دنبال کننده ها

۳ شهریور ۱۴۰۵

فضله موش

آمده بود با چه مرارتی یک پاتیل - یا بقول گیله مردان یک « تیان » - شیرین پلو درست کرده بود .
قرار بود از مسجد محله مان یکی دو نفر بیایند « تیان » را به مسجد ببرند
آنجا در مسجد، مومنان چشم براه پلوی نذری بودند
طوبا خانم که چادر شب اش را به کمرش بسته بود ‌‌و از خستگی نای نفس کشیدن نداشت به عزیز آقا و آق ممدلی که از مسجد محله برای بردن پلو آمده بودند اشاره کرد و گفت : بیایید دم ایوان !
عزیز آقا و آق ممدلی رفتند جلوی ایوان .
طوبا خانم همینکه سرپوش دیگ را برداشت کم مانده بود همانجا پس بیفتد سکته ناقص بکند
چند تا فضله موش روی پلوی نذری خود نمایی میکرد !
طوبا خانم دلش نیامد پلوی نذری را به مسجد بفرستد
عزیز آقا و آق ممدلی دست خالی به مسجد بر گشتند و مومنان بی پلو ماندند
حالا حکایت ماست
گاهی آدمی با دیدن برخی کامنت ها بیاد فضلهٔ موش می‌افتد
فضله موش ظاهرا چیز کوچکی است، اما همین که در گوشه‌ای دیده شود همه فضای آنجا را پلشت و کثیف و ناخوشایند و بویناک می‌کند.
در دنیای مجازی یک یادداشت می‌تواند حاصل ساعت‌ها اندیشیدن و کند و کاو و عرق ریزان روح آدمی باشد اما ناگهان یکی از راه می‌رسد چند کلمهٔ زهرآلود در زیر آن می‌ریزد؛ نه چیزی به بحث اضافه می‌کند و نه حرفی برای گفتن دارد، فقط فضا را آلوده می‌کند.
اینگونه یاوه نگاری ها و مزه پرانی های سخیف بیش از آنکه دربارهٔ نویسندهٔ یادداشت چیزی بگویند، دربارهٔ چند و چون شخصیت و تربیت نویسندهٔ همان کامنت حرف می‌زنند.
در چنین مواقعی آدمی خشمگین میشود و چیزی در درونش می شکند اما شاید بهترین واکنش، خشمگین شدن نباشد. بعضی چیزها ارزش پاسخ دادن ندارند؛ کافی است درهای خانه شیشه ای خود را بروی چنین بیمایه گان بی شرم ببندیم و آنها را همان‌جایی بگذاریم که به آن تعلق دارند:
در زباله دانی
May be a doodle of text that says 'People don't need any tools to hurt you, their words are enough. •BI Sujal. Sujal'
See insights and ads
17
3

۳۰ مرداد ۱۴۰۵

زبان بی زبانی

دخترم یکساله بود که از ایران ما را بیرون انداختند
حالا آنچنان با زبان شیرازی حرف میزند انگار همین امروز از دروازه کازرون و محله اسحق بیگ‌و سر دوزک و دروازه قصابخونه و کل مشیر و کل شازده قاسم و کل شیخ ابوذرعه آمده است
نامش آلماست و گویش شیرازی را از مادرش آموخته در عوض یک کلام لاهیجانی نمیداند ! می بینید چقدر بمن ظلم شده ؟
از سوی دیگر پسرمان خواندن نوشتن فارسی نمیداند
به «پختن »میگوید پزیدن! بمن میگوید خجالت نمیخوری پزیدن بلد نیستی؟
در دوران کودکی اش مامان بزرگش از شیراز آمده بود امریکا، پسرم به مامان بزرگ میگفت بوزورگی ! یعنی مامان بزرگ!
مامان بزرگ شش ماه اینجا ماند به پسرم فارسی یاد داد رفت، متاسفانه دیگر نتوانست بیاید و برای همیشه رفت
حالا پسرم شکسته بسته فارسی حرف میزند اما نوشتن یاد نگرفته است
هر وقت خواستیم نوشتن یادش بدهیم یا در مکزیک بود ، یا کنگو ، یا رواندا ، یا نیویورک ، یا فیلادلفیا
دخترم اما پس از اینکه لیسانس اش را گرفت چند ماهی رفت دانشگاه دیویس خواندن و نوشتن فارسی را یاد گرفت
یادش بخیر خانم افسانه دانشور که معلمی دلسوز بود و به دخترمان فارسی آموخت و حیف که بسیار زود از میان ما رفت
من خیال میکردم دخترم حالا میآید کتاب « در پرسه های دربدری » مرا ترجمه میکند اما شوهر داری و بچه داری و معلمی و گرفتاری های دیگر او‌ ر ا از این کار باز داشت
اگر روزی در جایی مهمانی و جشن و گرد هم آیی و کنفرانسی باشد دوستانم سعی میکنند با آلما فارسی صحبت کنند چون از لهجه غلیظ شیرازی اش کیف میکنند
May be an image of ‎text that says '‎حسن رجب رجبنواد در پرسه_های دریه_دروی 袋起‎'‎
See insights and ads
28
4
1