جستجوی این وبلاگ

۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰

شرمت باد

اینجا در حیاط خانه ام نشسته ام . زیر درخت کاج .دارم کتاب میخوانم . یاس و داس میخوانم .
هلیکوپتری میآید بالای سرم چرخ میزند . می‌رود و میآید. بالا و پایین می‌رود . در یک دایره بسته چرخ میزند و چرخ میزند . آرامش صبحگاهی ام را در هم می شکند . نمیدانم چه اتفاقی افتاده است . نمیدانم آن پایین ، در خیابان چه خبر است. آیا دنبال مجرمی فراری میگردد ؟ آیا کسی از زندان گریخته است ؟نمیدانم.
ناگاه به خیالم می‌رسد نوه ام - نوا جونی - اینجا کنارم نشسته است . می ترسد . خودش را به من می چسباند . قلب کوچکش تلپ تلپ میزند .
خودم را در غزه و تل آویو می بینم . خودم را در یمن و کابل می بینم . در حلب و دمشق و طرابلس می بینم .
خیال میکنم هلیکوپتر بالای سرم موشک اندازش را بسوی مان - بسوی من و نوه ام - نشانه گرفته است
با دستپاچگی نوه ام را در آغوش میکشم و به درون خانه می خزم .
اگر هلیکوپتر خانه ام را نشانه بگیرد به کجا می توانم گریخت؟
آه ای انسان ! شرمت باد
No photo description available.
واستان از دست دیوانه سلاح
تا ز تو راضی شود عقل و صلاح
چون سلاحش هست و عقلش نی ، ببند
دست او را ، ور نه آرد صد گزند
گویی مولانا این شعر را برای همه تروریست های عالم سروده است که همچون قانقاریای بد خیم بر پیکر بشریت آویخته اند
No photo description available.

زنده باد آزادی


توی شهر کوچک مان - اینجا در شمال کالیفرنیا - پای چراغ قرمز توقف میکنم
اتومبیلی جلوی من ایستاده است که عکس هایی از هیتلر ، استالین و خمینی را پشت شیشه عقب اش چسبانده اند
در گوشه سمت راست هم یک تابلوی داس و چکش و عکسی هم از آقای اوباما خود نمایی میکند
به خودم میگویم : زنده باد آزادی .
زنده باد آزادی که هر کس هرچه دلش خواست میگوید و می نویسد و از هیچ داروغه و عسس و پاسبان و شبگرد و محتسب و پاسداری هم هراس ندارد
به قول ملک الشعرای بهار:
ای آزادی، خجسته آزادی
از وصل تو روی بر نگردانم

۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۰

روزی جمعی پیش رفتند و او ( شبلی) در بند بود.
‏گفت شما کیستید.
‏گفتند دوستان تو.
‏سنگ در ایشان انداختن گرفت.
‏همه بگریختند، او گفت: ای دروغ زنان، دوستان بسنگی چند از دوست خود می گریزند؟ معلوم شد که دوست خودید و نه دوست من...
‏ذکر ابوبکر شبلی - عطار نیشابوری
طرح از : داریوش راد پور
May be an illustration of standing
قهرمان سازی - شهید سازی - ابلیس سازی
در گفتگو با تلویزیون پارس
Sattar DEldar 05 12 2021

۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۰

تولدت موباراک

سالروز تولد همسر جان است . چهل و یک سال است با هم و در کنار هم هستیم. چهل و یک سال است کشورها و قاره ها را در نوردیده ایم .
من اساسا آدم شیشه ای هستم . بسیار حساس و زود رنج . با کوچکترین تلنگری می شکنم و فرو می ریزم . اینکه این نسرین خانم چطوری توانسته است اینهمه سال یک آدم نق نقوی پر مدعای شیشه ای را تحمل کند خدا میداند !
در این چهل و یک سال ، سال هایی از روزگار ما در هراس و امید گذشت. هراس از اینکه چگونه می توان از این دالان هراسناک و هزار توی غربت و آوارگی بسلامت گذشت . و امید اینکه فرجام پرسه های در بدری مان در این کویر هراس سرانجام چیزی جز آرامش خیال و آسودگی نخواهد بود .
سال های زندگی مشترک مان در ایران همواره در چنبره ترس و نومیدی گذشت . همواره سایه ترسناک شکنجه و زندان و تحقیر و شکستن و فروپاشیدن و مرگ را در بند بند وجودمان حس میکردیم. گویی ابلیس در همه لحظه های زندگی مان حضوری ازلی و ابدی داشت .
روزگارمان در آرژانتین اگرچه سبب شد تا توفان بلا را از سر بگذرانیم اما ژرفای غربت و آوارگی و بی همزبانی و تنهایی را با همه صلابت و عریانی اش تجربه کردیم.
تولدت مبارک نسرین جان که توانستی با صبوری و از خود گذشتگی و مهربانی همه این امواج بلا را به شایستگی از سر بگذرانی و آشیانه ای فراهم آوری که بتوان بی اندوه و هراس و نومیدی و تلخکامی در آن آسود و از آفتاب مهرت گرمی گرفت و جهان و هر چه در او هست را به تماشا نشست
تولدت مبارک همسرم
این هم ویدیویی از جشن تولد نسرین در کنار نوه ها .
طفلکی نوه ها - نوا جونی و آرشی جونی- چه زحمتی کشیدند تا توانستند « تولدت موباراک » را شکسته بسته به فارسی بخوانند !

۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

زمستان بی بهار

بهار را چگونه گذراندید؟
‏به نام خدا
‏با درود به روح پرفتوح بعضی‌ها،
‏بر همگان واضح و مبرهن است که نگذراندیم.
‏مع الاسف در این ملک همیشه زمستان بوده است !

اون نگاه گرم تو


صدایش همدم شب های پرشور دوره نوجوانی ام بود .
شب های عاشقی را با آوای دل انگیز او به صبح و سحر پیوند میزدم . با آوازش به خواب میرفتم و در خواب های پریشان دوره شیدایی هایم به دور دست های دور پرواز میکردم .
هنوز هم ، در پس سالها و دهه ها ، با شعر «مادر» ش اشک بر چشمانم می نشیند و بیاد مادری که دیگر نیست می گریم:
بیادم گریه کن مادر که امشب
ز اشک آیینه ی چشمم پر آب است
به من گفتی صبوری کن در این دشت
که پشت ابر گریان آفتاب است
عبدالوهاب شهیدی و مرضیه را بسیار دوست میداشتم . هنوز هم دوست شان میدارم . گهگاه بیاد روزگارانی که گویی قرن ها از آن گذشته است با « سنگ خارا» ی مرضیه به فراسوی خیال پرواز میکنم و با « اون نگاه گرم تو » ی عبدالوهاب شهیدی در هزار توی زمان سیرو سفری غمگنانه دارم .
عبدالوهاب شهیدی از این زمانه ی تباهی و اندوه و درد و نامردمی زخم ها در دل و جانش داشت و با کولباری از رنج و اندوه به ابدیت پیوست
نامش سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان میگذرد
ز مادر همه مرگ را زاده ایم
همه بنده ایم ار چه آزاده ایم
May be an image of 1 person and text

۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰

آهوان

نیمه شب بود . رسیدیم خانه .دیدم توی باغچه جلوی خانه ام سه چهارتا آهو و بچه آهو ایستاده اند . چراغ ماشینم را خاموش کردم تا نترسانمشان.
آهوها با کنجکاوی نگاهم می‌کردند . نوعی کنجکاوی آمیخته به ترس.
شیشه ماشینم را آهسته پایین کشیدم و گفتم : خوشگلا ! اینجا چیکار میکنین؟
آهوها در دوسه قدمی ام ایستاده بودند . دلم میخواست پیاده بشوم و نازشان کنم اما میدانستم خواهند رمید .
آهوها آهسته آهسته از باغچه بیرون آمدند و در جنگل روبروی خانه ام گم‌شدند .
من هیچ حیوانی را به اندازه آهو دوست نمیدارم . نمیدانم چرا . نوعی معصومیت و مظلومیت در آنها می بینم . گهگاه که شب ها به خانه میآییم چشم میگردانم و دنبال آهوان میگردم . به زنم میگویم : پس این آهو های خوشگلم کجا هستند ؟ .
امروز صبح رفته بودم پیاده روی . تنها بودم. از کمرکش تپه ای بالا میرفتم . اینسو و آنسویم جنگل کاج. رسیدم به باریکه راهی خاکی . از روبرویم اتومبیلی میآمد . پنجاه قدمی من ایستاد . ایستاد تا خاک جاده را به حلقومم نفرستد . از کنارش گذشتم . دستی برایش تکان دادم . دستی برای من تکان داد . لبخندی نثارش کردم . لبخندی حواله ام کرد . و من با خودم میگفتم : خدایا ! اینها این فرهنگ « دگر نیازاری » را از کجا یاد گرفته اند ؟

مالیMolly

رفته بودم بیمارستان . گوش و گلو و حلق و بینی مان درد می‌کرد !
گفتیم نکند سرطانی مرطانی چیزی گرفته ایم و باید قبض و برات آخری را بدهیم و راهی هیچستان بشویم ؟
دکتر آمد خودش را معرفی کرد : من دکتر وایلد هستم . متخصص حلق و بینی .
بگمانم پنجاه و چند سالی داشت . جوان‌تر می نمود اما .
پرسید : چیکاره ای؟
گفتم : نویسنده ( دروغ گفتم ها ! من و نویسندگی ؟ از این وصله ها بما نمی چسبد )
بجای اینکه بفهمد دردم چیست شروع کرد با من بحث کردن در باره اوضاع قاراشمیش جهان . یکساعتی گپ زدیم . از شعر و ادبیات و موسیقی و هنر و تاریخ .
گفت : دخترم نقاش است . خودم هم در کالج فلان در رشته هنر ثبت نام کرده ام . میخواهم در باره هنر بیشتر بدانم .
بعد از یکساعت تازه یادمان آمد برای چه اینجا آمده ایم
دو تا لوله را کرد توی دماغ مان و‌گفت : نفس بکش!
ما هم نفس کشیدیم .
آنوقت صندلی ام را چرخاند و گفت : حالا تماشا کن !
جلوی مان یک کامپیوتر بود با صدتا عکس از امعا و احشای مان.
گفت : اینها را می بینی؟
گفتم : می بینم دکتر جان
گفت : گوش و گلو و حلق و بینی ات از گوش و گلو و حلق و بینی من سالم تر است . خب بگو‌ببینم چه جور نویسنده ای هستی؟
گفتم نویسنده که چه عرض کنم دکتر جان .
گهگاه پرت و پلاهایی می نویسم و‌خلایق را می خندانم !
آنوقت نشستیم یکساعت دیگر در باره ایران و لبنان و ونزوئلا گپ زدیم و غصه خوردیم .
آمدم بیرون . نه گوشم درد می‌کرد نه حلق و بینی ام ! آمدم رفتم دیدن نوا جونی و آرشی جونی . آرشی جونی آنچنان سرگرم بازی های کامپیوتری اش بود که چند لحظه ای آمد« های و بایی » کرد و رفت . نوا جونی آمد کنارم نشست و گفت بابا بزرگ میخواهم امشب شام را با تو بخورم.
گفتم : چه بهتر از این خوشگلم؟
مامان بزرگ برای شان کلم پلو درست کرده بود . ما هم نشستیم قاشق قاشق غذا توی دهن نوا جونی گذاشتیم و کیف دنیا را کردیم. او هم عکس های کودکی اش را روی تلفن من میدید و می خندید .
شب که شد خواستم خداحافظی کنم بیایم خانه مان . نوا جونی در آمد که : بابا بزرگی ! نمی توانی شب را پیش ما بمانی؟
گفتم : نه عزیزم ، هفته آینده میآیم شب هم پیش ات میمانم
دستم را گرفت و برد پیش « مالی». مالی سگ شان است . سیاه و درشت هیکل . آنجا گوشه ای لمیده بود . چنان پیر شده که موهای صورتش یکدست سپیپد شده است. مالی دمی برایم تکان داد و چند دقیقه ای دور و برم چرخید و رفت گوشه ای خوابید .
نوا جوانی در آمد که : بابا بزرگ ! با مالی خدا حافظی کن ، مالی سرطان گرفته . ممکن است تا هفته دیگر بمیرد
و من با مالی خدا حافظی کردم و برگشتم خانه .
حالا اگر مالی بمیرد جواب بچه ها را چه بدهیم ؟