آخر عقلت کجا بود ؟ 


میگویم : آخر دختر جان ! عقلت کجا بود ؟ هیچ آدم عاقلی همسر یک نویسنده و شاعر و اهل هنر میشود ؟ مگر نمیدانستی این جماعت آدم های شیشه ای هستند ؟ مگر نمیدانستی با یک تلنگر می شکنند پخش وپلا میشوند ؟ مگر نمیدانستی همواره نان سواره است اینها پیاده ؟
میگوید : نه ! چه میدانستم ؟! بچه بودم ! عقل درست حسابی نداشتم ! ولی خب عاشقش شدم دیگه ! مگر نشنیدی همشهری مان شیخ سعدی میفرماید :
آنجا که عشق پای نهد جای عقل نیست ؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر