دنبال کننده ها

۲۵ خرداد ۱۴۰۵

مسافرنامه
وقتی داشتم ازسانفرانسیسکو بطرف سیاتل میراندم با خودم میگفتم این حضرت باریتعالی وقتی میخواسته است این ایالت اورگان و‌واشنگتن و کالیفرنیا را خلق بکند ابدا دچار خستگی و دلمردگی و‌بی حوصلگی نبوده است ، چونکه نشسته است با خیال راحت هر چه خلاقیت و‌هنر در چنته داشته است نثار این سه ایالت کرده است
شما وقتی از شهر زیبای سانفرانسیسکو‌ بسوی سیاتل رانندگی میکنید از دیدن آنهمه
جنگل های پرشکوه و رودخانه های پر آب و تالاب ها و‌دریاچه‌های رنگ وارنگ و آسمانی گشاده دست‌ دچار حیرت میشوید آنوقت اگر نگاهی به خاورمیانه بیندازید می بینید جناب آقای باریتعالی وقتی میخواسته است این حوزه جغرافیایی را بسازد انگاری شاشش گرفته بود عجله داشته می ترسیده توی شلوارش بشاشد چنان خسته و بی حوصله و‌پریشان‌و‌خشمگین بوده است که بجای جنگل های سر سبز و رودخانه های پر آب ، بما اهالی محترم خاورمیانه کویر و بیابان‌و شتر و‌ صدو بیست و‌چهار هزار پیغمبر و چهارده پانزده تا امام معصوم و یک گله بیشمار هم آیت الله العظمی و ‌‌حجت السلام و ثقه الاسلام و شعبان بی مخ و کفتر بازان کچل و دله دزدان قمه کش ‌و پهلوان پنبه های بند باز و رهبر کبیر و خنازیر الخلیج و نمیدانم قائد اعظم و شیخ المشایخ و ایضا دماغ چهار وجبی و کله بی عقل و سلام و صلوات و تکبیر عنایت فرموده است !
میخواهم بگویم خداوند تبارک ‌‌تعالی بجای دشت های فراخ و رودخانه های خروشان ،یک عالمه آقا جواد به ما عنایت فرموده است ! آنهم نه یکی نه دو تا ، کرور کرور ! میلیون میلیون !
البته ما گور پدر مان بخندیم بخواهیم در کارخانه خلقت حضرت باریتعالی چون و چرا و فضولی بکنیم اما از آنجا که بقول حافظ جان رونق این کارخانه به فسق همچو‌منی کم نمیشود ما زبان درازی میکنیم میگوییم الحق والانصاف اگر قرار باشد عدالتی در عالم خلقت باشد این چه جور عدالتی است؟
یکی را میدهی صد‌ناز و نعمت
یکی را نان جو‌آلوده بر خون ؟
آقا جان ! ما اعتراض داریم ! میشود بفرمایید به کجا باید عرضحال مان را بنویسیم ؟
May be an image of one or more people and eyeglasses
See insights and ads
48
6
2

پیری را تعریف کنید

پیری را تعریف کنید!
نصفه های شب از زور تشنگی از خواب بیدار شدم
یک بطر آب کنار تختخوابم بود ، آب را برداشتم هر چه زور زدم نتوانستم سرش را باز کنم !
توی آن عالم منگی و خواب و‌ بیداری حوصله اینکه از طبقه دوم بیایم پایین بروم توی آشپزخانه یک لیوان آب سرد بردارم نداشتم ، ناچار رفتم شیر آب را بازکردم از آن آب خوردم ! چه آب گس بی مزه ای! بوی کافور میداد لاکردار !
———
باده از ما بهتران
همسر جان رفته بود خرید ، من هم همراهش بودم . میدانستم حالا حالاها از فروشگاه بیرون آمدنی نیست.
من که حال و حوصله خرید کردن ندارم ، می توانم چهار پنج دقیقه ای توی فروشگاه بالا پایین بروم اما حوصله ام سر میرود میزنم به چاک .
رفتم توی فروشگاه زود آمدم بیرون .
گفتم حالا که علیاحضرت سرگرم خرید کردن است چطور است قدمی همین دور و بر ها بزنم هوایی بخورم بلکه حال ‌و احوالم کمی جا بیاید !
آمدم رفتم داخل یک فروشگاهی که ده هزار و نهصد جور عرق و شراب و ویسکی و ام الخبائث میفروخت .
فروشگاه که چه عرض کنم ، بگمانم طول و عرضش از طول و عرض ولایت مان لاهیجان بیشتر بود ! اسمشTotal Wine
گفتم : حافظ جان کجایی ؟ بیا ببین چه قیامتی اینجاست ، دیگر نباید غصه بخوری و ناله سر بدهی که :
بهر یک جرعه که آزار کس اش در پی نیست
محنتی میکشم از مردم نادان که مپرس
رفتم قدمی زدم نگاهی به در ‌‌و دیوار انداختم دیدم خدای من ! ویسکی و شرابی دارد که قیمت شان هر بطر چهار پنجهزار دلار است
گفتم : یعنی آدم هایی هستند بابت یک بطر ویسکی پنجهزار دلار می سلفند ؟
چند تا عکس گرفتم آمدم بیرون
آمدم بیرون با خودم‌گفتم این تخم جن ها ی امریکایی حق دارند که میگویند :
Good to be a King
آسانسور
رفته بودیم پرتلند ، هتلی گرفتیم که فقط پول پارکینگ اش شبی ۵۶ دلار بود
سوار آسانسور شدیم برویم طبقه سوم . رسیدیم طبقه سوم ، هر چه دکمه را زدیم دیدیم صدای فس فسی میآید اما درهای آسانسور باز نمی شود !
گفتیم : ای خدا ! نکند توی آسانسور گیر بیفتیم خفه بشویم ؟ آنوقت قرض و قوله های ما را چه کسی باید بدهد ؟
آمدیم طبقه اول ، دوباره رفتیم طبقه سوم، هر کاری کردیم درهای آسانسور باز نشد، یکوقت دیدیم پشت سرمان یک صدای بسیار خفیفی آمد ، نگاه کردیم دیدیم ای داد و بیداد ! آسانسور دو‌تا در دارد ، درهای شرقی درهای غربی ! شما از درشرقی سوار میشوید از در غربی که پشت سرتان است پیاده میشوید! ما حواس مان به درهای پشت سرمان نبود !
اگر بدانید چقدر خندیدیم! گفتیم ای بابا ! ما هم‌ عجب دهاتی هایی هستیم ها !
See insights and ads
12
2
1

۹ خرداد ۱۴۰۵


چطوری رفیق لنین ؟
( از یادهای دور و دیر )
در زوریخ با یک دانشجوی ایرانی همخانه شده بودم ؛ نامش آقای میلانی .
پدرش در تهران ماشین فروش بود که بقول سعدی « گربه بوهریره را به لقمه ای ننواختی و سگ اصحاب کهف را استخوانی نینداختی » .
خوابگاه مان بر فراز تپه ای بود با چشم اندازی بسیار زیبا.
از سرزمین برزن ها و خانه های کاهگلی دود نشسته و از جولانگاه گردنه گیرها و‌معرکه گیرها به سرزمینی کوچیده بودم که بنظرم همان بهشتی بود که خدا در قرآن و تورات و انجیلش وعده داده بود .
هنوز راه و رسم زندگی دانشجویی را نمیدانستم ولی هزار و یک سودا بسر داشتم .
من و رفیقانم اگر چه اسب مان بی جو‌بود و نمد زین مان به گرو ، اما بجای درس خواندن میخواستیم جهان را با دستان ناتوان خودمان تغییر بدهیم.
می خواستیم وطن مان ، آن « میهمانخانه مهمان کش روزش تاریک » را با چلچراغ های رویایی خود آذین کنیم .
آخرش هم درس و ‌مشق را رها کردیم به ایران برگشتیم.
پای در زنجیر پیش دوستان
به که با بیگانگان در بوستان
رفیقم آقای میلانی از آن گران گوشان بلشویکی بود که غیر از جزوه های سازمانی هیچ کتاب دیگری نخوانده بود .
معتقد بود همه مان باید برویم ایران اسلحه برداریم با امپریالیسم امریکا بجنگیم ! باید برویم به زور اسلحه شاه را از مملکت مان بیرون بیندازیم ! طوری بود که به مرغ آقا کیش نمیشد گفت .
من گهگاه سر بسرش میگذاشتم میگفتم چطوری رفیق لنین ؟میگفت: یا بمیر یا بمیران !
از تاریخ ایران هیچ نمیدانست . از ادبیات ایران بی خبر بود اما تا تکان میخوردی از لنین و مارکس نقل قول میکرد و چنان تعصبی داشت که صد رحمت به کبلایی حسینقلی مرثیه خوان مسجد آسید عزیز الله .
بر گشتیم ایران ؛ به سرزمین منار ‌‌و مزار و تکبیر و صلوات .
من پس از داغ و درفش هایی اندوهبار در غبار زمانه گم شدم ‌واو در خاوران به خاک رفت .
کاشکی زنده بود سر به سرش میگذاشتم میگفتم : چطوری رفیق لنین