خدا اینجوری انتقام میگیرد
شهین را خیلی دوست میداشتم ، سال های سال عاشقش بودم اما هرگز جرات نمیکردم بگویم دوستت دارم
توی برف و باران و سرما و توفان به بهانه درس خواندن میرفتم بقعه آسید رضی کیا، آنجا در زیر سایبان سفالی اش ساعت ها کتابی در دست بالا پایین میرفتم در حالیکه همه هوش و حواسم به خانه شهین بود بلکه بیاید یا نیاید ، خودی بنمایاند یا ننمایاند!
یا بفرما به سرایم، یا بفرما به سر آیم
غرضم وصل تو باشد، چه تو آیی، چه من آیم
گر بیایی دهمت جان، ور نیایی کُشَدم غم
من که بایست بمیرم، چه بیایی، چه بیایم !
سالی چند گذشت، درس و مشق به پایان رسید ، رفتم دانشگاه ، با شهین ها و مهین های دیگری آشنا شدم ، یاد و خاطره و عشق شهین آهسته آهسته از خاطرم زدوده شد
ناگهان باد بی نیازی خداوند وزیدن گرفت و من به آنسوی اقیانوس ها پرتاب شدم ، آنسوی تاریکی های کره زمین! تیرا دل فوئگو
(Tierra del Fuego )
آنجا که گامی دیگر
سقوطی است به ژرفای سیاهی های آنسوی زمین. آرژانتین
خواهرم امروز عکس شهین را برایم فرستاده است، همان شهینی که در گرما و سرما و باد و برف و توفان ، چشم به راهش میماندم تا خودی بنمایاند یا ننمایاند
عکس شهین حالا جلوی چشم من است : پیر زنی خمیده قامت با هزار چین و چروک بر سیما
پیر زنی که مادر بزرگم را میماند!
از خود می پرسم: این همان شهینی است که آنقدر دوستش میداشتم؟ این همان شهینی است که ساعت ها و ساعت ها در برف و باران چشم براهش میماندم؟
و به آیینه نگاه میکنم، به خود میگویم : این مرد پیر شکسته بال خسته همان جوانکی است که در برف و توفان و سرما ، ساعت ها و ساعت ها چشم براه شهین می نشست تا خودی بنمایاند یا ننمایاند؟
ای روزگار …،،،
( این هم عکسی از آن روزگاران با پیرایه هایی که هوش مصنوعی بر آن بسته است )

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر