دنبال کننده ها

۳۰ خرداد ۱۴۰۵

زندگی و دیگر هیچ

‎خاكى كه بزير پاى هر نادانى است
‎كف صنمى و چهره ى جانانى است
‎هر خشت كه بر كنگره ى ايوانى است
‎انگشت وزير يا سر سلطانى
است
پير مرد ، هشتاد و چند سالى از عمرش گذشته است .
صبح که ميشود دوشى ميگيرد ، صورتى صفا ميدهد ، عطر و پودرى به خودش ميمالد میاید توى كتابخانه ى شهر ما داوطلبانه كتابدارى ميكند .
من هر وقت گذرم به كتابخانه مى افتد مى بينم سر حال و قبراق اينطرف آنطرف ميدود و سر به سر این و آن ميگذارد .
تا مرا مى بيند دستى برايم تكان ميدهد اگر جوك تازه اى شنيده باشد با آب و تاب برايم تعريف مى كند خودش بيشتر از من غش و ريسه ميرود .
‎اسمش آرتور است اما بيشتر دوست دارد. “ آرت “ صدايش كنند .
با وجودى كه هشتاد و چند سالى از عمرش ميگذرد صورتش چنان صاف و پوستش چنان براق است كه گويى هنوز دارد حول و حوش پنجاه سالگى پرسه مى زند .
پریروز كه پس از دو سه هفته به كتابخانه رفته بودم ديدم آرتور همچنان قبراق و سرحال اينسو آن سو ميدود كار خلايق را راه مى اندازد .
سلام عليكى با من كرد و گفتم : چطورى آرت ؟
گفت : هر روز صبح وقتى از خواب بيدار مىشوم ، اولين كارى كه ميكنم اين است كه نگاهى به ستون مردگان روزنامه ى محلى مى اندازم چون مى بينم نام من در ميان نام مردگان نيست شاد و خوش و خندان دوشم را مى گيرم ، صورتم را شش تيغه ميكنم ، عطر و پودری به خودم ميمالم ،مى آيم اينجا تا از زندگى ام لذت ببرم .......
No photo description available.
See insights and ads
26
2
1

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر