دنبال کننده ها

۲۵ خرداد ۱۴۰۵

ربات ها میآیند


رفته بودیم نوادا.
رفتیم یکی از این کازینوهای سوپر مدرن که میگویند صاحبش یک ایرانی است .
رفتیم ناهار بخوریم ، دستور غذا دادیم و منتظر ماندیم غذای مان را بیاورند.
چند دقیقه بعد دیدیم یک ربات سینی بدست جلوی مان ایستاد و غذا ها را جلوی مان گذاشت چرخی زد و رفت‌‌
جای تان خالی ناهار خوشمزه ای خوردیم ده دلار هم انعام گذاشتیم فقط مانده ایم حیران که این انعام به جیب چه کسی میرود ؟
این روزها وقتی آدم به هتلی میرود و میخواهد شبی در هتل بماند هیچ آدمیزادی پیدا نمی شود به پرسش هایش پاسخ بدهد، همه چیزش کامپیوتری است ، اسم و آدرس و کردیت کارتت را میدهی کامپیوتر مابقی کارها را اتوماتیک انجام میدهد، آنگاه کلید اتاقت را دستت میدهد میگوید بفرمایید طبقه هشتاد ونهم اتاق شماره چهار هزار و چهارصد و نوزده
وقتی هم میخواهید از هتل خارج بشوید با هیچ تنابنده ای حرفی و سخنی نداری.
ساعت خروجت را اعلام میکنی مابقی کارها توسط امام زمان انجام میشود!
میخواهم سری به صحرای کربلا بزنم بگویم حیف آدمیزاد نیست که در چنین هنگامه شگفتی هنوز چشم براه امام زمان است که از سامره یا از چمکران سر در بیاورد و دردهای هزار ساله اش را با خون و خونریزی و کافر کشی التیام ببخشد ؟
واقعا آدمیزاده طرفه معجونی است
See insights and ads
85
12
5

ماه .......به دنبالم بیا


تازه استخدام شده بودم . در رادیو رشت .
خانه مان لاهیجان بود ، صبح زود پا میشدم میآمدم کنار جاده می ایستادم تا یکی از آن بنزهای کرایه ای بیاید سوارم کند .
شب ها دو باره بر میگشتم لاهیجان ، با همان بنزهای کرایه ای.
جاده از کنار رودخانه میگذشت ، رودخانه سپید رود .
ماه در آب می رقصید ، ماه پا به پای من میآمد ، من ماه را نگاه میکردم مست میشدم.
چه رفیق باوفایی!
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
می پرسیدم : ماه جان ! جانت جور است ؟چه خوب که هر شب مرا همراهی میکنی ؟
گر بر سر و چشم ما نشینی
نازت بکشم که نازنینی
حالا می بینم انسانی دیگر ، در گوشه دیگری از جهان ، همان احساس مرا دارد و میگوید :
امروز همه چهارده سالگان در جستجوی عشق حقیقی اند.
من اما وقتی چهارده ساله بودم حیران مانده بودم که چرا ماه مرا دنبال میکند
May be an image of eclipse
See insights and ads
27
4
2

در قطار مراغه


نمیدانم چه سالی بود، هر چه بود هنوز مملکت ما مملکت امام زمانی نشده بود .
دوره سربازی ام را در مراغه میگذراندم ، در آن سرمای لوطی کش مراغه در پادگان رضا پاد .
وقتی دوره چهار ماهه آموزشی مان به پایان آمد در مراغه سوار تر ن شدیم بیاییم قزوین و از قزوین برویم ولایت مان .
یک عده بچه های بیست و چند ساله بودیم میخواستیم سری توی سرها در بیاوریم بشویم جناب آقای رییس یا جناب آقای دبیر دبیرستان شمس پهلوی یا اشرف پهلوی!
چنان برفی میبارید که چشم چشم را نمیدید .
سوار ترن شدیم راه افتادیم، قرار بود شش هفت ساعت دیگر برسیم قزوین
توی قطار آنقدر عرق و آبجو خورده بودیم که سر از دستار نمی شناختیم.
نیمه های شب رسیدیم جایی میان دو کوه! برف همچنان میبارید . نمیدانستیم کجای کره زمین ایستاده ایم ! خیال میکردیم به میانه رسیده ایم.
قطار ایستاد ، گفتیم لابد چند دقیقه ای میماند و بزودی راه می افتد
یک ساعت گذشت ، دو ساعت گذشت ، سه ساعت گذشت ، قطار همچنان ایستاده بود تکان نمی خورد ، بچه ها هر کدام سرخوش از باده ناب ، اینسو و آنسو پخش و پلا شده بودند .
پرسیدیم چرا قطار حرکت نمیکند ؟
گفتند به سبب بارش سنگین برف و ریزش کوه امکان حرکت قطار نیست .
دو شبانه روز در قطار ماندیم ، آذوقه مان تمام شده بود ، ترس ورمان داشته بود نکند از گرسنگی هلاک بشویم .
ناگهان سر و صدای مهیبی به گوش مان خورد ، دیدیم هلیکوپتر های غول پیکر ارتشی آمده اند برای مان آذوقه میریزند . نان سبوس و مربا و کره و کمپوت! فقط آبجو نیاورده بودند !
بگمانم بیست و چهار ساعت دیگر در میان دو کوه ماندیم نان سبوس سربازی خوردیم و خندیدیم و فردایش بسلامتی راهی قزوین شدیم.
آنوقت ها مملکت ما هنوز مملکت صاحب الزمانی نشده بود ، اگر امروز بود همه مان از گرسنگی و سرما تلف میشدیم و‌حکومت عزیز اسلامی تشییع جنازه مفصلی برای مان میگرفت و‌من هم میشدم شهیداسلام ستوان دوم وظیفه سید ابوالحسن گیله مرد شیخانی از نوادگان امام حسن مجتبی و یک سنگ قبری هم برایم میساختند به این بزرگی !
See insights and ads
64
4
3