قدرت خدا را می بینی؟
رفته بودم دیدن نوه ها.
دخترم گفت: باباجونی! ماشینم را بردار برودنبال نواجونی، نیم ساعت دیگر مدرسه اش تعطیل میشود
نگاهی به ماشین اش انداختم گفتم: ای بابا ! من که نمی توانم چنین ماشینی را برانم! عینهو ماشین های فضایی را میماند ! من متعلق به دوره شاه شهید هستم !
گفت: تو که نباید رانندگی کنی! ماشین خودش همه کاری انجام میدهد
نشستم پشت فرمان ، دخترم آمد دوسه تا دکمه را زد و گفت: به هیچ چیز دست نزن ! فقط بنشین تماشا کن
ماشین راه افتاد، اول کمی می ترسیدم ، به هیچ چیز دست نزدم. فقط نشستم مبهوت قدرت خدا شدم!( تسبیح نداشتم وگرنه یک عالمه تسبیح میزدم ذکر خدای عزوجل میکردم )
ماشین بدون اینکه چپ برود راست برود سبقت بگیرد بوق بزند لگد پرانی بکند از چند خیابان گذشت یکراست رفت جلوی مدرسه نواجونی، گوشه ای پارک کرد و ایستاد
نوا جونی از راه رسید و گفت : بابا بزرگ! میخواهم بروم فلان فروشگاه بستنی بخرم
گفتم: بابا جونی ! من که آدرس بستنی فروشی را بلد نیستم.
خودش آمد یکی دوتا دکمه را فشار داد ماشین راه افتاد ، از چند تا خیابان گذشت رفت جلوی بستنی فروشی
نوا جونی بستنی اش را گرفت یکی دوتا دکمه را فشار داد ماشین راه افتاد آمد جلوی خانه و گفت : بفرمایید ! در دوم ، دست چپ ، به خانه تان خوش آمدید
ومن همچنان حیران در عظمت خداوند و قدرت صاحب الزمان !

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر