دنبال کننده ها

۲۵ خرداد ۱۴۰۵

یاران رفته


سی و چند سال پیش بود . چهار تا و نصفی رفیق همدل کنار هم جمع شده بودیم روزنامه «خاوران » را راه انداخته بودیم .
رفیقانی بقول حافظ: خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای .
و مرا سر دبیرش کرده بودند .
زمانه بی همزبانی ها بود ، زمانه یکه تازی آن ملعون مغبون غریق شهید ! هاشمی رفسنجانی بود. هنگامه ستاره کشان بود، اینجا و آنجای جهان آزادگان و میهن پرستان را میکشتند . شهر مغول زده و« میهن بریده زبان »در لهیب جنگی خانمانسوز میگداخت و عقاب جور در اقصای جهان بال گشوده بود .
بختیار را کشته بودند ؛ رضا مظلومان را ترور کرده بودند . علی اکبر طباطبایی را کشته بودند ؛ شهریار شفیق را کشته بودند؛ عبدالرحمن برومند را کشته بودند،
کاظم رجوی را کشته بودند
سپهبد اویسی را کشته بودند
عبدالرحمان قاسملو و یارانش را کشته بودند
صادق شرفکندی را کشته بودند
و «ما هر روز نان و پنیر و جسد » میخوردیم
در چنین زمان و زمانه ای بود که با دستانی خالی - و به همت آن نیک مرد نیک نهاد - طاهر ممتاز- روزنامه خاوران را با هراس و امید براه انداختیم .
و بر پیشانی اش این شعر ابوسعید ابی الخیر که :
سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست
بعدها کسان دیگری به یاری مان آمدند .
روزنامه جانی تازه گرفت و راه افتاد
اگر چه بسبب خود داری از چاپ آگهی های مبتذل تبلیغاتی و بزن بکوب های آنچنانی همواره هشت مان گروی نه مان بود ، اما راه بلا سپردیم و طریق ملامت رفتیم و خاوران پایید و به پایمردی یاران دور و نزدیک پنج سال دوام آورد و در سراسر گیتی نام و آوازه ای یافت
امروز که دوره کامل خاوران را ورق میزدم به نام یاران و رفیقانی برخوردم که دیگر در میان ما نیستند و ره به ناکجا آبادی برده اند که کس را از آن وقوف نیست .
من اما ، با گرانجانی همچنان دوره میکنم شب را و روز را، و هنوز را
چه میتوانم گفت ؟ مگر اینکه به یکایک یاران رفته بگویم:
ای یار رفته ، یک نفس با ما نشستی خانه عطر گل گرفت
عزیزان خاورانی که عزم کوچ کردند و در کشتی رفتگان نشستند و به کاروان هفت هزار سالگان پیوستندعبارتند از :
طاهر ممتاز
مسعود سپند
منوچهر امیر کیایی
دکتر صدرالدین الهی
پروفسور رضا آراسته
نصرت الله نوح
جمشیدمعماری
ناصر رستگار نژاد
دکتر محمد عاصمی
دکتر فضل الله روحانی
امیر گل آرا
دکتر محمد جعفر محجوب
دکتر اکبر صدیف
علی بوستانی
مهدی طاهری
گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست
همچنانش در میان جان شیرین منزل است
وکاش در این جهان
مردگان را روزی ویژه بود
May be an image of ‎text that says '‎خاوران هفته نامة سیاسی فرهنگی اجتماعی ایرانیان شمال كاليفرنيا زيرنظر شورای نویستدگان مديرمسئول طاهر ممتاز سردییر حسن رجب نزاد طرح وكاريكاتور مهدی طاهری خط على بوستانی روابط عمومی امیر کياتی روز انتشار جمعه شورای نویسندگان على بوستانی سیند حسين جعفری دكترمریم کریم آبادی پوران مهديزاده نشانی 41386 P.O.BOX JOSE,C JOSE,CA.95160 SAN :(408)298-5484 TEL :(408)298-7926 FAX تكشماره ۵۰ سنت حق اشتراك شش ماهه فدار‎'‎
See insights and ads
38
1
4

ربات ها میآیند


رفته بودیم نوادا.
رفتیم یکی از این کازینوهای سوپر مدرن که میگویند صاحبش یک ایرانی است .
رفتیم ناهار بخوریم ، دستور غذا دادیم و منتظر ماندیم غذای مان را بیاورند.
چند دقیقه بعد دیدیم یک ربات سینی بدست جلوی مان ایستاد و غذا ها را جلوی مان گذاشت چرخی زد و رفت‌‌
جای تان خالی ناهار خوشمزه ای خوردیم ده دلار هم انعام گذاشتیم فقط مانده ایم حیران که این انعام به جیب چه کسی میرود ؟
این روزها وقتی آدم به هتلی میرود و میخواهد شبی در هتل بماند هیچ آدمیزادی پیدا نمی شود به پرسش هایش پاسخ بدهد، همه چیزش کامپیوتری است ، اسم و آدرس و کردیت کارتت را میدهی کامپیوتر مابقی کارها را اتوماتیک انجام میدهد، آنگاه کلید اتاقت را دستت میدهد میگوید بفرمایید طبقه هشتاد ونهم اتاق شماره چهار هزار و چهارصد و نوزده
وقتی هم میخواهید از هتل خارج بشوید با هیچ تنابنده ای حرفی و سخنی نداری.
ساعت خروجت را اعلام میکنی مابقی کارها توسط امام زمان انجام میشود!
میخواهم سری به صحرای کربلا بزنم بگویم حیف آدمیزاد نیست که در چنین هنگامه شگفتی هنوز چشم براه امام زمان است که از سامره یا از چمکران سر در بیاورد و دردهای هزار ساله اش را با خون و خونریزی و کافر کشی التیام ببخشد ؟
واقعا آدمیزاده طرفه معجونی است
See insights and ads
85
12
5

ماه .......به دنبالم بیا


تازه استخدام شده بودم . در رادیو رشت .
خانه مان لاهیجان بود ، صبح زود پا میشدم میآمدم کنار جاده می ایستادم تا یکی از آن بنزهای کرایه ای بیاید سوارم کند .
شب ها دو باره بر میگشتم لاهیجان ، با همان بنزهای کرایه ای.
جاده از کنار رودخانه میگذشت ، رودخانه سپید رود .
ماه در آب می رقصید ، ماه پا به پای من میآمد ، من ماه را نگاه میکردم مست میشدم.
چه رفیق باوفایی!
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
می پرسیدم : ماه جان ! جانت جور است ؟چه خوب که هر شب مرا همراهی میکنی ؟
گر بر سر و چشم ما نشینی
نازت بکشم که نازنینی
حالا می بینم انسانی دیگر ، در گوشه دیگری از جهان ، همان احساس مرا دارد و میگوید :
امروز همه چهارده سالگان در جستجوی عشق حقیقی اند.
من اما وقتی چهارده ساله بودم حیران مانده بودم که چرا ماه مرا دنبال میکند
May be an image of eclipse
See insights and ads
27
4
2