وزیر خارجه واسب پیشکشی
قلمروی سیاست در سرزمین ما عرصه شگفتی هاست .
همانگونه که ادیبان و فیلسوفان ارجمندی مثل محمد علی فروغی و سید حسن تقی زاده و تدین و بهار و دکتر علی اصغر حکمت و خانلری و دهخدا و محمود نریمان و مصدق و علی اکبر داور و قاسم غنی و مشیرالدوله پیرنیا و موتمن الملک و کسان دیگری داشته ایم که در پهنه سیاست ایران درخشیدند کسانی نیز داشته ایم که فرق بین « اولویت» و « اولیت» را نمیدانسته اند
رییس جمهوری داشته ایم که در موی زنان تشعشعات اتمی! میدید ورییس جمهور دیگری که به لکوموتیو میگفت لکوموتیر ! و «مگابایت » را گامابات !
وزیر خارجه ای داشته ایم که نخست وزیر مملکت را کتک زده است
وزیران و وکیلان ودرباریانی داشتیم که دست به دامان رمالان و کف بینان و دعا نویسان و جن گیران و سودا گران خرافات میشدند
وقتی ناصر الدینشاه از سفر فرنگستان بر گشت ، آقای میرزا سعید انصاری وزیر خارجه ایران در دیداری که با نماینده دولت ژاپن داشت از اینکه دولت ژاپن در سفر شاه به اروپا در پذیرایی از شاه سنگ تمام گذاشته است سپاسگزاری کرد ! یعنی وزیر خارجه مملکت فکر میکرد ژاپن یک کشور اروپایی است
در منابع تاریخی میخوانیم که : در سال ۱۸۸۰ میلادی ، میرزا سعید خان انصاری وزیر خارجه وقت ایران در دیدار با آقای « یوشیدا ماساهارو » فرستاده ویژه ژاپن در تهران ، از مهمان نوازی امپراتور ژاپن از ناصر الدینشاه در جریان سفر شاه قاجار به اروپا تشکر کرد
آقای « یوشیدا ماساهارو» پس از شنیدن این سخنان و ترجمه آن ، با خونسردی و به آرامی زیر گوش وزیر خارجه ایران توضیح داد که ژاپن کشوری متشکل از چند جزیره در شرق آسیاست و پادشاه ایران تاکنون به آنجا سفر نکرده است !
این آقای یوشیدا که از راه بوشهر به خاک ایران قدم گذاشته بود سفرنامه ای هم نوشته است که توسط دکتر هاشم رجب زاده به فارسی ترجمه شده و دارای جنبه های مردم شناسانه جالبی است و شناخت خوبی در مورد مردم آن زمانه بدست میدهد .
در بخشی از خاطرات آقای یوشیدا چنین آمده است :
« در شیراز ، حاکم شیراز برای سه روز بعد بما وقت ملاقات داد . هنگامیکه عازم بازگشت بودیم شاهزاده ما را به اصطبل خود برد و گفت: شما به سفر دور ودرازی میروید و مطمئن هستم که اسب خوبی لازم دارید ، بی داشتن اسب راهوار به ناراحتی می افتید ، هر کدام از اسب های مرا که میخواهید بردارید ، هر اسبی را که دوست دارید بشما می بخشم .
من فکر کردم که اسب چیز کوچکی نیست و نگهداری و تیمارش وبال گردن ما خواهد شد ، این بود که تشکر کردم و گفتم اسب نمی خواهم ، اما شاهزاده اصرار کرد و گفت : خواهش میکنم حتما یک اسب بردارید
من که در تنگنا افتاده بودم گفتم : بسیار خوب ! خیلی متشکرم ، هر اسب که باشد خوب است
او اسب خوبی را که زین و برگ زیبایی داشت نشانم داد و گفت :
این اسب خوب است ، این را بردارید .
این اسب بسیار شکیل وبرازنده بود ، زین و برگ زیبایی هم داشت
همان لحظه از شاهزاده خدا حافظی کردیم به اتاق دیگر قصر رفتیم .
سرکیس خان که مترجم ما بود با نرمی ومهربانی بمن گفت : اسب را میتوانید در اصطبل شاهزاده نگهدارید و روزی که از شیراز میروید آنرا تحویل بگیرید ، من هم پذیرفتم
شبی که قرار بود از شیراز راه بیفتیم ، مهتری اسبی را کشان کشان آورد
این اسب نه اندامی شکیل وگیرا و نه زین و برگ زیبا داشت ، دیدم که اسبی دیگر است و بر و بالا و ترکیب اش با آن اسبی که شاهزاده بمن بخشیده بود زمین تا آسمان فرق دارد !
مهتری که اسب را آورده بود بیست تومان هم برای خرج نگهداری آن در این چند روزه می خواست
دیدم که براستی مغبون شده ام ، با بیست تومان می توانستم سه تا اسب راهوار بخرم !
این داستان را برای آقای تامسون کار دار بریتانیا تعریف کردم
خندید و گفت : چنین بلایی سر من هم آمده است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر