پدرم روزنامه خوان بود ، هر روز یک شماره روزنامه کیهان می خرید میآورد خانه، من لنگان لنگان تیترهای روزنامه را غلط غلوط می خواندم کیف میکردم ، روزنامه را به خواهرکم نشان میدادم فخر میفروختم میگفتم می بینی؟ می بینی من می توانم روزنامه بخوانم تو نمی توانی!
بگمانم کلاس اول دوم ابتدایی بودم
یکبار سوار اتوبوس آقای باقر سعدی شده بودیم از رامسر میآمدیم لاهیجان.
بالای سر راننده روی آیینه ، تابلوی کوچکی نصب شده بود نوشته بود : منمشتعلعشقعلیمچهکنم هرکاری کردم نتوانستم آنرا بخوانم ، از بابایم خواستم تابلورا برایم بخواند
پدرم تابلو را خواند : من مشتعل عشق علیم چه کنم ؟
کشف این معما برای من مثل این بود که در های قلعه خیبر را کنده باشم
یک روز سوار بنز کرایه عباس آقا شدیم از لاهیجان برویم انزلی. عباس آقا در یک پمپ بنزین ایستاد گازوییل بزند ، آنجا چشمم به تابلویی افتاد که روی دیوار نصب شده با خط قرمز درشت نوشته بود : استعمال دخانیات اکیدا ممنوع !
تابلورا توانستم بخوانم اما معنایش را نفهمیدم
از پدرم پرسیدم آنجا چه نوشته ؟
بابام گفت : نوشته سیگار نکشید !
پرسیدم : چرا به عربی نوشته ؟ مگر ما زبان مان فارسی نیست ؟
خواهرکم یکی دو سالی از من کوچک تر بود
ماه رمضان که میشد روزه میگرفت . من روزه نمیگرفتم اما همه بود و بن های حقه بازی ام را بکار میگرفتم کاری بکنم روزه اش را بشکنم
جلوی خانه مان ، دم پلکان ، یک درخت «به »روییده بود ، اواسط بهار غرق شکوفه میشد ، شکوفه های سپیپد، ما این شکوفه ها را می کندیم می خوردیم ، شیرین وخوشمزه بود
یک سال ماه رمضان به بهار افتاده بود ، درخت جلوی خانه مان هم غرق شکوفه شده بود ، خواهرکم روزه بود ، من شکوفه ها را می چیدم میخوردم ملچملوچ میکردم . خواهرکم با حسرت نگاهم میکرد
میگفتم : بهخدا قسم شکوفه ها روزه را باطل نمیکند! بیا چندتا از اینها بخور ! خیلی شیرین است
خواهرکم میگفت : دروغ میگویی ! روزه ام باطل میشود
میگفتم: نه به خدا ! شکوفه روزه را باطل نمیکند!
خواهرکم میگفت : بگوبه ابوالفضل!
میگفتم : به ابوالفضل ! به دستان بریده حضرت عباس !
خواهرکم با تردید سه چهارتا شکوفه از درخت می چید میگذاشت دهانش ، منتظر میماندم تا آنها را کاملا قورت بدهد، آنوقت شروع میکردم بشکن زدن و بالا پایین پریدن و رقص کردن و فریاد شادمانه سر دادن که « دیدی روزه ات باطل شد » !
و بیچاره خواهرکم شروع میکرد گریه کردن!
شب که میشد مادر تهدید میکرد فردا میآیدمدرسه به مدیر مدرسه مان آقای کنارسری از من چغلی خواهد کرد
و من شب تا صبح از ترس آقای کنارسری خواب بهچشمانم نمی آمد