آقا ! این روزها همه در حال نصیحت کردن ما هستند
در خانه ، فرمانده کل قوا نمیگذارد شیرینی و شوری و گوشت قرمز بخوریم
نصیحت مان میکند که اینها برایت ضرر دارد ، کلسترول و قند خون و فشار خونت را بالا میبرد میفرستدت گورستان.
میآییم فیس بوک می بینیم عینهو حسینیه علی آباد سفلی را میماند ، یک بزرگواری آن بالا روی منبر نشسته است دارد موعظه میکند و نصیحت مان میفرماید که : دروغ نگویید ، بد اخلاق نباشید ، با مردم مهربانی کنید ، مال مردم را نخورید ، تو نیکی میکن و در دجله انداز ، همسایه تان را دوست داشته باشید، ای که دستت میرسد کاری بکن! و از این مهملات .
پشت بندش هم می بینی هزار نفر ده هزار نفر همان جفنگیات و پند های حکیمانه را با رنگ و لعاب دیگری هی تکرار میکنند .
ما این نصیحت ها را می شنویم میگوییم : خب پدر آمرزیده! تو که همچو آوازی داشتی چرا جلوی جنازه بابای خدا بیامرزت نخواندی؟
چهار قدم پایین تر دوباره گذرمان به تکیه حاجی عبدالله قره باغی و هیئت زنجیر زنان حضرت ابا عبدالله الحسین می افتد که باز نصیحت مان میفرمایند که: آی آقای فلانی ! بهشت زیر پای مادران است ، پس قدر مادرتان را بدانید ، هرچه هم داد و قال راه می اندازیم که آقا جان ! مادرمان چهل سال است عمرش را بشما داده و هفت کفن پوسانده است به خرج شان نمیرود که نمیرود .
میرویم مهمانی ، کنار استخر می نشینیم یکی دو گیلاس از آن شراب های ترس محتسب نخورده می نوشیم کله مان گرم میشود ، ناگهان اشرف خانم دختر مرحوم مشدی ماشاالله از راه میرسد تا چشمش به ما می افتد شروع میکند به نصیحت کردن مان که : آقای فلانی ! شما که ماشاالله هزار ماشاالله روشنفکر هستید و یک عالمه هم کتاب خوانده اید مگر نمیدانید شراب سرطان زاست و ریه و قلب ولوزالمعده آدم را از میان می برد ؟ و آن شراب را به کام مان زهر میکند .
باز خدا پدر این پزشک مان آقای دکتر تران را بیامرزد که اهل نصیحت و پند و اندرز و این حرفها نیست . یک بار از من پرسیده بود عرق میخوری ؟
گفته بودم : ای …. گاهگداری !
گفته بود : کمتر بنوش ! نه نصیحتم کرده بود نه اینکه گفته بود اگر شراب بخوری فردا میروی قبرستان .
این رفیق هزار ساله مان جناب آنتون چخوف یک برادر الکلی داشت که اهل تئاتر و نمایش و این حرف ها بود
یک بار آقای چخوف نامه ای برایش نوشته بود گفته بود : داداش جان ! کمتر عرق بخور !
برادرش در جوابش نوشته بود : بنوشی میمیری ننوشی هم میمیری ! پس بنوش وبمیر !( طفلکی آنتون چخوف که پزشک هم بود خودش در جوانی خیلی زودتر از برادر الکلی اش به بیماری سل در گذشت )
آقایان ! خانم ها ! ول مان کنید والله ! بقول رشتی ها شاخا فاکشید ! دست از سرمان بردارید جان مادرتان! ما نصیحت شنو نیستیم . ما در تبریز یک رفیقی داشتیم که همیشه بما میگفت : حسن ! سنن آدام چخماز !یعنی تو آدم بشو نیستی !
شما را به حرضت عاباس بگذارید آش خودمان را بخوریم هرجور دل مان میخواهد شلنگ تخته بیندازیم !
عجب گیری کردیم ها !؟
آقا ! ما اصلا نمی خواهیم عمر طولانی داشته باشیم ! نمیخواهیم آدم خوبی هم باشیم ، بشما چه ؟شما مگر کدخدا رستم هستی؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر