دنبال کننده ها

۲۵ خرداد ۱۴۰۵

سفر و گریز از ابتذال


خسته شده بودم ، خسته از اینهمه ابتذالی که از در ‌دیوار میبارد
میخواستم سفری به مونتانا داشته باشم ، بیماری از راه رسید و تمامی نقشه هایم را به باد داد
سر انجام دیروز دل به‌دریا زدم و‌راه افتادم.
بزرگراه شماره ۱۰۱ را گرفتم پیش راندم
چند روزی در راه خواهیم ماند
چند روزی در شهرک های ساحلی درنگی خواهیم داشت و به جستجوی ناشناخته ها خواهیم پرداخت
مقصد اصلی ما پورتلند و سیاتل است ، سفر به مونتانا را میگذارم برای سالی که خواهد آمد ، البته اگر زنده بمانم !
امروز سیصد ‌وپنجاه مایل رانندگی کردم ، از سانفرانسیسکو یکسره راندم تا مرز اورگان .
رسیدیم به شهری که چند سال پیش بهنگام زلزله ژاپن نیمی از آن بر اثر سونامی زیر آب رفته بود !
نامشCrescent city
شب را در هتلی ساحلی بیتوته کرده ایم ، هتلی با شیوه معماری دوران ملکه ویکتوریا ، زیبا .
سفر تنها جابه‌جایی از شهری به شهر دیگر نیست؛ گاه سفری است از تکرار به تازگی، از روزمرگی به شگفتی، و از ابتذال به معنا. انسان در میان عادت‌های هرروزه، آرام‌آرام بخشی از حساسیت خود را نسبت به زیبایی‌های جهان از دست می‌دهد. روزها شبیه هم می‌شوند و نگاه، توان شگفت‌زده شدن را فراموش می‌کند.
سفر، فرصتی است برای بازپس گرفتن این نگاه. در جاده‌ای ناشناخته، کنار دریایی دوردست، یا در کوچه‌ای که هرگز از آن نگذشته‌ایم، جهان دوباره رنگ و بوی نخستین خود را پیدا می‌کند. هر منظره تازه، هر چهره ناآشنا و هر گفت‌وگوی کوتاه با رهگذری غریب، یادآور این حقیقت است که زندگی بسیار گسترده‌تر از دایره کوچک عادت‌های ماست.
گریز از ابتذال، در حقیقت گریزی از خوابِ عادت است. سفر ما را از این خواب بیدار می‌کند. به ما می‌آموزد که هنوز می‌توان به افق خیره شد، از دیدن طلوع خورشید به وجد آمد، و در صدای باد یا موج دریا معنایی فراتر از هیاهوی روزمره یافت.
شاید ارزشمندترین دستاورد سفر این باشد که انسان را به خودش بازمی‌گرداند. وقتی از محیط آشنا فاصله می‌گیریم، فرصت می‌یابیم تا زندگی، انتخاب‌ها و آرزوهای خود را از نو ببینیم. در این معنا، هر سفر حقیقی نوعی تولد دوباره است؛ تلاشی برای رهایی از ابتذال و نزدیک شدن به زندگی‌ای که با آگاهی، شگفتی و معنا زیسته می‌شود.
«سفر، نه فرار از زندگی، بلکه فرار از آن بخشی از زندگی است که دیگر در آن هیچ شگفتی و معنایی باقی نمانده است
See insights and ads
84
22
2
مسافرنامه(۲)
روزهای هفته را از یاد برده ام، میدانم در آخرین روزهای بهار هستیم اما اینجا در مرز کالیفرنیا و اورگان ، گویی بهار تازه از راه رسیده است . آسمان صاف و آبی است اما باد سری نرمک نرمک میوزد
بزرگراه شماره۱۰۱ خلوت است
گرانی بنزین به کاهش چشمگیر مسافران انجامیده است ، هرچند قیمت یک گالن بنزین در اورگان یک دلار کمتر از کالیفرنیاست اما دیگر کسی با (RV )سفر نمیکند بویژه آنکه قیمت گازوییل از مرز هفت دلار و نیم گذشته است
علاوه بر این تابستان هنوز از راه نرسیده و شب ها باد خنکی میوزد که پاییز را بیاد آدمی میآورد
یک سوی جاده اقیانوس است سوی دیگرش جنگل های سبز اندر سبز ، با درختانی هزار ساله سر به آسمان سوده ، و چنین می پنداری که تاکنون پای بشری به آن نرسیده است
امروز صدو هشتاد مایل راندیم رسیدیم به شهرکی ساحلی بنام «Florence» با یک جمعیت نه هزار ‌و پانصد نفری که البته هیچ نسبتی با فلورانس ایتالیا ندارد
آنجا، در میانه راه ، در شهرکی ساحلی زن پیری ایستاده است ، پرچم فلسطین به دوش دارد و به کشتار مردمان معترض است
کنارش می ایستم . زن هشتاد سالی دارد ، لاغر و نحیف است ، باد سردی میوزد ، او اماهمچنان ایستاده است و تابلویی را که به دست دارد به رهگذران نشان میدهد .
می بینم در هر گوشه ‌و کنار دنیا هنوز آدمیانی هستند که دل شان برای زنان ‌‌و مردان و کودکانی که اینگونه بی محابا کشته میشوند می تپد . برای شان هم فرقی نمیکند این ستم کشتگان قربانیان جنگ اوکراین و غزه و لیبی و سودان و میانمار و سومالی اند یا شاگردان بینوای مدرسه میناب
حوالی چهار بعد از ظهر میرسیم به فلورانس. هتل مان بر فراز تپه ای است ، هیچ شباهتی به هتل ندارد ، خانه ای است درندشت و زیبا ، یادگار روزگاران گذشته .دور تا دورش درختان سر به آسمان ساییده کاج .
میرویم ناهاری میخوریم و گشت و گذاری میکنیم در ساحل بندرگاه و بر میگردیم به هتل مان
فردا قرار است صدو هفتاد مایل برانیم به شهری سفر کنیم بنام Astoria
جای تان البته خالی است
آستوریا بعنوان یکی از قدیمی ترین منزلگاه مهاجران اولیه امریکا با معماری اصیل ویکتوریایی و فرهنگ پررونق آبجوسازی‌های محلی (Craft Beer) گردشگران بسیاری را به خود جذب می‌کند.
داستان سفر به این شهر زیبا را فردا برایتان می نویسم
See insights and ads
98
18