دنبال کننده ها

۲۷ مرداد ۱۴۰۵

اصغر ترقه

ما یک رفیقی داشتیم - خدا بیامرز حسین قره گوزلو- که گوینده و گزارشگر ورزشی تلویزیون بود
گاهی اوقات یکی را به ما نشان میداد میگفت: آن آقا را می بینی؟
میگفتم : می بینم حسین آقا جان ! خب که چی؟
میگفت: هیچی! از دور شبیه آدمیزاد است
حالا توصیه ما که آرد مان را بیخته و الک مان را آویخته ایم این است که: ای خلایق! به هیچ شاعر و نویسنده و هنرمندی نزدیک نشوید ! با هیچ اهل هنری دوستی و رفاقت نکنید ! خیال نکنید این شاعران و‌ نویسندگان و‌نقاشان و مطربان و خنیاگران از آسمان هفتم روی کره زمین نزول اجلال فرموده و از هرگونه « سیئاتی» پاک و منزه اند !
اگر به آنها نزدیک بشوید بشما قول گیله مردانه میدهم تمامی آن قصرهای بلورینی را که در ذهن تان ساخته و پرداخته بودید در چشم بر هم زدنی فرو میریزد
یک روز در کتابخانه سانفرانسیسکو خانمی بمن گفت : خوش به حال همسرتان
پرسیدم : چطور!
گفت : برای اینکه شوهر طنز نویس شوخ و شنگی مثل شما دارد!
گفتم: کجای کاری خانم جان؟ من در خیابان عسلم در خانه حنظل!
زنم اسم مرا گذاشته اصغر ترقه !آنوقت شما میگویید خوش به حال همسرتان ؟ بروید حال و احوالم را از خودش بپرسید ! فقط مواظب باشید بغض اش نترکد !
No photo description available.
See insights and ads
25
1

۲۵ مرداد ۱۴۰۵

مگر اتفاقی افتاده بود ؟


آنجا در میدان ماکاندو ، تظاهر کنندگان را به رگبار می بندند .
بسیارانی همچون برگ خزان بر خاک می افتند.
مردی زخمین خود را به مردن میزند ، در میان اجساد کشتگان دراز میکشد ؛ تکان نمی خورد ، انگارمرده است .
سرباز ها از راه میرسند ؛ جسد ها را در کامیون ها می ریزند ، می برند تا سر به نیست شان کنند.
مرد ، در میانه راه خودش را از کامیون بیرون می اندازد ؛ لنگان لنگان به شهر بر میگردد ، می بیند همه رستوران ها و‌بارها و فروشگاهها بازند، خون ها را از سطح خیابان ها شسته اند و مردم به شاد خواری مشغول اند
می پرسد : خب، چی شد ؟
همه میگویند : مگر چیزی شده بود ؟
(از کتاب صد سال تنهایی)

۲۳ مرداد ۱۴۰۵

وقتیکه باران می بارد

چند سال پيش ، سفرى به تونس رفتيم و از آنجا به هواى ديدار مسجد قيروان -قديمى ترين مسجد عالم بعد از مسجد حرمين -راه افتاديم .
مسجدى است در وسط بيابان . كه بلافاصله پس از فتح شمال آفريقا در سال پنجاهم هجرى ،به دست عقبه بن نافع پسر خاله ى عمرو عاص ساخته شده . مسلمانان چون فرصت تهيه ى مصالح نداشتند معابد قديم رومى را خراب كردند و ستون هاى آنها را به قيروان حمل كردند و مسجدى ساختند با صدها ستون به بلندى چندين متر تمام از سنگ . منتها بعضى از سنگ ها با هم از نظر پرداخت تفاوت دارد زيرا از جاهاى مختلف حمل شده است .
بهر حال ، روزى بارانى بود وباران سيل آسا مى آمد . با ایرج افشار به هزار زحمت از مركز تونس دهها فرسنگ راه را بريديم و به قيروان رسيديم .
مسجد ، درش را بسته بودند . در زديم . دربان در گشود . گفت : ورود ممكن نيست .حالى اش كرديم كه دو هزار و پانصد فرسنگ راه را آمده ايم تا قديمى ترين مسجد اسلامى را ببينيم كه مسلمان هستيم .
گفت : پاسپورت تان را ببينم .
اول نگاهى به پاسپورت افشار انداخت . اسم ايرج و فاميل افشار . هيچ نفهميد .زيرا هيچكدام بويى از اسلام نميداد .
پاسپورت مرا ديد . باستانى و پاريزى ، هر دو بوى طاغوت ميداد ! خواست پس دهد كه من انگشت روى اسم خودم گذاشتم : محمد ابراهيم .
فهميد كه چون محمد دارد پس يهودى نيست .
گفت : اشكال ندارد . مى توانيد صحن مسجد را ببينيد .
وارد شديم . از ميان جنگلى از ستون هاى سنگى عجيب و غريب گذشتيم . كتيبه هاى عربى خارج را مخصوصا به صداى بلند خوانديم و اطمينان خادم مسجد را جلب كرديم . هديه اى هم به او داديم و كفش ها را كنديم كه وارد شبستان شويم و خط محراب را بخوانيم . اما خادم مانع شد و گفت : از همين دور ببينيد . هر چه اصرار كرديم قبول نكرد . آخر كار كه علت را پى جويى ميكرديم ، متوجه شديم كه زمزمه ميكند : روز هاى بارانى احتياط مى كند ، لباس ها تر است و به محراب خواهد گرفت !
من در آن لحظه ، با گوشت و پوست ، معنى رافضى بودن را حس كردم و آنوقت متوجه شدم كه چطور توى شهر خودمان- كرمان - و توى شهر ايرج افشار - يزد -وقتى باران مى آمد ، زرتشتى ها حق نداشتند از خانه خارج شوند و توى كوچه ها راه بروند ! مبادا يك مسلمان از آن كوچه عبور كند و ترشح لباس زرتشتى بر لباس مسلمان افتد !
اين هم گفتنى است كه : كتاب تفسير قرآن را كه آقا سيد رضا اخبارى نوشته بود ، مرحوم بهبهانى در سفر شمال انداخت توى درياى خزر و گفت كه نويسنده ى آن رافضى است . حالا مريد هاى سيد ميروند در دريا شنا ميكنند و آب به بدن خود مى پاشند كه ثواب دارد !
( باستانی پاریزی )

جای هیتلر خالی است

توی پمپ بنزین با موتور سیکلت قراضه اش میآید کنار من می ایستد . سر تا پای بدنش خالکوبی شده است .
میگوید : پول خرد داری ؟
توی دلم میگویم : توی این هیر و ویر بیا زیر ابرویم را بگیر ! دست توی جیبم میکنم دو تا اسکناس یک دلاری بیرون میآورم بدستش میدهم .
سری به نشانه تشکر می جنباند و با اشاره چشم و ابرو یک آقای چینی را نشانم میدهد و میگوید : من از چینی ها بدم میآید !
میگویم : چینی ها ؟ مگر چیکارت کرده اند ؟
میگوید : جان به جان شان بکنی یک سنت از دست شان نمی افتد ، پول شان به جان شان بسته است ، هندی ها هم همینطورند ، از چینی ها گه ترند ! همه شان یک مشت آدم زیادی بدرد نخور نفرت آورند که آمده اند توی این دنیا تا جای دیگران را تنگ بکنند !
میخواهم سوار ماشینم بشوم که میآید مثل شپش لحاف کهنه خودش را بمن می چسباند و میگوید : از مسلمانها هم عقم میگیرد .
میگویم : عجب ؟
میگوید : همه شان آدمکش و خونخوارند ، نکبت از سر و روی شان میبارد .
یک لبخند زورکی میزنم و میگویم : یهودی ها چطور ؟
تف گل و گنده ای روی زمین می اندازد و عینهو خرس تیر خورده با خشم میگوید : Fuck Them All
و من میمانم حیران که : خدایا ! این آقا زاده با یک حساب سر انگشتی از چهار و نیم میلیارد آدم روی زمین نفرت دارد ! اگر کاره ای بود چیکار میکرد ؟ چطور است آدرس کاخ سفید را به ایشان بدهم بلکه بتواند آنجا کاره ای بشود ؟
بگمانم در این میان فقط جای آقای هیتلر خالی است
May be an image of motorcycle
See insights and ads
16
2
3