جوان نروژی با دو چرخه اش رفته است افغانستان.
از اینسوی مرز تا آن سویش پا زده است
در بین راه مردی روستایی دستش را میگیرد میبرد خانه اش.
میگوید بیا خانه ام چای بخوریم .
سفره ای میگستراند و از او با نان و پنیر و مغز گردو پذیرایی میکند
جوان نروژی به روستای دیگری میرسد ، میرود از بقالی کوچکی بیسکویتی میخرد ، اسکناسی به مرد بقال میدهد راه می افتد
ده دوازده دقیقه ای پا میزند ، ناگهان می بیند مرد بقال نفس نفس زنان دنبالش میآید
می پرسد: اتفاقی افتاده؟
مرد چند اسکناس افغانی به دستش میدهد. جوان حیران میماند
معلوم میشود مابقی پولش را برایش آورده است
جوان نروژی چند کیلومتری پا میزند ، میرسد به دروازه روستای دیگری .روستایی تو سری خورده با دیوارهای گلی .
آنجا پسرکی ده دوازده ساله دستی برایش تکان میدهد . می ایستد ، نامش را می پرسد
میگوید: نامم عبدالله است
مرد نروژی دو چرخه اش را به عبدالله می بخشد وپیاده راه می افتد
در تذکره الاولیای عطار میخوانیم که بایزید بسطامی قصد سفر حج داشت
« نقل است که گفت : مردی در ره پیشم آمد و گفت : کجا می روی ؟
گفتم به حج
گفت : چه داری ؟
گفتم : دویست دِرَم
گفت بیا به من دِه که صاحبِ عیالم و هفت بار گِردِ من درگرد که حجِ تو این است . »
گفت: چنان کردم وباز گشتم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر