دنبال کننده ها

۲ مرداد ۱۴۰۵

آیا جهنم نام دیگر این جهان نیست ؟


دوستان من !
انگار حرف هایتان شنود میشود
از شادی نگویید
از آرامش نگویید
سرنوشت تان را
باد بر شن های کویر می نویسد
که سرگردانی تان پایانی ندارد
آیا جهنم نام دیگر این جهان نیست؟
و زندان ، نام دیگر قلب من ؟
بچه های عزیز !
چشم های بی پناه شما کافیست که گلوله ها
گریان به کارخانه های خود برگردند
و سربازخانه ها
بدل به مغازه های اسباب بازی شوند
قلب نازک تان ، دریاچه اشک است
و یگانه پناه شما
پیراهن مادران شما
دوستان من !
ببخشید ما را
ما تبعیدی خویشیم
و در تن خود غریبیم
« شمس لنگرودی»
طرح از : اردشیر محصص
May be a doodle
See insights and ads

۱ مرداد ۱۴۰۵

آلفرد هیچکاک میگفت :
هر آنچه را که من دوست دارم یا چاق کننده است ، یا غیر قانونی است ، یا اینکه شوهر دارد !
May be a black-and-white image
See insights and ads
32
3
3

بسم الله الرحیم

ما یک رفیقی در تبریز داشتیم که بجای بسم الله الرحمن الرحیم میگفت: بسم الله الرحیم!
می پرسیدیم: رحمانش چطور شد ؟
میگفت : با رحمان قهرم!
یادش به خیر ، بازیگر تئاتر بود، نامش محمود قبه زرین.
بعد ها در فیلم مارمولک هم بازی کرده بود
من و محمود پنج سال ‌وچند ماه با هم همکار بودیم. من سر دبیربرنامه صبحگاهی رادیو‌تبریز بنام « صبحگاه سبلان » بودم و محمود تهیه کنندگی آنرا بعهده داشت
هر روز باید ساعت پنج صبح از خواب پا میشدیم برنامه صبحگاهی رادیو‌ را بصورت زنده از ساعت شش تا ساعت ۹ صبح اجرا میکردیم
محمود هنرمندی شوخ و شنگ بود ، تهیه کننده ای باذوق بود ، موسیقی را میشناخت ، به موسیقی اصیل آذربایجانی عشق می ورزید ، تئاتر را می شناخت، گهگاه در نمایشنامه ای که از چنبر سانسور آقایان گذشته بود بازی میکرد ، در کار تهیه کنندگی و بازیگری بسیار جدی بود . آه که چقدر می خندیدیم
یادم میآیدیکبار روز عاشورا پس از اینکه برنامه مان را اجرا کردیم سوار ماشینم شدیم برویم خانه مان ، توی ماشین میگفتیم میخندیدیم به موسیقی آذربایجانی گوش میدادیم ، جلوی یک دکه سیگار فروشی ایستادیم تا آن یکی رفیق مان سیگار بگیرد ، سه تا از این جوجه جاهل های شاپو بسر کنار دکه ایستاده بودند با هم اختلاط میکردند.
همینکه در ماشین را باز کردیم صدای ساز و آواز به گوش شان خورد ، بکی شان در حالیکه کتش را روی دوش اش انداخته بود آمد با لحن تهدید آمیزی به محمود گفت : قارداش ! مگر نمیدانی امروز عاشوراست ؟ چرا داری موسیقی گوش میکنی؟
محمود گفت : سنه نه ؟
نمیدانم جوجه جاهله چی گفت که محمود شرق خواباند بیخ گوشش .
ما را می بینی؟ دیدیم آن دو‌تا جوجه جاهل بسوی ما یورش آورده اند ، پریدیم توی ماشین الفرار ! خدا بما رحم کرد و گرنه تیکه بزرگه مان گوش مان بود .
این ماجرا زمانی اتفاق افتاد که هنوز شاه شاهان آن بالا بالاها نشسته بود و ما ملت عزیز ایران چهار نعل بسوی دروازه های تمدن بزرگ میتاختیم و‌هنوز نامی از حکومت گوربانان و اهل قبور نبود
محمود زود رفت . خیلی زود. یادش به خیر

حگه باز

دخترم به حقه باز میگوید حگه باز !
هروقت معده ام درد میگیرد یا یک جای بدنم از کار می افتد دخترم اگر باخبر بشود اولین سئوالی که می پرسد این است : بابا ! دوباره رفتی عرق خوردی؟مگر نمیدانی نباید عرق بخوری؟
میگویم . نه بابا جان ! کدام عرق؟ مگر من عرق خورم ؟
میگوید : ای حگه باز !
توی خانه مان فرمانده کل قوا اجازه نمیدهد گوشت قرمز بخورم ، میگوید کلسترول خونت بالاست، توی این سن و سال نباید گوشت قرمز بخوری! سکته میکنی ! شوری و ترشی و شیرینی هم ممنوع است
لاجرم آنقدر مرغ و ماهی و سبزیجات به خورد ما داده است که کم مانده است به قدقد کردن بیفتیم یا مثل بره ها بع بع بکنیم : بع بع! بع بع!
هر چه میگوییم پدر آمرزیده! ما بیدی نیستیم از این بادها بلذزیم به گوش مبارک شان فرو‌نمی رود که نمی رود . کم مانده است دشتی ، باغی ، جلگه ای ، سبزه زاری ،چراگاهی، جایی پیداکنیم برویم برای چریدن !
از سوی دیگر این رفیقان مان دست از سر مان بر نمیدارند گاه و بیگاه تلفن میکنند که : حسن جان ! قرار است با فلانی و‌فلانی برویم رستوران فلان ، پاشو بیا!
ما هم میرویم آنجا ، آنجا بما میگویند حسن جان در غیاب کدخدا رستم هر غذایی دلت میخواهد بخور ! ما هم یک فقره نیویورک استیک فرد اعلا سفارش میدهیم جای تان خالی نوش جان میفرماییم لب و لوچه مان را میشوریم میآییم خانه ، انگار نه خانی آمده است نه خانی رفته است
فرمانده کل قوا می پرسد : خوش گذشت؟
میگویم : جای سرکار عالی خالی بود
می پرسد : غذا چی خوردی؟
میگویم: ماهی!
طوری نگاهم میکند که انگار میگوید : ای حقه باز
اگر دخترم هم اینجا بود با مادرش همنوا میشد میگفت : ای حگه باز
عجب گیری افتادیم ها ! اصلا به قیافه مان میآید حقه باز باشیم یا حگه باز ؟
See less
May be a doodle
See insights and ads
39
8
2