مسافرنامه(۲)
روزهای هفته را از یاد برده ام، میدانم در آخرین روزهای بهار هستیم اما اینجا در مرز کالیفرنیا و اورگان ، گویی بهار تازه از راه رسیده است . آسمان صاف و آبی است اما باد سری نرمک نرمک میوزد
بزرگراه شماره۱۰۱ خلوت است
گرانی بنزین به کاهش چشمگیر مسافران انجامیده است ، هرچند قیمت یک گالن بنزین در اورگان یک دلار کمتر از کالیفرنیاست اما دیگر کسی با (RV )سفر نمیکند بویژه آنکه قیمت گازوییل از مرز هفت دلار و نیم گذشته است
علاوه بر این تابستان هنوز از راه نرسیده و شب ها باد خنکی میوزد که پاییز را بیاد آدمی میآورد
یک سوی جاده اقیانوس است سوی دیگرش جنگل های سبز اندر سبز ، با درختانی هزار ساله سر به آسمان سوده ، و چنین می پنداری که تاکنون پای بشری به آن نرسیده است
امروز صدو هشتاد مایل راندیم رسیدیم به شهرکی ساحلی بنام «Florence» با یک جمعیت نه هزار و پانصد نفری که البته هیچ نسبتی با فلورانس ایتالیا ندارد
آنجا، در میانه راه ، در شهرکی ساحلی زن پیری ایستاده است ، پرچم فلسطین به دوش دارد و به کشتار مردمان معترض است
کنارش می ایستم . زن هشتاد سالی دارد ، لاغر و نحیف است ، باد سردی میوزد ، او اماهمچنان ایستاده است و تابلویی را که به دست دارد به رهگذران نشان میدهد .
می بینم در هر گوشه و کنار دنیا هنوز آدمیانی هستند که دل شان برای زنان و مردان و کودکانی که اینگونه بی محابا کشته میشوند می تپد . برای شان هم فرقی نمیکند این ستم کشتگان قربانیان جنگ اوکراین و غزه و لیبی و سودان و میانمار و سومالی اند یا شاگردان بینوای مدرسه میناب
حوالی چهار بعد از ظهر میرسیم به فلورانس. هتل مان بر فراز تپه ای است ، هیچ شباهتی به هتل ندارد ، خانه ای است درندشت و زیبا ، یادگار روزگاران گذشته .دور تا دورش درختان سر به آسمان ساییده کاج .
میرویم ناهاری میخوریم و گشت و گذاری میکنیم در ساحل بندرگاه و بر میگردیم به هتل مان
فردا قرار است صدو هفتاد مایل برانیم به شهری سفر کنیم بنام Astoria
جای تان البته خالی است
آستوریا بعنوان یکی از قدیمی ترین منزلگاه مهاجران اولیه امریکا با معماری اصیل ویکتوریایی و فرهنگ پررونق آبجوسازیهای محلی (Craft Beer) گردشگران بسیاری را به خود جذب میکند.
داستان سفر به این شهر زیبا را فردا برایتان می نویسم





هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر