آمده بود با چه مرارتی یک پاتیل - یا بقول گیله مردان یک « تیان » - شیرین پلو درست کرده بود .
قرار بود از مسجد محله مان یکی دو نفر بیایند « تیان » را به مسجد ببرند
آنجا در مسجد، مومنان چشم براه پلوی نذری بودند
طوبا خانم که چادر شب اش را به کمرش بسته بود و از خستگی نای نفس کشیدن نداشت به عزیز آقا و آق ممدلی که از مسجد محله برای بردن پلو آمده بودند اشاره کرد و گفت : بیایید دم ایوان !
عزیز آقا و آق ممدلی رفتند جلوی ایوان .
طوبا خانم همینکه سرپوش دیگ را برداشت کم مانده بود همانجا پس بیفتد سکته ناقص بکند
چند تا فضله موش روی پلوی نذری خود نمایی میکرد !
طوبا خانم دلش نیامد پلوی نذری را به مسجد بفرستد
عزیز آقا و آق ممدلی دست خالی به مسجد بر گشتند و مومنان بی پلو ماندند
حالا حکایت ماست
گاهی آدمی با دیدن برخی کامنت ها بیاد فضلهٔ موش میافتد
فضله موش ظاهرا چیز کوچکی است، اما همین که در گوشهای دیده شود همه فضای آنجا را پلشت و کثیف و ناخوشایند و بویناک میکند.
در دنیای مجازی یک یادداشت میتواند حاصل ساعتها اندیشیدن و کند و کاو و عرق ریزان روح آدمی باشد اما ناگهان یکی از راه میرسد چند کلمهٔ زهرآلود در زیر آن میریزد؛ نه چیزی به بحث اضافه میکند و نه حرفی برای گفتن دارد، فقط فضا را آلوده میکند.
اینگونه یاوه نگاری ها و مزه پرانی های سخیف بیش از آنکه دربارهٔ نویسندهٔ یادداشت چیزی بگویند، دربارهٔ چند و چون شخصیت و تربیت نویسندهٔ همان کامنت حرف میزنند.
در چنین مواقعی آدمی خشمگین میشود و چیزی در درونش می شکند اما شاید بهترین واکنش، خشمگین شدن نباشد. بعضی چیزها ارزش پاسخ دادن ندارند؛ کافی است درهای خانه شیشه ای خود را بروی چنین بیمایه گان بی شرم ببندیم و آنها را همانجایی بگذاریم که به آن تعلق دارند:
در زباله دانی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر