آه انسان ! شرمت باد
یک نویسنده مسیحی سوری که سال ها در زندان بشار اسد بود تعریف میکرد :
یک شب ، نیمه های شب ، یکی از زندانبانان بسراغم آمد و مرا با خود به سلولی برد که زنی با کودکی سه چهار ساله در آن زندانی بودند
گویا آن شب کودک بیچاره بسیار بیتابی میکرد و زندانبانان تصمیم گرفته بودندمرا که نویسنده وقصه نویس بوده ام به بالین او ببرند تا برایش قصه بگویم .
وقتیکه وارد سلول شدم زن بیچاره به تصور اینکه لابد برای شکنجه او آمده ام بسیار ترسید و کودکش را در آغوش گرفت.
به او گفتم نگران نباش! مرا فرستاده اند تا برای فرزندت قصه بگویم بلکه از این التهاب و بیتابی بیرون بیاید
این زن بینوای سوری را هنگامیکه چند ماه حامله بود به زندان صیدنایا یعنی مخوف ترین و سهمناک ترین زندان سوریه انداخته بودند
درسیاهچال وحشتناکی که هیچ روزنه ای به نور وروشنایی و آفتاب و آسمان نداشت
من نرمک نرمک شروع به قصه گویی کردم ، خواستم از درخت و پرنده و آسمان قصه بگویم .
گفتم یک پرنده ای بود که ….
کودک پرسید : پرنده چیست ؟
گفتم : یک پرنده ای بود که پرید رفت روی شاخه درختی نشست
کودک پرسید : درخت چیست؟
معلومم شد این کودک بینوا از روزی که در آن سیاهچال ظلمانی بدنیا آمده تا کنون پرنده و درخت و آسمان و آفتاب را ندیده است !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر