دنبال کننده ها

۳ شهریور ۱۴۰۵

برویم کره مریخ

« آنجا که می زایند برای مردن
خوشبختی دروغ بزرگی است »
داشتم فیلم مستندی در باره هند و پاکستان و بنگلادش تماشا میکردم .
از آنهمه آلودگی آب ها و رودخانه ها و تالاب ها و دریا و اقیانوس و همچنین فقر وحشتناکی که مردم با آن دست به گریبان هستند وحشتم گرفت .
نخستین پرسشی که به ذهنم خلید این بود که این میلیونها مردم چگونه در چنین فضای آلوده ای زیست میکنند و چگونه این فلاکت عریان را بگونه سرنوشتی مقدر پذیرفته و خم به ابرو نمیآورند ؟
و در چنین فضای آلوده ترسناکی چرا همچنان می زایند و می زایند ؟
امروز می خواندم که در حال حاضر جمعیت جهان به هشت میلیارد و سیصد و نوزده میلیون نفر رسیده که اکثریت آنها در شرایطی زیست میکنند که شایسته زندگانی انسانی نیست.
یک قرن پیش جمعیت دنیا دو میلیارد نفر بود که طی یک سده بیش از شش میلیارد نفر به آن افزوده شده است در حالیکه در پژوهش هایی که توسط بخش سوسیو بیولوژی دانشگاه هاروارد انجام شده کره زمین بسبب محدودیت منابع آبی و غذایی ، تنها ظرفیت پذیرش ۹ تا ده میلیارد نفر را دارد و با توجه به سیر صعودی جمعیت بشری معلوم نیست نسل های آینده چگونه زندگی خواهند کرد و آیا مجبور نخواهند بود به کره مریخ کوچ کنند ؟
این را هم بگویم که در سال گذشته مجموعا ۱۳۴ میلیون و دویست و هشتاد هزار نفر چشم به این دنیای سراسر عدالت و مهربانی و شفقت ! و شقاوت گشوده اند و ۶۱ میلیون نفر هم به رحمت خدا رفته اند که چون اکثر آنها مسلمان شیعه اثنی عشری نبوده اند مسلما راهی دوزخ شده و حالا یا در پل صراط گیر کرده یا اینکه در ژرفای دوزخ به فرمان الهی باربیکیو میشوند !
خوب شد ما پیر شدیم و آنقدر زنده نمیمانیم که یک وجب خاک برای گورمان پیدا نشود ولی بیچاره نسل های آینده چه خواهند کرد ؟
No photo description available.
See insights and ads
28
4
1

فضله موش

آمده بود با چه مرارتی یک پاتیل - یا بقول گیله مردان یک « تیان » - شیرین پلو درست کرده بود .
قرار بود از مسجد محله مان یکی دو نفر بیایند « تیان » را به مسجد ببرند
آنجا در مسجد، مومنان چشم براه پلوی نذری بودند
طوبا خانم که چادر شب اش را به کمرش بسته بود ‌‌و از خستگی نای نفس کشیدن نداشت به عزیز آقا و آق ممدلی که از مسجد محله برای بردن پلو آمده بودند اشاره کرد و گفت : بیایید دم ایوان !
عزیز آقا و آق ممدلی رفتند جلوی ایوان .
طوبا خانم همینکه سرپوش دیگ را برداشت کم مانده بود همانجا پس بیفتد سکته ناقص بکند
چند تا فضله موش روی پلوی نذری خود نمایی میکرد !
طوبا خانم دلش نیامد پلوی نذری را به مسجد بفرستد
عزیز آقا و آق ممدلی دست خالی به مسجد بر گشتند و مومنان بی پلو ماندند
حالا حکایت ماست
گاهی آدمی با دیدن برخی کامنت ها بیاد فضلهٔ موش می‌افتد
فضله موش ظاهرا چیز کوچکی است، اما همین که در گوشه‌ای دیده شود همه فضای آنجا را پلشت و کثیف و ناخوشایند و بویناک می‌کند.
در دنیای مجازی یک یادداشت می‌تواند حاصل ساعت‌ها اندیشیدن و کند و کاو و عرق ریزان روح آدمی باشد اما ناگهان یکی از راه می‌رسد چند کلمهٔ زهرآلود در زیر آن می‌ریزد؛ نه چیزی به بحث اضافه می‌کند و نه حرفی برای گفتن دارد، فقط فضا را آلوده می‌کند.
اینگونه یاوه نگاری ها و مزه پرانی های سخیف بیش از آنکه دربارهٔ نویسندهٔ یادداشت چیزی بگویند، دربارهٔ چند و چون شخصیت و تربیت نویسندهٔ همان کامنت حرف می‌زنند.
در چنین مواقعی آدمی خشمگین میشود و چیزی در درونش می شکند اما شاید بهترین واکنش، خشمگین شدن نباشد. بعضی چیزها ارزش پاسخ دادن ندارند؛ کافی است درهای خانه شیشه ای خود را بروی چنین بیمایه گان بی شرم ببندیم و آنها را همان‌جایی بگذاریم که به آن تعلق دارند:
در زباله دانی
May be a doodle of text that says 'People don't need any tools to hurt you, their words are enough. •BI Sujal. Sujal'
See insights and ads
17
3