پسرکی رفته بود پیش حاکم کرمان عریضه ای تقدیم کرده گفته بود ای عالیجناب ! نا پدری ام شبانه روز چند بار با کوچکترین بهانه ای مرا به شلاق می بندد کتکم میزند دیگر جای سالم توی بدنم نمانده است . علاوه بر این روزی دوازده ساعت از من کار میکشد ، غذای کافی نمیدهد ، رخت و لباسم پاره پوره است ، دیگر طاقتم تاق شده به جان آمده ام ، بالا خدا را داریم پایین شما را! محض رضای خدا به دادم برسید
آقای حاکم باشی پس از اینکه به ناله های پسرک گوش داد شروع کرد گریه کردن!
پسرک چند دقیقه ای منتظر ماند بلکه آقای حاکم باشی امریه ای ، فرمانی ، دستوری ، حکمی ، چیزی صادر کند اما هر چه منتظر ماند دید از این حاکم باشی بخاری بر نمی خیزد
پس رو به اطرافیان حاکم کرد و گفت : اگر قرار بر گریه کردن باشد من خودم که خیلی بهتر از حاکم باشی گریه میکنم !
حالا حکایت ماست
آقای کروبی رفته است زیارت مقعد امام
خانمی شیرازی از راه رسیده است با حالتی زار و نزار و گریان میگوید : آقا! من از شیراز آمده ام، فرزند بیماری دارم که داروهایش را گیر نیاورده ام ، تمنا میکنم کاری برایم بکنیدتا فرزند هشت ساله ام از دست نرود
آقای کروبی بجای آنکه فکری به حال آن بینوا بکند میگوید اگر پنج بار دعای« امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء »را بخوانید فرزندتان بهبود پیدا میکند و شروع میکند به دعا خواندن!
تازه یادم میآید آن آقای امام راحل هم وقتی به مملکت ما نزول اجلال فرموده بودند برای میلیونها نفر فاتحه خوانده بودند

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر