یک آقای محترمی رفته است از کلیسای کاتولیک شکایت کرده است و میگوید : کلیسا باید دهها هزار دلار پولی را که طی سالها از او گرفته است پس بدهد .
این آقای محترم در ادعا نامه ای که به دادگاه تسلیم کرده نوشته است : من از روزی که دست چپ و راستم را شناخته ام هر یکشنبه به کلیسا رفته به موعظه ها و وعده وعید های کشیش ها و اسقف ها و کاردینال ها گوش داده همراه صد ها نفر دیگر دعا کرده ام و هر بار هم ده بیست سی دلاری سلفیده ام بلکه حضرت باریتعالی گوشه چشمی بما عنایت بفرماید و از این حصیر بودن و ممد نصیر بودن خلاص مان کند و به نان و نوایی برسیم . اما در این چهل و چند سال نه تنها گشایشی در زندگی مان ایجاد نشده بلکه هر روز مفلوک تر و فقیر تر و فلکزده تر و بیچاره تر شده ایم .
او میگوید : اگر پولی را که در این چهل و چند سال به جیب کلیسا ریخته ام پس انداز کرده بودم حالا می توانستم صاحب ملک و املاک و پول و پله و کیا بیا باشم و در این آخر عمری نان سواره نباشد و من پیاده !
دیگر اینکه : آخر این چه خدایی است که تا خایه مبارکش را نمالی و هر یکشنبه چند ده دلاری رشوه ندهی به حرفها و دعاها و ناله ها و ندبه هایت گوش نمیدهد ؟ آخر این چه خدای رشوه خواری است که حق البوقش را میگیرد اما دردی از هزار و یک درد بی درمان بشر را درمان نمیکند ؟
ما وقتی حرفهای این بنده خدای ساده دل زیان دیده را خواندیم بیاد حرف های آن سیاستمرد آفریقایی افتادیم که میگوید :
ما صاحب مملکت خودمان بودیم تا اینکه سر و کله کشیش ها و مبلغان مذهبی پیدا شد .
آنها بما گفتند : چشم هایتان را ببندید دعا کنید ؛ ما هم چشم هایمان را بستیم دعا کردیم اما وقتی چشم هایمان را باز کردیم دیدیم آنها شده اند صاحب مملکت ، ما شده ایم صاحب کتاب مقدس !

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر