بنویس!
مرا نشانده بود جلوی دیوار . با چشم بندی که از لای آن پوتین سربازی گل آلودش را میدیدم. از سرما و ترس میلرزیدم. همچون بیدی در باد !
ازصدایش معلوم بود بیست و چند سالی بیشتر ندارد .
با مشت به ملاجم میکوبید و نعره میکشید و میگفت : بنویس!
میگفتم : چه بنویسم؟
میگفت: همه آنچه را که قرار بود در آینده بنویسی حالا بنویس !
چگونه توانستم از آن زمهریر خوف و درد، زنده بدر آیم خود نیز نمیدانم !
و این عکس یادگار همان روزگار دوزخی ماست
پوستی و استخوانی از زندان تبریز بیرون آمدم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر