هرگز به خیالم هم نمی رسید روزی اینجا حول وحوش سانفرانسیسکو با آقای رستگاری همسایه بشوم
پریروزها در سایه روشن بامدادی ، نزدیکی های خانه خودمان با آقای رستگاری روبرو شدم
وقتی نگاه مان در هم گره خورد هم خودم هم آقای رستگاری چند لحظه ای بدون آنکه کلامی رد و بدل بکنیم به همدیگر زل زدیم . دوتا همسایه قدیمی حالا در این گوشه دنیا با هم روبرو شده اند ! بیجهت نیست ایرانی ها میگویند : کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد
میگویم :هی… آقای رستگاری! اینجا چیکار میکنی لاکردار ؟
آقای رستگاری اول کمی جا میخورد آنگاه شتابان بسویم میآید مرا در آغوش میکشد
احساس میکنم پدرم را پس از سال ها در آغوش گرفته ام. آقای رستگاری عطر و بوی پدرم را میدهد
میگویم: رستگار ی جان ! تو کجا اینجا کجا پدر جان ؟بگو ببینم چند وقت است امریکا هستی؟
میگوید : هفت سال! بعد لبخندی میزند میگوید : هفت سال و دو ماه و سیزده روز !
میگویم : دقیقه هایش را فراموش کردی رستگاری جان !
میرویم زیر سایه درختی می نشینیم و از اینجا و آنجا حرف میزنیم
آقای رستگاری مرغ بال و پر شکسته را میماند ، انگاری هزار سال پیر شده است ، دیگر آن آقای رستگاری- دبیر ادبیات - نیست که بچه های محله مان از هیبت اش می هراسیدند و با دیدنش میرفتند توی هفت تا سوراخ قایم میشدند
حرف های مان گل می اندازد ، دو تا همسایه قدیمی حالا پس از سالها اینسوی اقیانوس ها همدیگر را پیدا کرده اند
می پرسم : همسرت کجاست رستگاری جان؟
با بغض میگوید: عمرش را داد بشما
می پرسم : پسرانت کجا هستند؟
میگوید : همینجا، اما سال بسال حال و احوالی از من نمی پرسند ، هر کدام شان گرفتار زندگانی خودشان هستند ، گهگاه عیدی، کریسمسی ، روز پدری ، بهاری، تابستانی ، تلفنی میکنند حال و احوالی می پرسند ودیگر هیچ !
شعر سعدی را برایش می خوانم که :
سالها بر تو بگذرد که گذر
نکنی سوی تربت پدرت
تو برای پدر چه کردی خیر؟
که همان چشم داری از پسرت؟
دلم نمی آید حکایت گلستان را برایش بخوانم ، میترسم گریه اش بگیرد :
« مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.
شبی حکایت کرد: مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شبهای دراز در پای آن درخت بر حق بنالیدهام تا مرا این فرزند بخشیده است.
شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر