دنبال کننده ها

۱ مرداد ۱۴۰۵

[حگه باز

دخترم به حقه باز میگوید حگه باز !
هروقت معده ام درد میگیرد یا یک جای بدنم از کار می افتد دخترم اگر باخبر بشود اولین سئوالی که می پرسد این است : بابا ! دوباره رفتی عرق خوردی؟مگر نمیدانی نباید عرق بخوری؟
میگویم . نه بابا جان ! کدام عرق؟ مگر من عرق خورم ؟
میگوید : ای حگه باز !
توی خانه مان فرمانده کل قوا اجازه نمیدهد گوشت قرمز بخورم ، میگوید کلسترول خونت بالاست، توی این سن و سال نباید گوشت قرمز بخوری! سکته میکنی ! شوری و ترشی و شیرینی هم ممنوع است
لاجرم آنقدر مرغ و ماهی و سبزیجات به خورد ما داده است که کم مانده است به قدقد کردن بیفتیم یا مثل بره ها بع بع بکنیم : بع بع! بع بع!
هر چه میگوییم پدر آمرزیده! ما بیدی نیستیم از این بادها بلذزیم به گوش مبارک شان فرو‌نمی رود که نمی رود . کم مانده است دشتی ، باغی ، جلگه ای ، سبزه زاری ،چراگاهی، جایی پیداکنیم برویم برای چریدن !
از سوی دیگر این رفیقان مان دست از سر مان بر نمیدارند گاه و بیگاه تلفن میکنند که : حسن جان ! قرار است با فلانی و‌فلانی برویم رستوران فلان ، پاشو بیا!
ما هم میرویم آنجا ، آنجا بما میگویند حسن جان در غیاب کدخدا رستم هر غذایی دلت میخواهد بخور ! ما هم یک فقره نیویورک استیک فرد اعلا سفارش میدهیم جای تان خالی نوش جان میفرماییم لب و لوچه مان را میشوریم میآییم خانه ، انگار نه خانی آمده است نه خانی رفته است
فرمانده کل قوا می پرسد : خوش گذشت؟
میگویم : جای سرکار عالی خالی بود
می پرسد : غذا چی خوردی؟
میگویم: ماهی!
طوری نگاهم میکند که انگار میگوید : ای حقه باز
اگر دخترم هم اینجا بود با مادرش همنوا میشد میگفت : ای حگه باز
عجب گیری افتادیم ها ! اصلا به قیافه مان میآید حقه باز باشیم یا حگه باز ؟
See less
May be a doodle
See insights and ads
39
8
2

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر