دنبال کننده ها

۲۵ خرداد ۱۴۰۵

پیری را تعریف کنید

پیری را تعریف کنید!
نصفه های شب از زور تشنگی از خواب بیدار شدم
یک بطر آب کنار تختخوابم بود ، آب را برداشتم هر چه زور زدم نتوانستم سرش را باز کنم !
توی آن عالم منگی و خواب و‌ بیداری حوصله اینکه از طبقه دوم بیایم پایین بروم توی آشپزخانه یک لیوان آب سرد بردارم نداشتم ، ناچار رفتم شیر آب را بازکردم از آن آب خوردم ! چه آب گس بی مزه ای! بوی کافور میداد لاکردار !
———
باده از ما بهتران
همسر جان رفته بود خرید ، من هم همراهش بودم . میدانستم حالا حالاها از فروشگاه بیرون آمدنی نیست.
من که حال و حوصله خرید کردن ندارم ، می توانم چهار پنج دقیقه ای توی فروشگاه بالا پایین بروم اما حوصله ام سر میرود میزنم به چاک .
رفتم توی فروشگاه زود آمدم بیرون .
گفتم حالا که علیاحضرت سرگرم خرید کردن است چطور است قدمی همین دور و بر ها بزنم هوایی بخورم بلکه حال ‌و احوالم کمی جا بیاید !
آمدم رفتم داخل یک فروشگاهی که ده هزار و نهصد جور عرق و شراب و ویسکی و ام الخبائث میفروخت .
فروشگاه که چه عرض کنم ، بگمانم طول و عرضش از طول و عرض ولایت مان لاهیجان بیشتر بود ! اسمشTotal Wine
گفتم : حافظ جان کجایی ؟ بیا ببین چه قیامتی اینجاست ، دیگر نباید غصه بخوری و ناله سر بدهی که :
بهر یک جرعه که آزار کس اش در پی نیست
محنتی میکشم از مردم نادان که مپرس
رفتم قدمی زدم نگاهی به در ‌‌و دیوار انداختم دیدم خدای من ! ویسکی و شرابی دارد که قیمت شان هر بطر چهار پنجهزار دلار است
گفتم : یعنی آدم هایی هستند بابت یک بطر ویسکی پنجهزار دلار می سلفند ؟
چند تا عکس گرفتم آمدم بیرون
آمدم بیرون با خودم‌گفتم این تخم جن ها ی امریکایی حق دارند که میگویند :
Good to be a King
آسانسور
رفته بودیم پرتلند ، هتلی گرفتیم که فقط پول پارکینگ اش شبی ۵۶ دلار بود
سوار آسانسور شدیم برویم طبقه سوم . رسیدیم طبقه سوم ، هر چه دکمه را زدیم دیدیم صدای فس فسی میآید اما درهای آسانسور باز نمی شود !
گفتیم : ای خدا ! نکند توی آسانسور گیر بیفتیم خفه بشویم ؟ آنوقت قرض و قوله های ما را چه کسی باید بدهد ؟
آمدیم طبقه اول ، دوباره رفتیم طبقه سوم، هر کاری کردیم درهای آسانسور باز نشد، یکوقت دیدیم پشت سرمان یک صدای بسیار خفیفی آمد ، نگاه کردیم دیدیم ای داد و بیداد ! آسانسور دو‌تا در دارد ، درهای شرقی درهای غربی ! شما از درشرقی سوار میشوید از در غربی که پشت سرتان است پیاده میشوید! ما حواس مان به درهای پشت سرمان نبود !
اگر بدانید چقدر خندیدیم! گفتیم ای بابا ! ما هم‌ عجب دهاتی هایی هستیم ها !
See insights and ads
12
2
1

۹ خرداد ۱۴۰۵


چطوری رفیق لنین ؟
( از یادهای دور و دیر )
در زوریخ با یک دانشجوی ایرانی همخانه شده بودم ؛ نامش آقای میلانی .
پدرش در تهران ماشین فروش بود که بقول سعدی « گربه بوهریره را به لقمه ای ننواختی و سگ اصحاب کهف را استخوانی نینداختی » .
خوابگاه مان بر فراز تپه ای بود با چشم اندازی بسیار زیبا.
از سرزمین برزن ها و خانه های کاهگلی دود نشسته و از جولانگاه گردنه گیرها و‌معرکه گیرها به سرزمینی کوچیده بودم که بنظرم همان بهشتی بود که خدا در قرآن و تورات و انجیلش وعده داده بود .
هنوز راه و رسم زندگی دانشجویی را نمیدانستم ولی هزار و یک سودا بسر داشتم .
من و رفیقانم اگر چه اسب مان بی جو‌بود و نمد زین مان به گرو ، اما بجای درس خواندن میخواستیم جهان را با دستان ناتوان خودمان تغییر بدهیم.
می خواستیم وطن مان ، آن « میهمانخانه مهمان کش روزش تاریک » را با چلچراغ های رویایی خود آذین کنیم .
آخرش هم درس و ‌مشق را رها کردیم به ایران برگشتیم.
پای در زنجیر پیش دوستان
به که با بیگانگان در بوستان
رفیقم آقای میلانی از آن گران گوشان بلشویکی بود که غیر از جزوه های سازمانی هیچ کتاب دیگری نخوانده بود .
معتقد بود همه مان باید برویم ایران اسلحه برداریم با امپریالیسم امریکا بجنگیم ! باید برویم به زور اسلحه شاه را از مملکت مان بیرون بیندازیم ! طوری بود که به مرغ آقا کیش نمیشد گفت .
من گهگاه سر بسرش میگذاشتم میگفتم چطوری رفیق لنین ؟میگفت: یا بمیر یا بمیران !
از تاریخ ایران هیچ نمیدانست . از ادبیات ایران بی خبر بود اما تا تکان میخوردی از لنین و مارکس نقل قول میکرد و چنان تعصبی داشت که صد رحمت به کبلایی حسینقلی مرثیه خوان مسجد آسید عزیز الله .
بر گشتیم ایران ؛ به سرزمین منار ‌‌و مزار و تکبیر و صلوات .
من پس از داغ و درفش هایی اندوهبار در غبار زمانه گم شدم ‌واو در خاوران به خاک رفت .
کاشکی زنده بود سر به سرش میگذاشتم میگفتم : چطوری رفیق لنین

ماه ….بدنبالم بیا

تازه استخدام شده بودم . در رادیو رشت .
خانه مان لاهیجان بود ، صبح زود پا میشدم میآمدم کنار جاده می ایستادم تا یکی از آن بنزهای کرایه ای بیاید سوارم کند .
شب ها دو باره بر میگشتم لاهیجان ، با همان بنزهای کرایه ای.
جاده از کنار رودخانه میگذشت ، رودخانه سپید رود .
ماه در آب می رقصید ، ماه پا به پای من میآمد ، من ماه را نگاه میکردم مست میشدم.
چه رفیق باوفایی!

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

می پرسیدم : ماه جان ! جانت جور است ؟چه خوب که هر شب مرا همراهی میکنی ؟

گر بر سر و چشم ما نشینی
نازت بکشم که نازنینی

حالا می بینم انسانی دیگر ، در گوشه دیگری از جهان ، همان احساس مرا دارد و میگوید :

امروز همه چهارده سالگان در جستجوی عشق حقیقی اند.
من اما وقتی چهارده ساله بودم حیران مانده بودم که چرا ماه مرا دنبال میکند 
See less
11
2
1