان و زمانه گم . 
میدانید که رادیوی ایران در چهارم اردیبهشت 1319کار خود را در تهران آغاز کرد .نخستین گوینده ای که مراسم اففتاح رادیو ایران را گزارش داد خانم قدسی رهبری بودند . 
چهره هایی که در قالب شورای عالی انتشارات بر کار رادیو نظارت میکردند از نخبه ترین و برگزیده ترین شخصیت های علمی و فرهنگی بودند از جمله علامه محمد قزوینی ؛ محمد علی فروغی ؛ دکتر قاسم غنی ؛ دکتر علی اکبر سیاسی رییس دانشگاه تهران ؛ دکتر رضا زاده شفق ؛ و استاد علینقی وزیری 
از دیگر شخصیت هایی که با رادیو ایران همکاری دائمی داشتند باید از علی دشتی ؛ عبدالرحمان فرامرزی ؛ حسینقلی مستعان ؛ و سعید نفیسی یاد کنم که هر کدام شان در عرصه ادب و فرهنگ غولی بوده اند . 
حضور فریدون فرح اندوز در جمع ما ؛ این حسرت و حیرت را هم در ما بیدار میکند که کجا بودیم و به کجا رسیده ایم . 
بقول حضرت سعدی : 
هر آنکه گردش گیتی به کین او بر خاست 
بغیر مصلحت اش رهبری کند ایام 
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید 
قضا همی بردش تا بسوی دانه و دام 
و یا بقول حافظ : 
شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار 
مهربانی کی سر آمد شهر یاران را چه شد ؟ 

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.


مولانا و تفاهم هسته ای

اگر میخواهید نظر حضرت مولانا را در باره تفاهم هسته ای - یا بقولی توافق هسته ای - بدانید این شعر او را 
بخوانید :

وا ستان از دست دیوانه سلاح
تا زتو راضی شود عدل و صلاح 
چون سلاحش هست و عقلش نه ، ببند
دست او را ، ورنه آرد صد گزند
دم جناب مولانا هم گرم و آفتابی

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

نگاه به جهان

شیخ محمود شبستری نویسنده مثنوی گلشن راز در قرن هشتم میزیست 
در اشعار او اشاراتی علمی پیرامون جهان هستی و کهکشان بیکران آنچنان است که انسان را به حیرت وامیدارد 
این شعر از اوست :
جهان را سر بسر آیینه می دان 
به هریک ذره ای ، صد مهر تابان
اگر یک قطره را دل بر شکافی
برون آید از آن صد مهر تابان
در مثنوی اسرار نامه عطار نیشابوری نیز از این اشارت های علمی فراوان است اما از آنجا که خردورزانی چون عطار و شیخ محمود شبستری در چنبر عرفان ایرانی گیر افتاده بودند ،همه این پدیده های علمی را به مقوله ای بنام عالم بالا و عالم علیا وصل کرده اند
ببینید عطار نیشابوری چه تلقی شگفت انگیزی از جهان هستی دارد :
زمین در زیر این نه طاق خضرا
چو خشخاشی بود بر روی دریا
تو خود بنگر کزین خشخاش چندی ؟
سزد تا بر بروت خود بخندی

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.


می نویسم
می نویسم ، پس هستم !
می نویسم
چرا که بقول شاهرخ مسکوب :
نوشتن ، درمان درد بیهودگی است

چه آدم هایی !
خسته و مانده از راه رسیده بودم . سه چهار ساعتی رانندگی کرده بودم و دیگر نا نداشتم
آمدم توی فروشگاهم کنار صندوقدارم نشستم و شروع کردم به روزنامه خواندن .
یک آقای امریکایی - خسته و غبار آلود - از راه رسید و یکراست رفت سراغ آبجوها .
یک قوطی آبجو ور داشت وآمد پای صندوق . خوش و بشی بامن کرد و گفت :
خیلی خسته بنظر میآیی
گفتم : آره ، سه چهار ساعتی از این مزرعه به آن مزرعه میرفتم ، پاک خسته شده ام
بدون آنکه حرفی بزند دوباره رفت سراغ یخچال آبجوها و یک قوطی دیگر آبجو برداشت . آمد پای صندوق پولش را داد و آبجو را گذاشت جلوی من و با مهربانی گفت :بنوش تا خستگی از تنت بیرون برود .
گفتم : ببین رفیق ! از مهرت ممنونم اما من صاحب این فروشگاه هستم و هر قدر دلم میخواهد می توانم آبجو بخورم
اما مگر او گوشش به این حرف ها بود؟ با اصرار و الحاح وادارم کرد هدیه اش را بپذیرم
باور کنید گریه ام گرفته بود . اصلا همه خستگی ها از تنم بیرون جهید
حالا اینجا نشسته ام و مولانا میخوانم ، ببین چه نظری در باره آدمیان دارد:
آدمیخوارند اغلب مردمان
از سلام علیک شان کم جو امان
خانه ی دیو است دل های همه
کم پذیر از دیو مردم دمدمه ...
دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم :
آی...جناب مولانا ! شما از کدام آدمیان سخن میگویید ؟

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

ارزش جان آدمیزاد چقدر است؟!00:54ا  ا

ارزش جان آدمیزاد چقدر است؟!
 امروز عصر در یک راه بندان نفس گیر ؛ گیر افتاده بودم . سه چهار تا ماشین زده بودند به هم و یکی دو تا شان هم کله پا شده بودند ومعلق زنان رفته بودند توی دره .  خلاصه اینکه نه راه پس داشتیم و نه راه پیش . حدود یک ساعت توی ماشین نشستیم تا هلیکوپتر و آمبولانس و ماشین آتش نشانی و سیصد و پنجاه تا هم ماشین پلیس از راه رسیدند و اتوبان را از دو طرف بستند و خلایق را مجبور کردند توی ماشین های شان بنشینند و چشم براه باشند.
 
من توی ماشین به رادیوی محلی گوش میدادم . میگفت که: از سال 1976 تا امروز درکالیفرنیا فقط سیزده نفر اعدام شده اند و هوار آقای گوینده در آمده بود که: شما که این بیچاره ها را اعدام کرده اید از کجا میدانید اینها حتما صد در صد گناهکار بوده اند؟
 
 نکته بسیار جالبی که در این گزارش رادیویی توجهم را جلب کرد این بود که  یک کمیسیون وابسته به وزارت دادگستری امریکا  مطالعات و پژوهش هایی را در باره مجازات اعدام در  امریکا  انجام داده و با استناد به اعداد و ارقام موجود اعلام کرده است که دولت امریکا برای اعدام این سیزده جنایتکار مبلغ چهار میلیارد دلار خرج کرده است!! متوجه شدید ؟؟ چهار میلیارد دلار !! و در همین کالیفرنیای خودمان اگر جنایتکاری به اعدام محکوم شود؛ از همان روز اول محاکمه تا روزی که از طریق تزریق ماده کشنده یا سوار صندلی الکتریکی اعدامش کنند  - که معمولا بین بیست تا بیست و پنج سال طول میکشد -  هر زندانی سیصد میلیون دلار برای دولت امریکا خرج بر میدارد.
 
لابد آنهایی که در خارج از امریکا زندگی میکنند این اعداد و ارقام به نظرشان عجیب و باور نکردنی میآید و ناباورانه سری می جنبانند و میگویند:   مگر میشود که برای یک زندانی قاتل سیصد میلیون دلار خرج کرد؟؟ اما ما که سی سالی است در امریکا هستیم و با قوانین این کشور بیش و کم آشنایی داریم؛ میدانیم که اولا یک زندانی تا پای چوبه دار برود باید ده - دوازده جور محاکمه را پشت سر بگذارد و از وکیلانی استفاده کند که دستمزد های بسیار گزاف شان توسط دولت امریکا پرداخت میشود. دوم اینکه از همان لحظه ای که آدمیزادی به مرگ محکوم میشود تا روزی که باید به پای دار برود؛ دستکم بیست و چند سال طول میکشد و در این بیست و چند سال دولت امریکا موظف است همه خدمات مورد نیاز یک انسان را در اختیار او قرار بدهد . بنا براین تعجبی ندارد اگر برای اعدام سیزده نفر در همین سرزمینی که ما جنایتکار و امپریالیست و شیطان بزرگش می خوانیم چهار میلیارد دلار خرج شده باشد .
 
حالا پرسشی که ذهنم را بخود مشغول کرده این است که: براستی ارزش جان آدمی چقدر است؟ چگونه است  در سر زمینی که سر دمدارانش خودشان را جانشین خدا و نایب پیامبر و برگزیده صاحب الزمان میدانند انسان هایی را تنها بجرم اینکه فریاد آزادیخواهی سر داده اند صد صد و هزار هزار به کشتارگاه میفرستند اما در نقطه ای دیگر از این خاک برای مجازات فلان آدمکش حرفه ای  سیصد میلیون دلار خرج اش میکنند؟؟ مگر ارزش جان آدمی در حوزه های مختلف جغرافیایی فرق میکند؟ 
براستی ارزش جان آدمی چقدر است؟

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.


برنج هندی و سنگ قبر چینی!
خدا بسر شاهد است این مملکت ما دیگر دارد گلستان میشود! گلستان که چه عرض کنم؟ بهشت برین است آقا! شما کجای دنیا دیده اید که سنگ قبرش هم از چین و ما چین بیاید؟؟
توی دوره آن خدا بیامرز - اعلیزحمت رحمتی - ما یک آقا غضنفری داشتیم که همیشه خدا همینطور راه میرفت و هر چی فحش پاستوریزه توی چنته اش داشت نثار آباء و اجداد استاندار و دالاندار و وزیران و وکیلان میکرد و هیچ ابایی هم نداشت ببرندش دوستاق خانه همایونی و کنده نیمسوز توی ماتحت مبارکش فرو کنند!
این آقا غضنفر یک روز رفته بود رای بدهد . بجای اینکه مثل بچه آدم رایش را توی صندوق بیندازد و برود دنبال کار و زندگی اش؛ جلوی صندوق رای گیری تا زانو خم شده بود و شروع کرده بود به قربان صدقه رفتن. هی خم و راست میشد و میگفت: السلام علیک یا ابا عبدالله! السلام علیک یا حجت بن الحسن العسکری! السلام علیک یا ذریه رسول الله! السلام علیک یا ......
قاپوچی باشی ها یقه اش را گرفتند که : فلان فلان شده !این مسخره بازیها چیست که در آورده ای ؟ مگر اینجا امامزاده است؟؟ این صندوق رای گیری است. برو گورت را گم کن و گرنه میفرستیمت آنجا که عرب نی انداخت ها!!
آقا غضنفر سینه ای صاف کرده بود و گفته بود: امامزاده نیست؟؟ معجزه نمی کند؟؟ عجب؟؟ پس چطور است که ما اسم حسن را توی صندوق می اندازیم حسین در میآید؟؟!! معجزه از این مهم تر؟؟
خدا رحمتش کند این آقا غضنفر ما را. خداوند همه اسیران خاک را با الطاف بیکران و لایزال خودش غریق رحمت بفرماید! اگر آقا غضنفر زنده مانده بود و دیده بود که حالا - در حکومت عدل اسلامی آقایان - نه تنها صندوق ها همچنان معجزه میکنند و بجای "حسین" اسم "مموتی" از صندوق در میآید؛ بلکه به میمنت و مبارکی سنگ قبر وکفن وجانماز امت اسلام هم از چین وارد میشود اگر سکته مغزی نمیکرد؛ دستکم یک سکته ناقص مختصری میکرد و برای مابقی عمرش زمینگیر میشد و دیگر نمی توانست زنده و مرده طاغوتیان و یاقوتیان را بلرزاند!!
راستش؛ ما که اهل سیاست و میاست و اینجور بامبول بازی ها نیستیم و خدا را هزار مرتبه شکر در این عمر کوتاه صد و چند ساله مان! از هیچ نمدی هم کلاهی برای خودمان فراهم نکرده ایم؛ ولی خیلی دلمان میخواهد بدانیم اگر این مش غضنفر ما عمرش را بشما نداده بود و سعادت این را پیدا میکرد که چند صباحی در حکومت عدل اسلامی روی زمین خدا راه برودو با چشمان خودش ببیند که برنج و نخود لوبیا مان از هند؛ گندم مان از ینگه دنیا؛ گوشت مان از استرالیا؛ زردک و اسفناج و اشکنه و شنبلیله مان از ماورای اقیانوس ها؛ پارچه مان از انگلستان؛ کفش و کلاه و نعلین و عبا و عمامه و قبا و لباده مان از ترکیه؛ میخ و سه پایه و طاس و مشربه و آفتابه مان از پاکستان؛ و سنگ قبرمان حتی از چین و ماچین میآید؛ آیا مثل خرس تیر خورده نعره نمی کشید و زنده و مرده هر چه شیخ و ملا و فقیه و سفیه را یکی نمیکرد؟؟
خداوند این آقا غضنفر ما را در آن دنیا با انبیا و اولیا محشور بفرماید. ما که کاردیگری از دست مان ساخته نیست. فعلا دست به نقد این رباعی را به روح پر فتوح مش غضنفرمان تقدیم می کنیم بلکه حضرت باریتعالی خودش بما امت اسلام رحم کند.
این فرقه که امروز به پیش آمده اند
در زیر لوای دین و کیش آمده اند
با سبحه و سجاده و ریش آمده اند
گرگ اند که در لباس میش آمده اند