دنبال کننده ها

۱۰ شهریور ۱۴۰۵

آن خیار تلخ

در مصیبت نامه عطار داستانی آمده است که :
باغبانی سه خیار آورد خرد
تحفه را پیش نظام الملک برد
یک مرد دهقان ، سه خیار کوچک به تحفه برای خواجه نظام الملک طوسی وزیر قدرتمند سلجوقی میآورد .
خواجه انعامی به او میدهد و هر سه خیار را میخورد و دهقان از محضر خواجه بیرون میرود
نزدیکان و‌مشاوران خواجه به سخن در میآیند که : ای خواجه ! شما هر سه خیار را خوردید بما تعارف نکردید ؛ معمولا این رسم شما نیست .
خواجه در پاسخ گفت :
پس ندادم هیچکس را از کبار
زانکه هر سه تلخ افتاد آن خیار
به این سبب به هیچکس از آن خیار ها ندادم چون ترسم آن بود مبادا یکی از شما آن خیار را بخورد و تلخی خیار را گوشزد کند و مرد دهقان از آن رنجیده خاطر شود .
من بترسیدم که گر گوید کسی
آن جگر خسته برنجد زان بسی
غرض از روایت این داستان این است که ای خلایق! دل شکستن هنر نمی باشد !تلخی سخنانم را به شیرینی خودتان ببخشید و اینقدر دل ما را نشکنید ! مروت را از خواجه نظام الملک طوسی یاد بگیرید !
No photo description available.
See insights and ads
24
3
3
جانماز و کشاکش دو نسل
آمده ایم اینجا، کنار دریاچه ای که با خانه مان بیست دقیقه ای فاصله دارد
مردمان بسیاری از هر قوم و قبیله ای آمده اند، بساط خوشباشی مهیاست
کودکان به جست و خیزند و مادران و‌پدران به شنا و تماشا.
ما نیز در سایه سار درختی بساط خود را پهن میکنیم و می نشینیم . آمده ایم یازده سالگی آرشی جونی را جشن بگیریم ، هوای دلپذیری است
نزدیکی های ما یک خانواده افغان نشسته اند، زن ها با همان روسری و لباس بلند و مردان با ردای سنتی دراز سپید .
یکی دو تا نوجوان هم همراه شان هستند. سیزده چهارده ساله .
غروب که میشود پدر خانواده یکی از پسران را صدا میکند میگوید : برو‌از توی ماشین جانمازم را بیاور
پسرک خود را به نشنیدن میزند.
پدر این بار با تحکم میگوید : گفتم برو جانمازم را بیار !
پسرک اکراه میکند ، نگاهی شرم آگین بمن می اندازد خود را کنار میکشد میرود کنار ساحل .
این بار پدر با خشمی افزون تر صدایش میکندو فرمان میدهد : گفتم برو جانمازم را بیار !
پسرک میآید نزدیک من می ایستد و با نوعی هراس آمیخته به شرم میگوید : خجالتم میآید ! خجالتم میآید پدرم اینجا در میان اینهمه مردم نماز بخواند !
و من کشاکش دو‌نسل را در همین گفتگوی کوتاه پدر و فرزند به عریانی می بینم
و چقدر دلم برای پسرک میسوزد

فاتحه

پسرکی رفته بود پیش حاکم کرمان عریضه ای تقدیم کرده گفته بود ای عالیجناب ! نا پدری ام شبانه روز چند بار با کوچکترین بهانه ای مرا به شلاق می بندد کتکم میزند دیگر جای سالم توی بدنم نمانده است . علاوه بر این روزی دوازده ساعت از من کار میکشد ، غذای کافی نمیدهد ، رخت و لباسم پاره پوره است ، دیگر طاقتم تاق شده به جان آمده ام ، بالا خدا را داریم پایین شما را! محض رضای خدا به دادم برسید
آقای حاکم باشی پس از اینکه به ناله های پسرک گوش داد شروع کرد گریه کردن!
پسرک چند دقیقه ای منتظر ماند بلکه آقای حاکم باشی امریه ای ، فرمانی ، دستوری ، حکمی ، چیزی صادر کند اما هر چه منتظر ماند دید از این حاکم باشی بخاری بر نمی خیزد
پس رو به اطرافیان حاکم کرد و گفت : اگر قرار بر گریه کردن باشد من خودم که خیلی بهتر از حاکم باشی گریه میکنم !
حالا حکایت ماست
آقای کروبی رفته است زیارت مقعد امام
خانمی شیرازی از راه رسیده است با حالتی زار و نزار و گریان میگوید : آقا! من از شیراز آمده ام، فرزند بیماری دارم که داروهایش را گیر نیاورده ام ، تمنا میکنم کاری برایم بکنیدتا فرزند هشت ساله ام از دست نرود
آقای کروبی بجای آنکه فکری به حال آن بینوا بکند میگوید اگر پنج بار دعای« امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء »را بخوانید فرزندتان بهبود پیدا میکند و شروع میکند به دعا خواندن!
تازه یادم میآید آن آقای امام راحل هم وقتی به مملکت ما نزول اجلال فرموده بودند برای میلیونها نفر فاتحه خوانده بودند
May be an illustration
See insights and ads
18
3
2