دخترم یکساله بود که از ایران ما را بیرون انداختند
حالا آنچنان با زبان شیرازی حرف میزند انگار همین امروز از دروازه کازرون و محله اسحق بیگو سر دوزک و دروازه قصابخونه و کل مشیر و کل شازده قاسم و کل شیخ ابوذرعه آمده است
نامش آلماست و گویش شیرازی را از مادرش آموخته در عوض یک کلام لاهیجانی نمیداند ! می بینید چقدر بمن ظلم شده ؟
از سوی دیگر پسرمان خواندن نوشتن فارسی نمیداند
به «پختن »میگوید پزیدن! بمن میگوید خجالت نمیخوری پزیدن بلد نیستی؟
در دوران کودکی اش مامان بزرگش از شیراز آمده بود امریکا، پسرم به مامان بزرگ میگفت بوزورگی ! یعنی مامان بزرگ!
مامان بزرگ شش ماه اینجا ماند به پسرم فارسی یاد داد رفت، متاسفانه دیگر نتوانست بیاید و برای همیشه رفت
حالا پسرم شکسته بسته فارسی حرف میزند اما نوشتن یاد نگرفته است
هر وقت خواستیم نوشتن یادش بدهیم یا در مکزیک بود ، یا کنگو ، یا رواندا ، یا نیویورک ، یا فیلادلفیا
دخترم اما پس از اینکه لیسانس اش را گرفت چند ماهی رفت دانشگاه دیویس خواندن و نوشتن فارسی را یاد گرفت
یادش بخیر خانم افسانه دانشور که معلمی دلسوز بود و به دخترمان فارسی آموخت و حیف که بسیار زود از میان ما رفت
من خیال میکردم دخترم حالا میآید کتاب « در پرسه های دربدری » مرا ترجمه میکند اما شوهر داری و بچه داری و معلمی و گرفتاری های دیگر او ر ا از این کار باز داشت
اگر روزی در جایی مهمانی و جشن و گرد هم آیی و کنفرانسی باشد دوستانم سعی میکنند با آلما فارسی صحبت کنند چون از لهجه غلیظ شیرازی اش کیف میکنند

