دنبال کننده ها

۱۹ مرداد ۱۴۰۵

بیمه ابلفضل

ما سال هاست هم با آقای باریتعالی و هم با آقای ملک الموت قهریم!
البته جناب ملک الموت گاهگاهی میآید چشم غره ای میرود ، چنگ ‌‌و دندانی نشان میدهد ، کمی ما را می تکاند اما جرات ندارد ما را با خودش ببرد
بگمانم از هیئت و هیبت گیله مردانه ما می ترسد!شاید هم از سبیل های استالینی مان !
آقای باریتعالی هم ما را رها کرده میگوید : این یارو دیوانه است ، نه به درد بهشت میخورد نه به درد جهنم! پس بهتر است همانجا رهایش کنم برود برای خودش بچرد جفتک بزند !
از همه اینها که بگذریم ما بیمه ابرفرض داریم !
بیمه ابرفرض همان است که روی بدنه اتوبوس هایی که چپه شده بودند نوشته شده بود : بیمه ابوالفضل !
شاعر هم میفرماید :
از درد مفاصل ار شدی دیوانه
بشنو سخنی ز مشفقی فرزانه
بشتاب پسر به اولین میخانه
گور پدر پزشک و داروخانه !

آقای رستگاری

هرگز به خیالم هم نمی رسید روزی اینجا حول و‌حوش سانفرانسیسکو با آقای رستگاری همسایه بشوم
پریروزها در سایه روشن بامدادی ، نزدیکی های خانه خودمان با آقای رستگاری روبرو شدم
وقتی نگاه مان در هم گره خورد هم خودم هم آقای رستگاری چند لحظه ای بدون آنکه کلامی رد و بدل بکنیم به همدیگر زل زدیم . دوتا همسایه قدیمی حالا در این گوشه دنیا با هم روبرو شده اند ! بیجهت نیست ایرانی ها میگویند : کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد
میگویم :هی… آقای رستگاری! اینجا چیکار میکنی لاکردار ؟
آقای رستگاری اول کمی جا میخورد آنگاه شتابان بسویم میآید مرا در آغوش میکشد
احساس میکنم پدرم را پس از سال ها در آغوش گرفته ام. آقای رستگاری عطر و بوی پدرم را میدهد
میگویم: رستگار ی جان ! تو کجا اینجا کجا پدر جان ؟بگو ببینم چند وقت است امریکا هستی؟
میگوید : هفت سال! بعد لبخندی میزند میگوید : هفت سال و دو ماه و سیزده روز !
میگویم : دقیقه هایش را فراموش کردی رستگاری جان !
میرویم زیر سایه درختی می نشینیم و از اینجا و آنجا حرف میزنیم
آقای رستگاری مرغ بال و پر شکسته را میماند ، انگاری هزار سال پیر شده است ، دیگر آن آقای رستگاری- دبیر ادبیات - نیست که بچه های محله مان از هیبت اش می هراسیدند و با دیدنش میرفتند توی هفت تا سوراخ قایم میشدند
حرف های مان گل می اندازد ، دو تا همسایه قدیمی حالا پس از سالها اینسوی اقیانوس ها همدیگر را پیدا کرده اند
می پرسم : همسرت کجاست رستگاری جان؟
با بغض میگوید: عمرش را داد بشما
می پرسم : پسرانت کجا هستند؟
میگوید : همینجا، اما سال بسال حال و احوالی از من نمی پرسند ، هر کدام شان گرفتار زندگانی خودشان هستند ، گهگاه عیدی، کریسمسی ، روز پدری ، بهاری، تابستانی ، تلفنی میکنند حال و احوالی می پرسند ودیگر هیچ !
شعر سعدی را برایش می خوانم که :
سالها بر تو بگذرد که گذر
نکنی سوی تربت پدرت
تو برای پدر چه کردی خیر؟
که همان چشم داری از پسرت؟
دلم نمی آید حکایت گلستان را برایش بخوانم ، میترسم گریه اش بگیرد :
« مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.
شبی حکایت کرد: مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شب‌های دراز در پای آن درخت بر حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است.
شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی!
See insights and ads
75
5
4

سایه ها میدانند که چه تابستانی است

تابستان کالیفرنیا امسال تابستان داغی است
گرمای هوا گهگاه به صد و هفت درجه فارنهایت هم میرسد، در مناطق جنوبی کالیفرنیا گرمای هوا گاهی از صد و‌ده درجه هم فراتر میرود .
امروز ساعت یازده صبح گرمای شهرمان از صدو چهار درجه گذشته بود
گفتیم برویم همین دریاچه نزدیک خانه مان تن به آب بسپاریم و از گرما بگریزیم
رفتیم آنجا دیدیم دروازه های ورود به کرانه های دریاچه را بسته اند
پرسیدیم: چه خبر شده است مستر؟
گفتند : از ساعات اولیه بامداد آنقدر توریست آمده است که دیگر هیچ سوراخ سنبه ای برای پارک کردن اتومبیل پیدا نمی شود، یعنی به زبانی دیگر ظرفیت تکمیل است!
چه کنیم چه نکنیم ؟ دیدیم نه توانی است برای تحمل گرما نه راهی برای بازگشت به خانه! یک یاعلی گفتیم! راندیم بطرف تاهو(Lake Tahoe)
یکساعتی در راه بودیم تا رسیدیم به ساحل دریاچه.
اینجا هم ازدحام آدم ها و ماشین هاست
رسیدیم به یک اردوگاه جهانگردی یکراست رفتیم دو قدمی دریاچه.
جای تان خالی در سایه سار بالا بلند کاجی بساط ناهار راه انداختیم و نشستیم به تماشای آدمیان
اینجا بیخ گوش مان کنار ساحل ، رستورانی است که کنسرت موسیقی دارد و مردمان به رقص و‌پایکوبی مشغولند و ما هم غرق تماشا
گرمای هوا هم ۲۵ درجه از شهرمان خنک تر است
سهراب اگر اینجا بود حالا میگفت : سایه ها میدانند که چه تابستانی است !
See insights and ads
20
2