دنبال کننده ها

۱ تیر ۱۴۰۵

دزدگاه


رفته بود ایران تا از اوضاع احوال ایران فیلمی بسازد
وزارت خارجه امریکا گفته بود سفر به ایران خطرناک است ، ممکن است ترا گروگان بگیرند ! بهتر است از سفر صرفنظر کنی .
می ترسید با پاسپورت امریکایی برود ایران ، با پاسپورت ایتالیایی رفت
همان روز اول در یکی از خیابان‌های تهران دوربین هشت هزار دلاری اش را دزدیدند.
میگفت :یک لحظه ، فقط یک لحظه طول کشید که موتور سواری مثل برق ‌و باد بیاید دوربینم را بقاپد ‌‌در برود
در هتل، اشک به چشم میآورد دست به دامان این و آن میشود بلکه دوربینش را پیدا کنند .
میخواهد به پلیس مراجعه کند ، کارکنان هتل میگویند اینجا مملکتی است که از پلیس ها بیش از دزدان باید ترسید ! حتی میگویند پلیس ها خود همکار دزدان اند !
مرد امریکایی بغض کرده است ، نمیداند به چه کسی پناه ببرد .
اعلامیه ای مینویسد پانصد دلار جایزه تعیین میکند به در ‌و دیوار می چسباند اما دوربینش پیدا نمی شود
رفیقی در اوکراین دارد ، به او‌زنگ میزند ، کمک‌میخواهد . جوانکی از اوکراین‌پا میشود میآید ایران ؛ دوربین خودش را بدستش میدهد میگوید حالا برو فیلم بگیر !
مرد امریکایی هاج‌و‌واج مانده است
دخترکی ایرانی با انگلیسی شکسته بسته ای دلداری اش میدهد و میگوید:
This country is full of thieves.
نمیدانم منظورش همین دزدان خیابانی است یا دزدانی که عبا عمامه دارند !؟
May be an image of one or more people and beard
See insights and ads
12
1
1

جای پای گذشتن عمر است


این عکس را در بوئنوس آیرس گرفته بودیم. سال ۱۹۸۴
وقتی ایران را به مقصد آرژانتین ترک میکردیم دخترکم - آلما- یک ساله بود حالا خودش دختری چهارده ساله و‌پسری یازده ساله دارد ! نوا جونی و آرشی جونی
جای پای گذشتن عمر است
اینکه خوانند چین پیشانی
No photo description available.
See insights and ads
99
2

۳۰ خرداد ۱۴۰۵

زندگی و دیگر هیچ

‎خاكى كه بزير پاى هر نادانى است
‎كف صنمى و چهره ى جانانى است
‎هر خشت كه بر كنگره ى ايوانى است
‎انگشت وزير يا سر سلطانى
است
پير مرد ، هشتاد و چند سالى از عمرش گذشته است .
صبح که ميشود دوشى ميگيرد ، صورتى صفا ميدهد ، عطر و پودرى به خودش ميمالد میاید توى كتابخانه ى شهر ما داوطلبانه كتابدارى ميكند .
من هر وقت گذرم به كتابخانه مى افتد مى بينم سر حال و قبراق اينطرف آنطرف ميدود و سر به سر این و آن ميگذارد .
تا مرا مى بيند دستى برايم تكان ميدهد اگر جوك تازه اى شنيده باشد با آب و تاب برايم تعريف مى كند خودش بيشتر از من غش و ريسه ميرود .
‎اسمش آرتور است اما بيشتر دوست دارد. “ آرت “ صدايش كنند .
با وجودى كه هشتاد و چند سالى از عمرش ميگذرد صورتش چنان صاف و پوستش چنان براق است كه گويى هنوز دارد حول و حوش پنجاه سالگى پرسه مى زند .
پریروز كه پس از دو سه هفته به كتابخانه رفته بودم ديدم آرتور همچنان قبراق و سرحال اينسو آن سو ميدود كار خلايق را راه مى اندازد .
سلام عليكى با من كرد و گفتم : چطورى آرت ؟
گفت : هر روز صبح وقتى از خواب بيدار مىشوم ، اولين كارى كه ميكنم اين است كه نگاهى به ستون مردگان روزنامه ى محلى مى اندازم چون مى بينم نام من در ميان نام مردگان نيست شاد و خوش و خندان دوشم را مى گيرم ، صورتم را شش تيغه ميكنم ، عطر و پودری به خودم ميمالم ،مى آيم اينجا تا از زندگى ام لذت ببرم .......
No photo description available.
See insights and ads
26
2
1