آنجا در میدان ماکاندو ، تظاهر کنندگان را به رگبار می بندند .
بسیارانی همچون برگ خزان بر خاک می افتند.
مردی زخمین خود را به مردن میزند ، در میان اجساد کشتگان دراز میکشد ؛ تکان نمی خورد ، انگارمرده است .
سرباز ها از راه میرسند ؛ جسد ها را در کامیون ها می ریزند ، می برند تا سر به نیست شان کنند.
مرد ، در میانه راه خودش را از کامیون بیرون می اندازد ؛ لنگان لنگان به شهر بر میگردد ، می بیند همه رستوران ها وبارها و فروشگاهها بازند، خون ها را از سطح خیابان ها شسته اند و مردم به شاد خواری مشغول اند
می پرسد : خب، چی شد ؟
همه میگویند : مگر چیزی شده بود ؟
(از کتاب صد سال تنهایی)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر