دنبال کننده ها

۲۲ بهمن ۱۴۰۱

زندگی کن


امیل زولا نویسنده فرانسوی میگفت :
« اگر از من بپرسید برای چه به دنیا آمده ام بشما خواهم گفت : آمده ام تا به صدای بلند زندگی کنم »
می بینم امیل زولا حرف دل مرا می زند .
ما ایرانی ها هرگز نتوانستیم « به صدای بلند » زندگی کنیم . مادام که کودک و نوجوان بودیم توی سرمان میزدند که : خفه شو! بنشین سر جات ، غلط زیادی نکن!
وقتی نوجوان بودیم از ترس پدر و مادر و همسایه و اصغر آقای بقال باید همه آرزوها و آمال مان را زیر خاک میکردیم . هرگز نتوانستیم به صدای بلند فریاد بر کشیم که : ای خلایق ! ای جماعت ! من عاشق شده ام .
میگفتند : چه غلط ها ! غوره نشده مویز شده ای ؟ بتمرگ سر جات ! درس ات را بخوان !
عاشقی مان را باید از پدر و‌مادر و عمه جان و خان دایی و جعفر آقای قصاب پنهان میکردیم .
یادم میآید در آن بی در کجا ، زیر نگاه ابری آن آسمان خیس و‌خسیس ، آشفته سر و پریشانحال و شوریده ، یک دل که نه صد دل عاشق زهره شده بودم . وقتی عاشقی ام را با نوشتن نامه ای برایش فریاد زدم گرفتار داغ و درفش آقای کنار سری شدم . آقای کنار سری مدیر سختگیر مدرسه مان بود . نامه ام را که به نشانی مدرسه زهره فرستاده بودم به آقای کنارسری برگردانده بودند تا دیگر از این « گه خوری ها » نکنم .
آه که چقدر از آقای کنارسری می ترسیدم ، آه که چقدر از پدرم می ترسیدم . اگر پدرم بفهمد عاشق شده ام ؟چه شرمساری تاریخی نابخشودنی جانگزایی !
دو هفته شب و روز نداشتم ، به همه امام ها و امامزاده ها و معصومین هزار ساله متوسل میشدم ، دو هفته نه خواب داشتم نه خوراک ، از ترس آنکه نکند پدرم از عاشق شدنم با خبر بشود اسهال گرفته بودم . دلم میخواست توفانی ، زلزله ای ، سیلابی ؛فاجعه ای از راه برسد و مرا از چنان مخمصه ای برهاند !
هنوز هم از یاد آوری آن روزهای تلخ تنم به لرزه می افتد .
چرا نمیگذاشتند با صدای بلند زندگی کنیم ؟ آیا حق من است تاریکی جهان ؟
سالی چند گذشت و عاشقی از یادم برفت اما خاطره اش با همه تلخی هایش در جانم ریشه دوانید . ماند ‌و ماند وهمراه من به فراسوی اقیانوس ها کوچید .
بزرگ‌تر که شدم خواستم با صدای بلند زندگی کنم ، خواستم با زور و بیعدالتی بجنگم، خواستم طرحی نو‌دراندازم . نمیخواستم مردی باشم که در صحاری عالم گم شده است ، اما، اما و صد اما ، پاتوق داران و سر جنبانان و شیادان بر گرده ام سوار شدند و فریاد بر کشیدند که :لال باش ! نبین ! نشنو ! خفقان بگیر ! بتمرگ !
ای خلایق ! آیا مستید و منگ ؟ چرا نمیگذارید با صدای بلند زندگی کنم ؟
چرا خودتان با صدای بلند زندگی نمیکنید ؟

۲۰ بهمن ۱۴۰۱

از نجف آمد و به ماه نشست

از نجف آمد و به ماه نشست
رفت قم روی تخت شاه نشست
گرچه ایران تیول آن جانی است
شکر حق آب و برق مجانی است
در گفتگوبا شبکه جهانی تلویزیون ملی پارس
Sattar Deldar 02 08 2023

خدا و خاک

وقتی کسی میمیرد ؛ یک انسان مومن مسلمان دستی به ریش مبارکش میکشد و میگوید: انالله و انا الیه راجعون ۰ یعنی از خدا میآییم و به خدا باز میگردیم
خیام اما میگوید :
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از '' خاک '' بر آمدیم و بر '' باد '' شدیم
شما اهالی محترم فیس بوک که الحمد الله نه مومن اید و نه مسلمان متقی ؛ میشود بما بفرمایید کدامیک از این فرمایشات به عقل نزدیک تر است ؟

۱۸ بهمن ۱۴۰۱

پستچی

چقدر پستچی ها را دوست داشتم . پشت پنجره می ایستادم بیرون را نگاه میکردم بلکه پستچی از راه برسد نامه ای از ایران برای مان بیاورد .حتی روزهای یکشنبه هم چشم براه آقای پستچی بودم.
وقتی نامه پدر میرسید همانجا بازش میکردم و می خواندم . سه چهار سطر اول را از حفظ بودم :
« نور چشم عزیزم . امیدوارم از همه بلیات ارضی و سماوی محفوظ و محروس بوده باشید ، اگر از احوالات ما بخواهید الحمدالله سلامتی حاصل است و‌ملالی نیست جز دوری دیدار شما که آنهم امیدوارم بزودی زود تازه گردد . آمین یا رب العالمین »
سطرهای بعدی را با شتاب بیشتری می خواندم. دل توی دلم نبود نکند خبر مرگ خاله ای ، عمه ای ، همسایه ای، خواهری، رفیقی را با خود داشته باشد .
نامه را دوباره از سر تا ته میخواندم . این بار با دقتی بیشتر و هراسی کمتر .
خوشحال میشدم وقتی میدیدم عمه جان و خاله سلیمه و دایی اسماعیل و همسایه روبرویی و پسر حاج آقا ظروفچی برایم سلام رسانده بودند.از ته دل خوشحال میشدم وقتی میفهمیدم خواهر زاده ام دانشگاه اصفهان قبول شده است.از مرگ عبدالله کشاورز رفیق دوران کودکی ام هم بسیار غمگین میشدم . با آه و افسوس میگفتم : عبدالله ؟ عبدالله که سن و سالی نداشت .عبدالله که سالم و قلچماق بود !
آرژانتین که بودم رفته بودم یک صندوق پستی اجاره کرده بودم . هر روز اگر سنگ هم از آسمان میبارید سوار ترن میشدم میرفتم پستخانه .بسرعت از پله های سیمانی بالا میرفتم . با عجله صندوق پستی را باز میکردم. اگر نامه ای نیامده بود دلم میگرفت ، غمگین میشدم .دست و پایم را گم میکردم. میرفتم زیر باران توی خیابان های بوئنوس آیرس بالا پایین میرفتم . یکساعت بعد دوباره بر میگشتم پستخانه. دوباره صندوق پستی را باز میکردم. میگفتم ممکن است در همین یکساعت نامه ای چیزی از ایران رسیده باشد. غروب که می‌شد پیش از آنکه بروم سوار ترن بشوم دوباره میرفتم پستخانه. دوباره میرفتم صندوق پستی ام را باز میکردم . وای اگر نامه ای نرسیده بود . غم های عالم به جانم میریخت.
آمده بودیم امریکا . سی و هفت هشت سال پیش . یکشنبه بود . با بچه ها میخواستیم برویم کنار دریا . رفتم صندوق پستی ام را باز کردم . نامه ای از ایران داشتم . آمدم نشستم توی ماشین . نامه را باز کردم . خبر مرگ مادر را داده بود .
رفتیم کنار دریا .من و زنم کنار ساحل نشسته بودیم گریه میکردیم . بچه ها نمیدانستند چرا گریه می کنیم. دخترم پرسید : چرا گریه میکنید ؟
گفتیم : مادر بزرگ تان مرده است.
بچه ها با حیرت نگاه مان میکردند. مادر بزرگ ؟ کدام مادر بزرگ؟
بچه ها مادر بزرگ شان را هرگز ندیده بودند .
و حافظ بر جانم زخمه میزد که :
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
حکایتی است که از روزگار هجران کرد
یادتان میآید چقدر پستچی ها را دوست داشتیم؟

نسل میمون

زنده یاددكتر عبدالرحمن قاسملو روزی در يك اردوگاه برای تعداد زيادي از پيشمرگان كرد سخنراني ميكرد .
قاسملو در سخنانش گفت : داستان آفرینش انسان افسانه ای بیش نیست و دانش امروزی نشان میدهد که انسان از نسل میمون است .
ناگهان هیاهوی غريبي بين پيشمرگان براه افتاد، قاسملو وقتي ديد هوا پس است گفت :
البته بغير از ما كرد ها كه از نسل شير هستيم،
و هیاهو خوابيد.

۱۶ بهمن ۱۴۰۱

ما ره عشق گرفتیم

زمانی که آصف الدوله شیرازی والی خراسان بود چند مستشرق فرانسوی به توس آمدند و از روی آثار تاریخی تشخیص دادند که تپه وسط باغ قائممقام محل دفن فردوسی است.
آصف الدوله دو اتاق خشت و گلی روی آن تپه ساخت تا بعدا بنای آرامگاه فردوسی را بر روی همان تپه بسازداما از حکومت معزول شد و آنجا هم به حال خود رها شد .
آصف الدوله وقتی که حاکم خراسان بود در صدد بر آمد املاک یکی از خوانین خراسان را خریداری کرده به زور از چنگ او در بیاورد .
صاحب ملک برای فرار از اجرای این امر ، املاک خود را به عبدالحسین خان نصرت الملک اجاره داد و خودش در حرم حضرت رضا بست نشست.
والی خراسان دستور داد او را از بست خارج کنند و آنگاه سر آن بیچاره را بریدند . این پیشامد غوغایی در مشهد براه انداخت که یکی از سلسله جنبانان و محرک سرشناس آن شاهزاده ابوالحسن میرزا شیخ الرییس شاعر معروف نوه فتحعلیشاه قاجار بود .
سرانجام آصف الدوله از حکومت معزول و شیخ الرییس هم روانه عشق آباد شد .
شیخ الرییس هنگام خروج از خراسان شعری خطاب به ناصرالدینشاه سرود و توسط نایب السلطنه برای شاه فرستاد :
نایب السلطنه ، بر گو به شه پاک سرشت
که ادیبی ز خراسان بتو این بیت نوشت
آصف و ملک خراسان به تو باد ارزانی
ما ره عشق گرفتیم ، چه مسجد چه کنشت
و شاه در پاسخ این دو بیت را نوشت :
نایب السلطنه ! بر گو‌به خراسانی زشت
که شهنشاه جواب تو به این بیت نوشت :
آصف ار بد بشما کرد جزا خواهد دید
هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت
این را هم بگویم که در گیر و دار بلوای خراسان ، دولتیان صلاح می بینند که ظل السلطان برای سرکوبی شورشیان راهی خراسان شود
ظل السلطان از اصفهان تلگرافی به این مضمون برای مردم خراسان فرستاد :
«خراسانیان !بجای خود می نشینید ؟ یا از جای بر خیزم ؟ »
سر انجام بلوای خراسان بدست مردمان خیر اندیش آن سامان خاموش شد .
All reacti

من اگر زندانی بودم

من اگر زندانی بودم
من اگر زندانی بودم حاضر بودم تا پایان عمرم در زندان بمانم اما ننگ « عفو مقام معظم رهبری» را نپذیرم .
بقول شاملو:
ابلها مردا
عدوی تو نیستم من
انکار توام

چگونه خانه خراب میشوی

محمد ولی خان تنکابنی ملقب به سپهدار اعظم (و سپس سپهسالار اعظم )سیاستمداری بود که سه دوره نخست وزیر ایران بود .
او در کنار سردار اسعد بختیاری یکی از دو فرمانده سپاهیان مشروطه خواه بود که فرماندهی مجاهدین مازندران و گیلان و قزوین را در فتح تهران و احیای مشروطیت و خلع محمد علیشاه از سلطنت بر عهده داشت .
او یکسالی نخست وزیر احمد شاه قاجار بود و همان زمانی است که عارف قزوینی را به چوب بستند ولی در ازای آن خانه ای هم به عارف بخشید .
چندی نگذشت که به اتهام پرداخت نکردن مالیات تحت نظر قرار گرفت و همه اموالش توقیف شد.
روزی پستچی برایش نامه ای آورد ، چون خواست به او انعامی بدهد با آنهمه تمول دیناری در اختیار نداشت . این وضع بر او گران آمد .به پستچی گفت : صبر کن بروم انعام برایت بیاورم .
پستچی اندکی صبر کرد . ناگهان صدای گلوله از داخل خانه به گوش رسید . سپهدار اعظم خودش را کشته بود .
در وصیت نامه ای که قبلا نوشته بود چنین آمده است :
« عمر من هشتاد و سه سال است .تمام نیک و بد . جنگ و دعوا. مسافرت ها . سنگرهای جنگ . پادشاه برداری و پادشاه نشانی.
حالا دولت ایران از من جریمه میخواهد که چرا مال روس ها را نداده و خوردی . حالا جریمه و تاوان بده ! خاک بر سر ما »
پس بیجهت نیست که میگویند هرکس بخواهد قدمی در راه آبادانی ایران بردارد خودش خانه خراب خواهد شد .
May be an image of 1 person
All reactions:
47

کاسبی

آقای قرائتی که سال های سال در تلویزیون حکومتی به فرزندان ما درس اخلاق میداد شبی در یک مهمانی کنار یکی از دوستان قدیمش که کفاش بود نشسته بود.
کفاش به او میگوید :آیا خودت به حرف هایی که می‌زنی عمل میکنی؟
قرائتی میگوید : تو مگر همه کفش هایی را که میدوزی خودت می پوشی؟کاسبی تو این است کاسبی من هم این
گویی به زبان ابوالفضل بیهقی سخن میگوید
#همزبان ❤️

آخرین روزهای شاه

روایت هوشنگ نهاوندی از آخرین دیدارهایش با شاه پیش از خروج او از کشور
آخرین روزهای کابینه ازهاری یا اولین روزهای کابینه بختیار بود. ولی هنوز ۱۶ ژانویه [روز خروج شاه] نشده بود و بختیار کابینه‌اش را معرفی نکرده بود. [البته] بختیار مأمور غیررسمی تشکیل کابینه شده بود.
قرار شد با گروهی از استادهای دانشگاه و اشخاص مختلف برویم در کاخ و به اعلیحضرت بگوییم که ما می‌خواهیم اینجا متحصن بشویم که شما از ایران نروید. و برنامه ما این بود که اگر ممکن است شب آنجا اطراق بکنیم همان سیستم قدیمی، و کم‌کم یک عده‌ای به ما ملحق بشوند... خلاصه یک قیل و قالی راه بیندازیم که جلوی رفتن شاه را از ایران بگیریم.
گروهی رفتیم به‌‌هرحال به دربار که عبارت بودند از افرادی که تا جایی که بنده الان خاطرم هست. دکتر [محمد] باهری، دکتر قاسم معتمدی، بنده، دکتر حمید اعتبار استاد جراحی دانشکده پزشکی، دکتر رستم میرسپاسی استاد جراحی دانشکده پزشکی، دکتر مظاهر مصفا، خانم دکتر مصفا، دختر [کریم] امیری فیروزکوهی که استاد دانشکده ادبیات بود. دکتر جمال رضایی معاون سابق دانشگاه تهران. سیزده چهارده نفر بودیم. بنده صحبت نکردم. قرار بر این شد که من و باهری و معتمدی چون سابق متصدی مقاماتی بودیم صحبت نکنیم، اعتبار و مصفا سخنگوی جمعیت [باشند.] مصفا هم اصولاً خیلی موافق اعلیحضرت نبود. مصدقی بود به‌اصطلاح. ولی به‌هرحال معتقد بود به اینکه الان باید جلوی [رفتن شاه را گرفت] و خیلی هم با [دکتر غلامحسین] صدیقی نزدیک بود.
مصفا شعر خواند و که پدر بچه‌اش را نمی‌گذارد و فلان و فلان. دکتر اعتبار خیلی قشنگ صحبت کرد. علیاحضرت شروع کردند به گریه کردن که بنده معنای گریه ایشان را نفهمیدم، و اعلیحضرت عصبانی شدند گفتند «شما به ما دارید درس سیاست می‌دهید که ما نرویم یا برویم؟» ما هم راستش را بخواهید هنوز از ایشان می‌ترسیدیم. جا زدیم و مثل سگ دم‌مان را گذاشتیم روی کولمان و برگشتیم آمدیم بیرون و خلاصه هیچی.
بنده معذلک گفتم که چه کنیم؟ چه نکنیم؟ فردا با دکتر باهری باز هم تلفنی مشاوره کردیم. دکتر باهری گفت «خوب هر کدام‌مان جداگانه برویم دوباره.» بنده وقت خواستم رفتم پهلوی اعلیحضرت. شبانگاهی بود، سه‌شنبه قبل از حرکت ایشان بود از ایران. شش هفت روز بود قبل از رفتن آخرین، گفتم، «بنده والله»، شب بود خیلی هم وضع خراب. شهر تاریک. آخر شبی رفتم و دیدیم اتومبیل سفیر انگلیس و اتومبیل سفیر آمریکا در جلوی کاخ ایستاده. اتفاقاً پرچم هم زده بودند هر دوتای‌شان.
شاه مدتی با تأخیر مرا پذیرفت. خیلی خسته بود. گفتم «قربان می‌دانم اعلیحضرت خسته هستید و حرف بنده را هم می‌دانید. من از روی صمیمیت آمدم با شما صحبت کنم. [از ایران] نروید.» گفتند که «اگر نروم کشتار می‌شود.» گفتم که «اگر هم تشریف ببرید باز هم کشتار می‌شود منتها ماها کشته می‌شویم. ولی اگر تشریف ببرید ارتش متلاشی می‌شود. اجازه بفرمایید که دیگر این دفعه ارتش اصلاً نه به صورت حکومت ازهاری سابق، [بلکه] به صورت کودتای قانونی کارها را در دست بگیرد بزند. وگرنه مملکت از بین می‌رود. از ایران تشریف نبرید.» گفتند که «بله دکتر صدیقی هم همین را می‌گفت. محض همین ما قبولش نکردیم. خارجی‌ها هم دلشان می‌خواهد ما از ایران برویم.» گفتم، «این دو نفر [سفیر انگلیس و امریکا] همین را خواسته بودند؟» گفتند که «بله، شما از کجا می‌دانید؟» گفتم، «خوب اتومبیل‌شان پایین بود.» گفت «عجب! با اتومبیل رسمی آمده بودند؟» گفتم، «بله.» گفت، «خجالت نمی‌کشند؟» «نه خیر.» سؤال جواب‌ها اصلاً خیلی پراکنده بود.
بعد گفتند، «خوب، من اگر بخواهم...»، باز هم یک چیزی که اصلاً معلوم بود ایشان دیگر قاطی کرده. «من اگر بخواهم از اینجا بروم به کیش یا بروم به خارک مراسم نظامی در فرودگاه چه می‌شود؟» هر چه فکر کردم دیدم اصلاً [سوال بی‌ربطی است]. گفتم، «قربان نمی‌دانم. بنده مراسم نظامی را نمی‌دانم چطور می‌شود؟» گفتم، «بنده تمام این مطالب را از روی صمیمیت به شما می‌گویم و حضور مبارکتان عرض می‌کنم به‌هرحال. از بین می‌رویم همه‌مان. دیگر حالا مسئله بود و نبود خودمان است.» یک مرتبه شاه با نهایت عصبانیت از پشت میزش بلند شد دستش را این‌جوری [اشاره] کرد به کله‌اش، گفت، «آقای نهاوندی»، وقتی یک کسی را آقای نهاوندی خطاب می‌کرد یعنی دیگر خیلی عصبانی است. «آقای نهاوندی؛ این کله را می‌بینید؟ این دیگر کار نمی‌کند. ولم کنید. می‌خواهم بروم. ارتش هم هر غلطی می‌خواهد بکند خودش بکند. از دست من دیگر کاری برنمی‌آید.» دست دراز کرد به طرف من و من هم ادب کردم به ایشان و از اتاق خارج شدم. و شب بدی را گذراندم.
بخشی از مصاحبه هوشنگ نهاوندی (۱۳۱۲) با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار سیزدهم
تاریخ مصاحبه: ۷ فروردین ۱۳۶۵
مصاحبه‌کننده: شاهرخ مسکوب