دنبال کننده ها

۲۶ تیر ۱۴۰۵

شاه در خواب من

دیشب شاه را خواب دیدم ، جوان تر بنظر میرسید ، بنظرم بلند قدتر و لاغر تر بود ، شکل و شمایل یک مرد چهل ساله بسیار خوش لباس و خوش قد و بالا را داشت ، با موهایی به سیاهی قطران ، از آن چهره ها که می توانست هنرپیشه یک فیلم عاشقانه هالیوودی باشد ، از آنها که زن ها برای شان غش و ریسه میروند.
نشسته بودیم گپ میزدیم ، سالن درازی بود و مردمانی نشسته در آن .
شاه ردیف جلو نشسته بود ، هیچ نشانی از آن غرور سلطانی در او نمیدیدم .
نشسته بود به سخنان ما گوش میداد ، آسوده خیال و متکی به نفس.
گفتم : قربان ! زمانی که شما شاه بودید من دانشجو بودم ، چون در یک دنیای ذهنی آرمانی مالیخولیایی میزیستم لاجرم مخالف شما بودم !
هنوز کلامی دیگر از دهانم در نیامده بود که هیاهویی از میان جمعیت برخاست ، نگاه کردم دیدم عده ای دست به اعتراض زده اند ، کم مانده است بیایند مرا به داغ و درفشی بنوازند.
پرسیدم : برای چه اعتراض میکنید ؟
گفتند : چرا نگفته ای اعلیحضرت ؟او‌ شاه مملکت ماست ! باید بگویی اعلیحضرت!
از خواب پریدم و گفتم : عجبا ! این غوغاییان و غلامان خانه زاد حتی نمیگذارند ما در خواب هم با شاه مملکت مان صادقانه درد دل کنیم ، عجب زمانه شگفتی است !
No photo description available.
See insights and ads
32
7
1

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر