دنبال کننده ها

۲۱ مرداد ۱۴۰۵

الله وردی

آقای لویی چهاردهم از پنج سالگی بر تخت پادشاهی نشست و بیاری خداوند تبارک و تعالی هفتاد و دو سال و صد ‌‌و ده روز با اقتدار تمام پادشاهی کرد .
لوئی چهاردهم فعالیت‌های دینی کلیسای کاتولیک را توسعه داد و با الغای فرمان « نانت »به اقلیت پروتستان آن کشور فرمان داد یا به آیین کلیسای کاتولیک گردن بگذارند یا اینکه خاک فرانسه را ترک کنند !
لویی چهاردهم وقتی به دنیا آمد نامش را « دیودونه» گذاشتند که به زبان شیرین فارسی میشود خداداد ! همان که ترک ها میگویند الله وردی.
علت اینکه چنین نامی را بر چنان شاهزاده ای گذاشتند این بود که گویا فرانسویان باور نمیکردند لویی سیزدهم توانسته باشد در آن بلبشو بازار شورش ها و سنگر بندی ها و بزن بزن های موسمی ! وظایف پدری خود را بدون یاری « پروردگار» انجام داده باشد
چطور است ما هم نام آقای حنا بسته مو‌ را بگذاریم الله وردی؟!

بوس مده

ملک الشعرای بهار خطاب به محمد علیشاه قاجار که سالدات های روسی را برای سرکوبی مشروطه خواهان به داخل کشور دعوت کرده ‌‌و از قشون روس یاری می خواست این قطعه را سروده است :
پادشاها نصیحتم بشنو
مملکت را به دست روس مده
نوعروسی است ملک وتو داماد
به کسی دست نوعروس مده
روس اهریمنی است خونخواره
به کف اهرمن دبوس مده
تا تقاضای دیگری نکند
به نخستش مخوان و بوس مده
کاشکی یکی پیدا میشد این شعر را برای رهبران حکومت ملاها میخواند بلکه از آویختن به دامان روس منحوس دست باز دارند و ایرانه خانم زیبای ما ، یا بقول حافظ این« نگین عزیز » را به دست اهرمنان نسپارند :
به صبر کوش تو‌ای دل که حق رضا ندهد
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
**دبوس= گرز - چماق
No photo description available.
See insights and ads
18
1
3

انقلاب مشروطیت صد و بیست ساله شد

انقلاب مشروطیت صد ‌‌و بیست ساله شد
در گفتگو با شبکه جهانی تلویزیون ملی پارس
deldar 07 31 26 FRI 3

داستان راه آهن

در گفتگو با شبکه جهانی تلویزیون ملی پارس
گپ خودمونی با ستار دلدار

۱۹ مرداد ۱۴۰۵

بیمه ابلفضل

ما سال هاست هم با آقای باریتعالی و هم با آقای ملک الموت قهریم!
البته جناب ملک الموت گاهگاهی میآید چشم غره ای میرود ، چنگ ‌‌و دندانی نشان میدهد ، کمی ما را می تکاند اما جرات ندارد ما را با خودش ببرد
بگمانم از هیئت و هیبت گیله مردانه ما می ترسد!شاید هم از سبیل های استالینی مان !
آقای باریتعالی هم ما را رها کرده میگوید : این یارو دیوانه است ، نه به درد بهشت میخورد نه به درد جهنم! پس بهتر است همانجا رهایش کنم برود برای خودش بچرد جفتک بزند !
از همه اینها که بگذریم ما بیمه ابرفرض داریم !
بیمه ابرفرض همان است که روی بدنه اتوبوس هایی که چپه شده بودند نوشته شده بود : بیمه ابوالفضل !
شاعر هم میفرماید :
از درد مفاصل ار شدی دیوانه
بشنو سخنی ز مشفقی فرزانه
بشتاب پسر به اولین میخانه
گور پدر پزشک و داروخانه !

آقای رستگاری

هرگز به خیالم هم نمی رسید روزی اینجا حول و‌حوش سانفرانسیسکو با آقای رستگاری همسایه بشوم
پریروزها در سایه روشن بامدادی ، نزدیکی های خانه خودمان با آقای رستگاری روبرو شدم
وقتی نگاه مان در هم گره خورد هم خودم هم آقای رستگاری چند لحظه ای بدون آنکه کلامی رد و بدل بکنیم به همدیگر زل زدیم . دوتا همسایه قدیمی حالا در این گوشه دنیا با هم روبرو شده اند ! بیجهت نیست ایرانی ها میگویند : کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد
میگویم :هی… آقای رستگاری! اینجا چیکار میکنی لاکردار ؟
آقای رستگاری اول کمی جا میخورد آنگاه شتابان بسویم میآید مرا در آغوش میکشد
احساس میکنم پدرم را پس از سال ها در آغوش گرفته ام. آقای رستگاری عطر و بوی پدرم را میدهد
میگویم: رستگار ی جان ! تو کجا اینجا کجا پدر جان ؟بگو ببینم چند وقت است امریکا هستی؟
میگوید : هفت سال! بعد لبخندی میزند میگوید : هفت سال و دو ماه و سیزده روز !
میگویم : دقیقه هایش را فراموش کردی رستگاری جان !
میرویم زیر سایه درختی می نشینیم و از اینجا و آنجا حرف میزنیم
آقای رستگاری مرغ بال و پر شکسته را میماند ، انگاری هزار سال پیر شده است ، دیگر آن آقای رستگاری- دبیر ادبیات - نیست که بچه های محله مان از هیبت اش می هراسیدند و با دیدنش میرفتند توی هفت تا سوراخ قایم میشدند
حرف های مان گل می اندازد ، دو تا همسایه قدیمی حالا پس از سالها اینسوی اقیانوس ها همدیگر را پیدا کرده اند
می پرسم : همسرت کجاست رستگاری جان؟
با بغض میگوید: عمرش را داد بشما
می پرسم : پسرانت کجا هستند؟
میگوید : همینجا، اما سال بسال حال و احوالی از من نمی پرسند ، هر کدام شان گرفتار زندگانی خودشان هستند ، گهگاه عیدی، کریسمسی ، روز پدری ، بهاری، تابستانی ، تلفنی میکنند حال و احوالی می پرسند ودیگر هیچ !
شعر سعدی را برایش می خوانم که :
سالها بر تو بگذرد که گذر
نکنی سوی تربت پدرت
تو برای پدر چه کردی خیر؟
که همان چشم داری از پسرت؟
دلم نمی آید حکایت گلستان را برایش بخوانم ، میترسم گریه اش بگیرد :
« مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.
شبی حکایت کرد: مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شب‌های دراز در پای آن درخت بر حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است.
شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی!
See insights and ads
75
5
4