دنبال کننده ها
۲۵ خرداد ۱۴۰۵
پیری را تعریف کنید
۹ خرداد ۱۴۰۵
چطوری رفیق لنین ؟
ماه ….بدنبالم بیا
تازه استخدام شده بودم . در رادیو رشت .
خانه مان لاهیجان بود ، صبح زود پا میشدم میآمدم کنار جاده می ایستادم تا یکی از آن بنزهای کرایه ای بیاید سوارم کند .
شب ها دو باره بر میگشتم لاهیجان ، با همان بنزهای کرایه ای.
جاده از کنار رودخانه میگذشت ، رودخانه سپید رود .
ماه در آب می رقصید ، ماه پا به پای من میآمد ، من ماه را نگاه میکردم مست میشدم.
چه رفیق باوفایی!
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
می پرسیدم : ماه جان ! جانت جور است ؟چه خوب که هر شب مرا همراهی میکنی ؟
گر بر سر و چشم ما نشینی
نازت بکشم که نازنینی
حالا می بینم انسانی دیگر ، در گوشه دیگری از جهان ، همان احساس مرا دارد و میگوید :
امروز همه چهارده سالگان در جستجوی عشق حقیقی اند.
من اما وقتی چهارده ساله بودم حیران مانده بودم که چرا ماه مرا دنبال میکند
۱۵ اسفند ۱۴۰۴
سه تا امام غایب داریم
صفحه نخست » سه تا امام غایب داریم، گیله مر نظر کاربران
(طنز همان سپر نامرئی و مکانیسم دفاعی است که آدمی در میدان بلا به دست میگیرد تا تیرهای تقدیر را کمی کُندتر کند)
یکوقتی ساعت عوض شده بود . نمیدانم یک ساعت جلو رفته بود عقب رفته بود چه زهر ماری شده بود؟
از یکی پرسیدیم ؛ آقا ! میشود بفرمایید ساعت چنده؟
گفت : قدیم یا جدید؟
ما را می بینی ؟ گفتیم : خدایا! خداوندا ! این دیگر چه مخلوقی است که آفریده ای؟
حالا یکی از ما خواسته بود بگوییم: مرگ بر خامنه ای
ما هم گفتیم: کدام شان ؟ قدیم یا جدید؟
طفلکی مانده بود حیران که این دیگر چه دیوانه ای است؟
یکی هم از ما پرسیده بود : آقا ! هیچ میدانی میخواهند جنازه خامنه ای را ببرند خراسان دفن کنند؟
پرسیدیم : راست میگویی؟ با چه میخواهند ببرند ؟ با درشکه؟
نمیدانیم چه حکمتی در کار است این روزها همه از ما سئوال های شرعی میکنند؟ بگمانم ما را با آیت الله عظما مکارم شیرازی عوضی گرفته اند (راستی ! پنداری هم عزراییل هم اسراییل یادشان رفته یک جرثومه پلیدی هم بنام مکارم شیرازی هنوز دارد نفس میکشد و هوای شیراز را مسموم میکند ! اگر جناب اسراییل یا عزراییل را دیدید پیغام ما را به ایشان برسانید بگویید لطفا در انجام وظایف الهی تان کوتاهی نفرمایید)
باری ! این رفیق مان از ما می پرسد : هیچ میدانی ما حالا سه تا امام غایب داریم؟
میگوییم: نه والله! سه تا؟
میگوید: ها والله! یکی شان حضرت صاحب الامر است که توی چاه جمکران است ؛ یکی شان هم همین آقا مجتبی است که جرات ندارد
آفتابی بشود؛ سومی اش هم مسعود خان!
۶ بهمن ۱۴۰۴
صفحه نخست » آنها که دیر آمدند، گیلهمرد
تراژدی رستم فرخزاد -- که حکیم فردوسی با مهارتی بینظیر آن را در شاهنامه به تصویر کشیده است -- یکی از اندوهبارترین فصلهای تاریخ ایران در آستانه فروپاشی ساسانیان است.
نهتنها تراژدی شکست یک سردار؛ بلکه در حقیقت شکست یک جهان است.
رستم فرخزاد؛ آخرین صدای عقل
رستم فرخزاد یا فرخزادان، سپهسالار بزرگ ایران، از خاندان نامدار اسپهبدان بود؛ مردی کارآزموده، سیاستدان و آگاه به فرسودگی درونی دولت ساسانی.
او نهتنها یک فرمانده نظامی، بلکه آخرین صدای عقل و بانگ هشدار در برابر سقوط بود.
تراژدی رستم فرخزاد نه فقط در میدان نبرد، بلکه پیش از آن آغاز شده بود.
هرجومرج سیاسی پس از قتل خسرو پرویز؛ فروپاشی اقتدار حکومت مرکزی و چنددستگی میان اشراف و موبدان و سرداران؛ اقتصاد فرسوده و جامعهای خسته از جنگهای بیپایان با روم؛ و بیاعتنایی به هشدارهای رستم که گوش شنوایی برای آن نبود، به این تراژدی رنگ واقعیت بخشید.
قادسیه؛ شکست پیش از نبرد
در جنگ قادسیه -- به سال ۶۳۶ میلادی -- رستم با سپاهی خسته و ناهمدل، روبهروی نیرویی ایستاد که ایمان و انگیزه و انسجام داشت؛ اما آشفتگی در فرماندهی سپاه ایران و خیانت و بیکفایتی و ناکارآمدی برخی از سرداران، کار را یکسره کرد و ایران به چنگال خونین بیابانگردان تازی افتاد و ویران شد.
حکیم فردوسی در شاهنامه، در بیان پادشاهی یزدگرد، نامه رستم فرخزاد اسپهبد ایرانی در آستانه جنگ قادسیه را با هنرمندی بیمانندی به تصویر میکشد و ضمن یادآوری نابودی تدریجی دولت ساسانی و آزمندی بیابانگردان تازی، آینده تیرهوتاریکی را برای ایران پیشبینی میکند:
چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنجهای دراز
نشیبی دراز است پیشِ فراز
این نامه نماد سقوط ایران ساسانی است که در ادبیات ملی ما، حس اندوه تاریخی و شکست تمدنی سرزمین ما را بازتاب میدهد.
از رستم تا مصدق و بختیار
مقایسه تراژدی رستم فرخزاد با تراژدی مصدق و شاپور بختیار یک سنجش تاریخی نیست، بلکه مقایسهای وجودی است.
رستم فرخزاد میدانست کشور از درون فرسوده است و دشمن فقط در خارج از مرزهای ایران نیست.
او میدانست شکست نظامی حاصل فروپاشیهای سیاسی و اخلاقی است.
در زمان رستم فرخزاد، شاهان بیاعتبار یکی پس از دیگری میآمدند و کنار زده میشدند؛ اشراف برای حفظ منافع خود سرگرم زدوبندهای پیدا و پنهان بودند و موبدان نیز در پی حفظ قدرت خود.
تراژدی رستم فرخزاد و تراژدی مصدق و بختیار اگرچه چهارده قرن با هم فاصله دارند، اما از آن تراژدیهای ایرانیاند که استخوانبندی مشترک دارند:
آگاهی، تنهایی، و شکست در برابر ایمان یا هیجان کور جمعی.
تراژدی رستم فرخزاد رویارویی عقل در برابر تقدیر است و تراژدی مصدق و بختیار، تراژدی قانونمداری در سرزمینی است که هرگز با قانون آشتی نکرده است.
تنهایی و پایانها
تراژدی مصدق و بختیار، تراژدی تنهایی و بیکسی است.
مصدق و بختیار در لحظات سرنوشتساز تنها ماندند؛ نه بدین سبب که اشتباه کردند، بلکه بدین دلیل که درست ایستادند.
رستم فرخزاد پایان ایران کهن را دید؛
مصدق ناکامی ایران مشروطه را؛
و بختیار مرگ ایران مدرن را.
مرگ رستم فرخزاد، مرگ آخرین توهم قدرت ساسانی بود؛ تراژدی امروز ما مرگ تدریجی «امید» و عادیشدن «درد» است.
ما به درد خو گرفتهایم؛ این مرگ بیصدا اما بسیار خطرناک است.
رستم فرخزاد میدانست سپاه او پیش از آنکه در میدان بشکند، در دلها شکسته است.
اسبها هنوز ایستاده بودند، اما امید از پای افتاده بود.
امروز ملت ما بهظاهر رستم فرخزادی ندارد، اما اگر امیدمان را از دست ندهیم، خواهیم دید هر خانهای سرداری یا سردارانی چون رستم فرخزاد دارد؛ خسته اما پرامید.
امید؛ خط آخر دفاع
دشمن اگر همچنان میکشد و میتازد و مینازد، در فرسودگی ماست؛ در عادتکردن ما به دردها، و در امیدی است که میتواند آهستهآهسته از تقویم زندگانی ما حذف شود.
اگر ملتی امیدش را دفن کند، دیگر تاریخی نمیماند تا ادامه یابد.
تراژدی نه در شکست و سقوط، بلکه در ماندنِ بیمعناست.
۲ بهمن ۱۴۰۴
صفحه نخست » چرا اینهمه «جناب سرهنگ» داریم؟ گیلهمرد
میشود بما بفرمایید چرا حکومت ایران اینهمه «جناب سرهنگ» دارد؟
ما هر گوشه و کنار را که نگاه میکنیم، میبینیم همهٔ این چماقبهدستان و آدمکشان درجهٔ سرهنگی دارند! مگر درجهٔ سرهنگی را کیلویی میفروشند؟
آخر مگر میشود هر میرزا حسینقلیخان پیزی افندی دبنگ شیرهمال یاردانقلی بنگی؛ که قرابینه و قمه و قداره به کمرش بسته و قیافهاش هم به نیمرخ گوز فیثاغورث میماند و انگار هفتصد سال است حمام نرفته است؛ درجهٔ سرهنگی داشته باشد؟
در دورهٔ آن اعلیحضرت رحمتی، برای رسیدن به درجهٔ سرهنگی باید کلی جان کند و کلی آموزش دید؛ یک ضربالمثلی هم بود که میگفتند:
«دویست من استخوان باید که صد من بار بردارد.»
اما حالا انگار میروند از کوچهپسکوچهها و برزنها و محلات هزارتوی چالهمیدان و دروازهغار و یافتآباد و نازیآباد و خانیآباد، یک مشت دلهدزدان قمهکش و پهلوانپنبههای پیزری و گردنهگیرها و معرکهگیرها و کفتربازان و چماقالشریعهها و معتقدان به سلام و صلوات و تکبیر و ایضاً اراذل و اوباش و اشرار را جمع میکنند،
یک عالمه پیزر لای پالانشان میچپانند،
یک درجهٔ سرهنگی روی دوششان میچسبانند،
یک موزر و یک چماق هم دستشان میدهند،
میگویند: «جناب سرهنگ! حالا برو آدم بکش!»
-
دوازده سال از خاموشی دوست شاعرم - ابوالحسن ملک - گذشته است . با ياد اين طنز پرداز ميهن مان ؛ يکی از سروده هايش را برای تان نقل می کنم . : تص...
-
آن قدیم ندیم ها ؛ در دوره آن خدا بیامرز _ یعنی زمانی که همین آ سید علی گدای روضه خوان دو زار میگرفت و بالای منبر سر امام حسین را می برید و...
-
پس از بمباران مجلس شورای ملی توسط محمد علیشاه قاجارو تبعید و کشتار بسیاری از آزادیخواهان ؛ میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی نامه ای به مرحوم عل...


