دنبال کننده ها

۹ مرداد ۱۴۰۵

مچکریم آقا !

مچکریم آقای ترامپ !
این روزها آدم جرات ندارد ماشین اش را از گاراژ خانه اش بیرون بیاورد برود کنار رودخانه‌ای، جویباری ، جایی از این گرمای بی پیر بگریزد نفسی تازه کند چرا که قیمت بنزین آنچنان بالا رفته که آدمیزاد وقتی از کنار پمپ بنزین ها رد میشود میترسد نکند سکته قلبی بکند
سال های گذشته ، پیش از آنکه این هیولای مو طلایی اینگونه جهان را به گند بکشد ما تابستان ها راه می افتادیم میرفتیم چند ایالت امریکا را میدیدیم ، گشت و گذاری در اینجا و آنجا میکردیم ، استخوانی سبک میکردیم ، با آدم های تازه ای آشنا میشدیم ، سه چهار هفته ای از هیاهوی زندگانی پر شتاب شهری جان سالم بدر می بردیم و زندگانی ما معنای تازه ای پیدا میکرد ، اما از روزی که این هیولای مو طلایی بر مسند فرمانروایی فرعونی جلوس فرموده و همه آنچه را که رنگ و بوی قانون و آدمیت داشته به گنداب افکنده ، همین سفر تابستانی هم از ما دریغ شده و اگر هم به سفری کوتاه برویم دست و دل مان میلرزد و از تماشای جهان محروم مانده ایم
خواستم از این فرصت استفاده کنم به این هیولای مو طلایی که از سر تا پایش دروغ و یاوه و شارلاتانی و نامردمی میبارد بگویم : مچکریم آقا!
May be an illustration
See insights and ads
53
27
4

خواهرک من

خواهرکم در چهارده سالگی زیبا ترین دختر شهرمان شده بود .
شباهت غریبی به ژاله کاظمی داشت.
باریک ‌و بلند بالا با چشمانی روشن .
وقتی با من به خیابان میآمد پسرکان دزدکی نگاهش میکردند و دخترکان با حسرت .
زیبایی شگفت انگیزی داشت.
هنوز به پانزده سالگی نرسیده بود به خواستگاری اش آمدند.
مادرم میگفت : تا دختر بزرگم شوهر نکند خواهرکم را به خانه بخت نمی فرستد .
خواهر بزرگم اما خانه دار بود ، همه امورات خانه را می چرخانید ، از زیبایی چندان بهره ای نداشت ، یک کدبانوی تمام عیار بود . اما تا هیجده سالگی هیچکس به خواستگاری اش نیامده بود .
خواهرک زیبایم در هفده سالگی دل به جوانکی داده بود که درس چندانی نخوانده بود .
جوانک یک روز پدر مادرش را به خواستگاری فرستاد . مادرم همان حرف همیشگی را تکرار کرد :
تا دختر بزرگم شوهر نکند خواهرک زیبایم را به خانه بخت نمی فرستد!
من یک سالی از خواهرکم بزرگ‌تر بودم .
دلم میخواست برای خواهر بزرگم خواستگاری بیاید تا خواهرک کوچکترم به خانه بخت برود .
خواهرکم از من می پرسید : چه کنم ؟
میگفتم : جوانک را دوست داری ؟
میگفت : عاشقش هستم
میگفتم : چمدانت را بردار با او فرار کن ! برو به شهری دور
میگفت : یعنی با آبروی خانواده ام بازی کنم ؟ آبروی آنها را به باد بدهم ؟ چنین کاری هرگز از من ساخته نیست
تا خواهر بزرگم به خانه بخت برود دو سه سالی گذشت . جوانک به سربازی رفت ‌و دیگر بر نگشت .
خواهرک زیبایم سر انجام با مردی دیگر ازدواج کرد و به غربت رفت
و این سرگذشت بسیاری از دخترکان زیبای سر زمین ماست که در چنگال سنت های دیرپای پوسیده اسیرند
نقاشی از : میترا نهرینی
May be an illustration
See insights and ads
20
1
1