عسل میل میفرمایید ؟
حدود چهل سال پیش وقتی تازه آمده بودم امریکا، دنبال کسب وکاری بودم بلکه لقمه نانی فراهم بشود که این شکم بی هنر پیچ پیچ شوخی سرش نمیشود
نخستین نصیحتی که از بزرگان اهل تمیز شنیدم این بود که : آقا جان ! یادت باشد هرگزبا هندی ها و چینی ها بیزنس نکنی!
می پرسیدم چرا؟
میگفتند مگر شعر نظامی گنجوی را نخوانده ای که میگوید
زچینی بجز چین ابرو مخواه
ندارند پیمان مردم نگاه ؟
هندی ها هم خدای حقه بازی ودغلکاری و دروغگویی اند .
در باره ایرانی ها هم میگفتند اگر میخواهی با ایرانی ها بیزنس کنی بایدخیلی مراقب باشی سرت کلاه نرود !
بعد ها فهمیدم در باره هندی ها و چینی ها پر بیراه نمیگویند اما در مورد ایرانی ها ؟ ( مگر از جانم سیر شده ام بخواهم در باره ملتی که «هنر نزد آنان است و بس » حرفی و کلامی بگویم ؟ همه مان الحمدالله ابوذر غفاری به زهد و ابوحنیفه به علم هستیم! )
باری ! روزگاری گذشت و مااینجا حوالی سانفرانسیسکو صاحب یک سوپر مارکت شدیم
یک عالمه عسل محلی میفروختیم که هرکدام شان رنگی و عطری و خاصیتی داشتند
یک روز یک آقای ایرانی آمد توی فروشگاه مان ضمن احوالپرسی و قربان صدقه رفتن های متداوله پرسید: شما اینجا عسل محلی دارید؟
قفسه عسل ها را نشانش دادیم رفتیم دنبال کارمان.
آقای مربوطه نیم ساعتی توی فروشگاه ماند و بدون آنکه چیزی بخرد بی خداحافظی رفت
شبش که داشتم نوارهای ویدیویی فروشگاه را بازبینی میکردم دیدم آقای مربوطه طی نیم ساعتی که آنجا بوده آمده سرپوش بیست سی تا شیشه عسل را بر داشته، با انگشت کوچیکه اش همه عسل ها را مزه مزه کرده ، بدون اینکه چیزی بخرد راهش را کشیده و رفته است
ما هم مجبورشدیم همه عسل ها را از قفسه بیرون بیاوریم و دویست سیصد دلاری خراب بشویم
عسل ها دیگر قابل استفاده نبودند چون علاوه بر سرپوش فلزی ، یک سرپوش دیگری دارند که به آن « seal» میگویند
اگر این سرپوش دومی بر داشته شده باشد بر اساس قوانین امریکا آن محصول نباید فروخته شود
ما چاره ای نداشتیم مگر اینکه عسل ها را به زباله دانی بریزیم
این را هم بگویم به دشمنانم اضافه کنم :
دوستی که در لس آنجلس رستوران شیک بسیار معروفی را می چرخاند تعریف میکرد یک روز یک خانم آقای ایرانی آمدند رستوران ما ، خانمه از یکی از همکاران مان پرسید : شمااینجا رستوران خوب سراغ ندارید ؟
اینکه میگویند «هنر نزد ایرانیان است و بس » خیال میکنید شوخی است ؟


