جانماز و کشاکش دو نسل
آمده ایم اینجا، کنار دریاچه ای که با خانه مان بیست دقیقه ای فاصله دارد
مردمان بسیاری از هر قوم و قبیله ای آمده اند، بساط خوشباشی مهیاست
کودکان به جست و خیزند و مادران وپدران به شنا و تماشا.
ما نیز در سایه سار درختی بساط خود را پهن میکنیم و می نشینیم . آمده ایم یازده سالگی آرشی جونی را جشن بگیریم ، هوای دلپذیری است
نزدیکی های ما یک خانواده افغان نشسته اند، زن ها با همان روسری و لباس بلند و مردان با ردای سنتی دراز سپید .
یکی دو تا نوجوان هم همراه شان هستند. سیزده چهارده ساله .
غروب که میشود پدر خانواده یکی از پسران را صدا میکند میگوید : برواز توی ماشین جانمازم را بیاور
پسرک خود را به نشنیدن میزند.
پدر این بار با تحکم میگوید : گفتم برو جانمازم را بیار !
پسرک اکراه میکند ، نگاهی شرم آگین بمن می اندازد خود را کنار میکشد میرود کنار ساحل .
این بار پدر با خشمی افزون تر صدایش میکندو فرمان میدهد : گفتم برو جانمازم را بیار !
پسرک میآید نزدیک من می ایستد و با نوعی هراس آمیخته به شرم میگوید : خجالتم میآید ! خجالتم میآید پدرم اینجا در میان اینهمه مردم نماز بخواند !
و من کشاکش دونسل را در همین گفتگوی کوتاه پدر و فرزند به عریانی می بینم
و چقدر دلم برای پسرک میسوزد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر