بلند گوها و بانگ سحرگاهی حمار
اگر یکی از من بپرسد چرا از ایران فرار کرده ای چه خواهم گفت؟
آیا خواهم گفت فدایی بوده ام؟
مجاهد بوده ام؟
پیکاری بوده ام ؟
توده ای بوده ام؟
مصدقی بوده ام؟
دزدی کرده بودم؟
مال کسی را خورده بودم ؟
ساواکی بوده ام؟
آدم کشته بودم؟
بهایی بوده ام؟
یهودی بوده ام ؟
میگویم : نه جانم ! هیچکدام از اینها نبوده ام
می پرسد : پس چرا خان و مان رها کرده و گریخته ای؟
میگویم : از دست بلند گوها!
می پرسد: بلند گوها؟ منظورت چیست؟
میگویم : ببین آقا جان ! هفته ای هفت روز ، در سایه روشن بامداد ، هنگامیکه من هفت پادشاه را در خواب میدیدم این بلند گوها از چهار سوی خانه ام به صدا در میآمدند و یکی از مومنان با صدای انکر الاصواتی -که صد رحمت به عرعر یابو - نعره سر میداد حی علی الصلاة! ای مسلمانان بشتابید برای خایه مالی حضرت باریتعالی!
و من که نه مسلمان بوده ام ، نه رافضی بوده ام ، نه گبر ونصارا بوده ام ، و نه میانه ای با هیچ خدایی وناخدایی داشته ام ، چنان بجان میآمدم و چنان به مرز جنون میرسیدم که اگر در آن سحرگاهان رنج ودرد آدمیزادی دور وبرم بود با دندانم تکه پاره اش میکردم
این بود که طاقتم تاق شد ، گفتم « باید برون کشید از این ورطه رخت خویش »
لاجرم دل به دریا زدم و کولبار رنج بر دوش ، زدم به چاک جاده با دختری که هنوز یکسالش نشده بود و همسری که میدانست برای چه به آوارگی تن میدهیم
و این المی چهل و پنجساله است که هیچ قلمی را یارای توصیف آن نیست
See insights and ads
11
1
2

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر