پدر بزرگم- حاج خلیل- آمده بود آنجا در کمرکش کوه، خانه ای ساخته بود دو طبقه، با بامی سفالی و پنجره هایی با شیشه های رنگین
(به پنجره ها ارسی میگفتند « orsi»)
ارسی ها بصورت عمودی بالا پایین میرفتند
شیشههای رنگی، بگاه بامداد و شامگاه ، نقشهای بسیار زیبایی از نور خورشید روی دیوار ها و کف اتاق میانداختند.
خانه پدر بزرگ شاهنشین، پنجدری، تالار، ایوان، حوضخانه، مطبخ، سرداب، اندرونی و بیرونی داشت
پدر بزرگ آمده بود دورادور باغ درندشت چای و گردو و آلبالو ، صدها درخت نارنج کاشته بود
بهار که میشد عطر شکوفه های بهار نارنج در سراسر باغ می پیچید و با عطر بنفشه ها میآمیخت
پدر بزرگ چندان زنده نماند تا به بار نشستن درختان نارنجش را ببیند اما درختان قد کشیدند وبه بار نشستند
بعد تر ها پدرم تصمیم گرفت درختان نارنج را به پرتقال تبدیل کند ، مشدی باقر از راه رسید و جوانه های پرتقال را بر تنه درختان نارنج پیوند زد
زمستان که میشد پرتقال ها می درخشیدند
برف که میبارید تا کمر در برف فرو میرفتیم پرتقال می چیدیم و با چه لذتی در کنار بخاری هیزمی که وسط اتاق شعله میکشید می خوردیم . گاهی هم گنجشککانی شکار میکردیم در همان بخاری کباب شان میکردیم می لمباندیم ( ای کودک ستمکار مظلوم ! )
روزگار کودکی ام بسرعت برق و باد گذشت تا چشم باز کردم دیدم آواره کشورها و قاره هایم اما خاطره آن درختان نارنج در فراسوی اقیانوس ها هم از یادم نرفت
دیروز از برادرم پرسیدم بر خانه پدر بزرگ و آن درختان نارنج چه رفته است؟
گمان میکردم پس از چهل و سه سال آوارگی ، اگر روزی روزگاری حکومت گوربانان به ژرفای جهنم در غلتد و مرا یارای سفری به میهنم باشد آنجا خانه پدر بزرگی یا خانه پدری هست که چند گاهی بیاسایم و در یاد ها و یادمان های کودکی و نوجوانی ام غرق و غرقه شوم
پاسخ برادرم اما همه آرزوهایم را بر باد داد:
نه تنها از خانه پدر بزرگ و خانه پدری چیزی بر جای نمانده و همسایگان عزیز پنجره ها و ارسی ها و سقف و آینه را کنده وبرده و فروخته اند بلکه درختان نارنج و ترنج را نیز از بن و بیخ بریده و چوبش را فروخته اند !
چه بگویم ؟ چه میتوانستم گفت ؟ جز اینکه بگویم ای جغرافیای رنج ، ای جغرافیای فلاکت و زوال و تباهی، ای جغرافیای دزدان ! خدایت نگاهدارت

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر