خسته شده بودم ، خسته از اینهمه ابتذالی که از در دیوار میبارد
میخواستم سفری به مونتانا داشته باشم ، بیماری از راه رسید و تمامی نقشه هایم را به باد داد
سر انجام دیروز دل بهدریا زدم وراه افتادم.
بزرگراه شماره ۱۰۱ را گرفتم پیش راندم
چند روزی در راه خواهیم ماند
چند روزی در شهرک های ساحلی درنگی خواهیم داشت و به جستجوی ناشناخته ها خواهیم پرداخت
مقصد اصلی ما پورتلند و سیاتل است ، سفر به مونتانا را میگذارم برای سالی که خواهد آمد ، البته اگر زنده بمانم !
امروز سیصد وپنجاه مایل رانندگی کردم ، از سانفرانسیسکو یکسره راندم تا مرز اورگان .
رسیدیم به شهری که چند سال پیش بهنگام زلزله ژاپن نیمی از آن بر اثر سونامی زیر آب رفته بود !
نامشCrescent city
شب را در هتلی ساحلی بیتوته کرده ایم ، هتلی با شیوه معماری دوران ملکه ویکتوریا ، زیبا .
سفر تنها جابهجایی از شهری به شهر دیگر نیست؛ گاه سفری است از تکرار به تازگی، از روزمرگی به شگفتی، و از ابتذال به معنا. انسان در میان عادتهای هرروزه، آرامآرام بخشی از حساسیت خود را نسبت به زیباییهای جهان از دست میدهد. روزها شبیه هم میشوند و نگاه، توان شگفتزده شدن را فراموش میکند.
سفر، فرصتی است برای بازپس گرفتن این نگاه. در جادهای ناشناخته، کنار دریایی دوردست، یا در کوچهای که هرگز از آن نگذشتهایم، جهان دوباره رنگ و بوی نخستین خود را پیدا میکند. هر منظره تازه، هر چهره ناآشنا و هر گفتوگوی کوتاه با رهگذری غریب، یادآور این حقیقت است که زندگی بسیار گستردهتر از دایره کوچک عادتهای ماست.
گریز از ابتذال، در حقیقت گریزی از خوابِ عادت است. سفر ما را از این خواب بیدار میکند. به ما میآموزد که هنوز میتوان به افق خیره شد، از دیدن طلوع خورشید به وجد آمد، و در صدای باد یا موج دریا معنایی فراتر از هیاهوی روزمره یافت.
شاید ارزشمندترین دستاورد سفر این باشد که انسان را به خودش بازمیگرداند. وقتی از محیط آشنا فاصله میگیریم، فرصت مییابیم تا زندگی، انتخابها و آرزوهای خود را از نو ببینیم. در این معنا، هر سفر حقیقی نوعی تولد دوباره است؛ تلاشی برای رهایی از ابتذال و نزدیک شدن به زندگیای که با آگاهی، شگفتی و معنا زیسته میشود.
«سفر، نه فرار از زندگی، بلکه فرار از آن بخشی از زندگی است که دیگر در آن هیچ شگفتی و معنایی باقی نمانده است





هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر