ما سال هاست هم با آقای باریتعالی و هم با آقای ملک الموت قهریم!
البته جناب ملک الموت گاهگاهی میآید چشم غره ای میرود ، چنگ و دندانی نشان میدهد ، کمی ما را می تکاند اما جرات ندارد ما را با خودش ببرد
بگمانم از هیئت و هیبت گیله مردانه ما می ترسد!شاید هم از سبیل های استالینی مان !
آقای باریتعالی هم ما را رها کرده میگوید : این یارو دیوانه است ، نه به درد بهشت میخورد نه به درد جهنم! پس بهتر است همانجا رهایش کنم برود برای خودش بچرد جفتک بزند !
از همه اینها که بگذریم ما بیمه ابرفرض داریم !
بیمه ابرفرض همان است که روی بدنه اتوبوس هایی که چپه شده بودند نوشته شده بود : بیمه ابوالفضل !
شاعر هم میفرماید :
از درد مفاصل ار شدی دیوانه
بشنو سخنی ز مشفقی فرزانه
بشتاب پسر به اولین میخانه
گور پدر پزشک و داروخانه !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر