شب نیمه شب از خواب بر میخیزم.
گاهی کابوس می بینم ، کابوس های تلخ ترسناک
گاهی می بینم در بیابانی بی انتها، مردی با ریش بلند و دستاری چرکین - از قماش طالبانی ها - شمشیری بدست گرفته دنبالم میدود تا لابد سر از تنم برباید !
من با همه توش و توانم میدوم، عرق ریزان و ترسیده ولرزان
از خواب بیدار میشوم ، تنم عرق کرده و میلرزد
دیگر خواب به چشمانم نمیآید
میآیم پای کامپیوتر می نشینم و از زمین زمان و کوه ودریا و آدمیان می نویسم
نامش را گذاشته ام شب نوشت !
نوشتن در باره کوه ودریا و باران و چشمه سار و زلزله وتوفان و آهوان و بوقلمون ها و سهره ها وکبک ها بسیار آسان است اما نوشتن در باره آدمها؟
نوشتن در باره آدمها یکی از ناممکن ترین و دشوارترین کارهای جهان است
داد جاروبی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار
باز آن جاروب را ز آتش بسوخت
گفت کز آتش تو جاروبی برآر
آدم ها معمولا چند لایه اند، همچون پیاز
من و شما فقط لایه های بیرونی آنها را می بینیم
اگر بخواهیم لایه های درونی شان را بشکافیم به جهان دیگری قدم میگذاریم
جهانی سرشار از حسادت و حقارت و رذالت و کینه و نفرت و خود پرستی و شگفتی های ترسناک
بسیار اندک اند آدمیانی که لایه های بیرونی شان با لایه های درونی شان یکی است .
آنکس که همچون پیاز لایه لایه نیست جایی در این جهان ندارد،
یا دقمرگ میشود زود میمیرد ،
یا گرفتار غمبغضباد است،
یا خود را آونگدار میکند خلاص
بقول آن عارف دلخسته :
آنان که بنام نیک میخوانندم
احوال درون من نمیدانندم
گرحال درون بد بدانندم
مستوجب آنم که بسوزانندم
راستی آیا هرگز از خود پرسیده اید چرا حافظ از خدا می طلبد صحبت روشن رایی؟
طفلکی حافظ هم گرفتار غمبغضباد بود

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر