نمیدانم چه سالی بود، هر چه بود هنوز مملکت ما مملکت امام زمانی نشده بود .
دوره سربازی ام را در مراغه میگذراندم ، در آن سرمای لوطی کش مراغه در پادگان رضا پاد .
وقتی دوره چهار ماهه آموزشی مان به پایان آمد در مراغه سوار تر ن شدیم بیاییم قزوین و از قزوین برویم ولایت مان .
یک عده بچه های بیست و چند ساله بودیم میخواستیم سری توی سرها در بیاوریم بشویم جناب آقای رییس یا جناب آقای دبیر دبیرستان شمس پهلوی یا اشرف پهلوی!
چنان برفی میبارید که چشم چشم را نمیدید .
سوار ترن شدیم راه افتادیم، قرار بود شش هفت ساعت دیگر برسیم قزوین
توی قطار آنقدر عرق و آبجو خورده بودیم که سر از دستار نمی شناختیم.
نیمه های شب رسیدیم جایی میان دو کوه! برف همچنان میبارید . نمیدانستیم کجای کره زمین ایستاده ایم ! خیال میکردیم به میانه رسیده ایم.
قطار ایستاد ، گفتیم لابد چند دقیقه ای میماند و بزودی راه می افتد
یک ساعت گذشت ، دو ساعت گذشت ، سه ساعت گذشت ، قطار همچنان ایستاده بود تکان نمی خورد ، بچه ها هر کدام سرخوش از باده ناب ، اینسو و آنسو پخش و پلا شده بودند .
پرسیدیم چرا قطار حرکت نمیکند ؟
گفتند به سبب بارش سنگین برف و ریزش کوه امکان حرکت قطار نیست .
دو شبانه روز در قطار ماندیم ، آذوقه مان تمام شده بود ، ترس ورمان داشته بود نکند از گرسنگی هلاک بشویم .
ناگهان سر و صدای مهیبی به گوش مان خورد ، دیدیم هلیکوپتر های غول پیکر ارتشی آمده اند برای مان آذوقه میریزند . نان سبوس و مربا و کره و کمپوت! فقط آبجو نیاورده بودند !
بگمانم بیست و چهار ساعت دیگر در میان دو کوه ماندیم نان سبوس سربازی خوردیم و خندیدیم و فردایش بسلامتی راهی قزوین شدیم.
آنوقت ها مملکت ما هنوز مملکت صاحب الزمانی نشده بود ، اگر امروز بود همه مان از گرسنگی و سرما تلف میشدیم وحکومت عزیز اسلامی تشییع جنازه مفصلی برای مان میگرفت ومن هم میشدم شهیداسلام ستوان دوم وظیفه سید ابوالحسن گیله مرد شیخانی از نوادگان امام حسن مجتبی و یک سنگ قبری هم برایم میساختند به این بزرگی !
