دنبال کننده ها

۲۶ تیر ۱۴۰۵

آدم های سر به هوا


ما تا حالا خیال میکردیم آدمی سر به هوا تر از خودمان در هیچ جای عالم پیدا نمیشود اما تازگی ها فهمیدیم خدا را شکر آدم هایی هستند که در سر به هوایی ما را رو سپید کرده اند
رفیقم میگفت : یک شب دیر وقت از سر کار آمدم خانه ، نان و پنیری خوردم رفتم خوابیدم. صبح زود پا شدم بروم سر کار ، هر چه گشتم نتوانستم کفشم را پیدا کنم
به همسرم گفتم : خانم جان ! نمیدانی کفشم کجاست ؟
گفت : من چه میدانم ، دیشب کجا کفش ات را در آوردی؟
میگویم : من چه میدانم ؟ ولی مطمئن هستم پا برهنه نیامده ام خانه!
بالاخره کفش دیگری پیدا کردم رفتم سر کار . ظهر خانمم تلفن کرد که : کفش ات را پیدا کرده ام
پرسیدم : کجا بود ؟
گفت: توی یخچال!
No photo description available.
See insights and ads
11
4
1

شاه در خواب من

دیشب شاه را خواب دیدم ، جوان تر بنظر میرسید ، بنظرم بلند قدتر و لاغر تر بود ، شکل و شمایل یک مرد چهل ساله بسیار خوش لباس و خوش قد و بالا را داشت ، با موهایی به سیاهی قطران ، از آن چهره ها که می توانست هنرپیشه یک فیلم عاشقانه هالیوودی باشد ، از آنها که زن ها برای شان غش و ریسه میروند.
نشسته بودیم گپ میزدیم ، سالن درازی بود و مردمانی نشسته در آن .
شاه ردیف جلو نشسته بود ، هیچ نشانی از آن غرور سلطانی در او نمیدیدم .
نشسته بود به سخنان ما گوش میداد ، آسوده خیال و متکی به نفس.
گفتم : قربان ! زمانی که شما شاه بودید من دانشجو بودم ، چون در یک دنیای ذهنی آرمانی مالیخولیایی میزیستم لاجرم مخالف شما بودم !
هنوز کلامی دیگر از دهانم در نیامده بود که هیاهویی از میان جمعیت برخاست ، نگاه کردم دیدم عده ای دست به اعتراض زده اند ، کم مانده است بیایند مرا به داغ و درفشی بنوازند.
پرسیدم : برای چه اعتراض میکنید ؟
گفتند : چرا نگفته ای اعلیحضرت ؟او‌ شاه مملکت ماست ! باید بگویی اعلیحضرت!
از خواب پریدم و گفتم : عجبا ! این غوغاییان و غلامان خانه زاد حتی نمیگذارند ما در خواب هم با شاه مملکت مان صادقانه درد دل کنیم ، عجب زمانه شگفتی است !
No photo description available.
See insights and ads
32
7
1