دنبال کننده ها

۲۷ مرداد ۱۴۰۵

قرآن قاچاق

یکی از خوانین یزد قرآن تذهیب شده ای داشت که ابوالحسن حایری زاده آنرا گرفت و از طریق ارباب کیخسرو به کتابخانه مجلس شورای ملی هدیه داد
تا آغاز انقلاب نکبت بار اسلامی و تشکیل حکومت گوربانان ، نمایندگان مجلس با همین قرآن سوگند یاد میکردند
شاعری - بگمانم سید حسن امین - شعر طنزی در این باره سروده و میگوید :
حائری زاده که قرآن خوانین را برد
نزد کیخسرو ، در پارلمانش بسپرد
گفت با جمع وکیلان که پی حفظ وطن
با همین « مصحف قاچاق » قسم‌باید خورد !
ملک الشعرای بهار نیز شعر طنزی در باره مجلس شورایملی دارد و میگوید :
به بهارستان افتاد مرا دوش عبور
جنتی دیدم بی حور وسراپای قصور
جای کیخسرو بگرفته فلان گبر به زر
جای مستوفی بنشسته فلان رند به زور
May be an image of monument
See insights and ads
16
3

اصغر ترقه

ما یک رفیقی داشتیم - خدا بیامرز حسین قره گوزلو- که گوینده و گزارشگر ورزشی تلویزیون بود
گاهی اوقات یکی را به ما نشان میداد میگفت: آن آقا را می بینی؟
میگفتم : می بینم حسین آقا جان ! خب که چی؟
میگفت: هیچی! از دور شبیه آدمیزاد است
حالا توصیه ما که آرد مان را بیخته و الک مان را آویخته ایم این است که: ای خلایق! به هیچ شاعر و نویسنده و هنرمندی نزدیک نشوید ! با هیچ اهل هنری دوستی و رفاقت نکنید ! خیال نکنید این شاعران و‌ نویسندگان و‌نقاشان و مطربان و خنیاگران از آسمان هفتم روی کره زمین نزول اجلال فرموده و از هرگونه « سیئاتی» پاک و منزه اند !
اگر به آنها نزدیک بشوید بشما قول گیله مردانه میدهم تمامی آن قصرهای بلورینی را که در ذهن تان ساخته و پرداخته بودید در چشم بر هم زدنی فرو میریزد
یک روز در کتابخانه سانفرانسیسکو خانمی بمن گفت : خوش به حال همسرتان
پرسیدم : چطور!
گفت : برای اینکه شوهر طنز نویس شوخ و شنگی مثل شما دارد!
گفتم: کجای کاری خانم جان؟ من در خیابان عسلم در خانه حنظل!
زنم اسم مرا گذاشته اصغر ترقه !آنوقت شما میگویید خوش به حال همسرتان ؟ بروید حال و احوالم را از خودش بپرسید ! فقط مواظب باشید بغض اش نترکد !
No photo description available.
See insights and ads
25
1

۲۵ مرداد ۱۴۰۵

مگر اتفاقی افتاده بود ؟


آنجا در میدان ماکاندو ، تظاهر کنندگان را به رگبار می بندند .
بسیارانی همچون برگ خزان بر خاک می افتند.
مردی زخمین خود را به مردن میزند ، در میان اجساد کشتگان دراز میکشد ؛ تکان نمی خورد ، انگارمرده است .
سرباز ها از راه میرسند ؛ جسد ها را در کامیون ها می ریزند ، می برند تا سر به نیست شان کنند.
مرد ، در میانه راه خودش را از کامیون بیرون می اندازد ؛ لنگان لنگان به شهر بر میگردد ، می بیند همه رستوران ها و‌بارها و فروشگاهها بازند، خون ها را از سطح خیابان ها شسته اند و مردم به شاد خواری مشغول اند
می پرسد : خب، چی شد ؟
همه میگویند : مگر چیزی شده بود ؟
(از کتاب صد سال تنهایی)

۲۳ مرداد ۱۴۰۵

وقتیکه باران می بارد

چند سال پيش ، سفرى به تونس رفتيم و از آنجا به هواى ديدار مسجد قيروان -قديمى ترين مسجد عالم بعد از مسجد حرمين -راه افتاديم .
مسجدى است در وسط بيابان . كه بلافاصله پس از فتح شمال آفريقا در سال پنجاهم هجرى ،به دست عقبه بن نافع پسر خاله ى عمرو عاص ساخته شده . مسلمانان چون فرصت تهيه ى مصالح نداشتند معابد قديم رومى را خراب كردند و ستون هاى آنها را به قيروان حمل كردند و مسجدى ساختند با صدها ستون به بلندى چندين متر تمام از سنگ . منتها بعضى از سنگ ها با هم از نظر پرداخت تفاوت دارد زيرا از جاهاى مختلف حمل شده است .
بهر حال ، روزى بارانى بود وباران سيل آسا مى آمد . با ایرج افشار به هزار زحمت از مركز تونس دهها فرسنگ راه را بريديم و به قيروان رسيديم .
مسجد ، درش را بسته بودند . در زديم . دربان در گشود . گفت : ورود ممكن نيست .حالى اش كرديم كه دو هزار و پانصد فرسنگ راه را آمده ايم تا قديمى ترين مسجد اسلامى را ببينيم كه مسلمان هستيم .
گفت : پاسپورت تان را ببينم .
اول نگاهى به پاسپورت افشار انداخت . اسم ايرج و فاميل افشار . هيچ نفهميد .زيرا هيچكدام بويى از اسلام نميداد .
پاسپورت مرا ديد . باستانى و پاريزى ، هر دو بوى طاغوت ميداد ! خواست پس دهد كه من انگشت روى اسم خودم گذاشتم : محمد ابراهيم .
فهميد كه چون محمد دارد پس يهودى نيست .
گفت : اشكال ندارد . مى توانيد صحن مسجد را ببينيد .
وارد شديم . از ميان جنگلى از ستون هاى سنگى عجيب و غريب گذشتيم . كتيبه هاى عربى خارج را مخصوصا به صداى بلند خوانديم و اطمينان خادم مسجد را جلب كرديم . هديه اى هم به او داديم و كفش ها را كنديم كه وارد شبستان شويم و خط محراب را بخوانيم . اما خادم مانع شد و گفت : از همين دور ببينيد . هر چه اصرار كرديم قبول نكرد . آخر كار كه علت را پى جويى ميكرديم ، متوجه شديم كه زمزمه ميكند : روز هاى بارانى احتياط مى كند ، لباس ها تر است و به محراب خواهد گرفت !
من در آن لحظه ، با گوشت و پوست ، معنى رافضى بودن را حس كردم و آنوقت متوجه شدم كه چطور توى شهر خودمان- كرمان - و توى شهر ايرج افشار - يزد -وقتى باران مى آمد ، زرتشتى ها حق نداشتند از خانه خارج شوند و توى كوچه ها راه بروند ! مبادا يك مسلمان از آن كوچه عبور كند و ترشح لباس زرتشتى بر لباس مسلمان افتد !
اين هم گفتنى است كه : كتاب تفسير قرآن را كه آقا سيد رضا اخبارى نوشته بود ، مرحوم بهبهانى در سفر شمال انداخت توى درياى خزر و گفت كه نويسنده ى آن رافضى است . حالا مريد هاى سيد ميروند در دريا شنا ميكنند و آب به بدن خود مى پاشند كه ثواب دارد !
( باستانی پاریزی )