ماه ….بدنبالم بیا
تازه استخدام شده بودم . در رادیو رشت .
خانه مان لاهیجان بود ، صبح زود پا میشدم میآمدم کنار جاده می ایستادم تا یکی از آن بنزهای کرایه ای بیاید سوارم کند .
شب ها دو باره بر میگشتم لاهیجان ، با همان بنزهای کرایه ای.
جاده از کنار رودخانه میگذشت ، رودخانه سپید رود .
ماه در آب می رقصید ، ماه پا به پای من میآمد ، من ماه را نگاه میکردم مست میشدم.
چه رفیق باوفایی!
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
می پرسیدم : ماه جان ! جانت جور است ؟چه خوب که هر شب مرا همراهی میکنی ؟
گر بر سر و چشم ما نشینی
نازت بکشم که نازنینی
حالا می بینم انسانی دیگر ، در گوشه دیگری از جهان ، همان احساس مرا دارد و میگوید :
امروز همه چهارده سالگان در جستجوی عشق حقیقی اند.
من اما وقتی چهارده ساله بودم حیران مانده بودم که چرا ماه مرا دنبال میکند
See less
Edit
11
2
1
Most relevant
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر