دنبال کننده ها

۹ بهمن ۱۴۰۲

بیچاره بابا بزرگ

رشته ای بر گردنم افکنده دوست.
می‌کشد هر جا که خاطر خواه اوست
داشتم آلبوم عکس هایم را نگاه میکردم. این عکس را دیدم .
آنوقت ها که این نوا جونی پدر سوخته چهار پنج سالش بود یک روز رفته بود گردن بند مامان بزرگش را آورده بود انداخته بود گردن من و چپ و راست عکس گرفته و قاه قاه خندیده بود . بعدش هم رفته بود لاک ناخن آورده بود تا ناخن هایم را لاک بزند که با خواهش و منت و یک عالمه قربان صدقه رفتنش بالاخره رضایت داد از خیر لاک کردن ناخن هایم بگذرد.
حالا هم این خانم خوشگله گیسوان بلندش را به رخ ما میکشد .
پدر بزرگ شدن هم مکافاتی هست ها!
نقاشی از : پریچهر سهیلی -
See insights and ads
All reactions:
Susan Azadi, Bahman Azadi and 160 others

از جمهوری ترس به جمهوری عشق

شهر ما روزگاری کعبه آمال طلا جویان بوده است . معادن طلایی داشته است که جویندگان طلا را از اینسو و آنسوی گیتی بسوی خود میکشانده است .
داستان های شگفت انگیزی از آن روزگار پر تب و تاب با خود دارد .
نامش Placerville
می‌روم قدمی میزنم . سراسر عتیقه فروشی است و رستوران و گالری نقاشی و بار .
عصر یکشنبه ای آفتابی است . رفت و آمد چندانی نیست . رستوران ها و بارها اما غلغله است . پیر و جوان و خرد و کلان نشسته اند می نوشند و میخورند و میگویند و میخندند .
به یاد وطنم می افتم . با خود میگویم انگار از جمهوری ترس به جمهوری عشق کوچیده ام .
ساعتی در خیابان اصلی بالا و پایین می‌روم . مردی پای صندوق گالری اش ایستاده است گیتار میزند و می خواند . به تماشایش می ایستم . چه کاسب هنرمندی .
از جلوی کاخ دادگستری میگذرم . قدمتی صدو بیست ساله دارد اما همچنان سرفراز ایستاده است .
ساختمان های دیگر عمری صد و پنجاه ساله دارند . گاه بیشتر گاه کمتر .
اینجا بر فراز ساختمانی پیکره نمادین مردی آونگ دار شده است . اینجا همان جایی است که کاشفان نا فروتن طلا، دزدان و قانون گریزان را بر دار مجازات میآویخته و شوکران مرگ در حلقوم شان میریخته اند . و این پیکره آویخته بر دار یادگار آن روزهای پر تب و تاب .
جوانکی جلویم را می‌گیرد و میگوید : پول یک آبجو را بمن میدهی؟
میگویم : چرا نه ؟
دست در جیب میکنم و یکی دو دلاری بدستش میدهم . اگر بتوان با یکی دو دلار دلی را شاد و لبی را به خنده گشود چرا باید دریغ کرد ؟
قدم زنان به خانه بر میگردم . همسرم می پرسد : کجا بودی؟
میگویم : رفته بودم در صفحات تاریخ شهر مان گم شده بودم .
See insights and ads
All reactions:
Susan Azadi, Bahman Azadi and 92 others

۴ بهمن ۱۴۰۲

میرزا کوچک خان

این ساراخانم بیست سی سال است آرایشگر ماست
هر وقت میرویم موهای مان را کوتاه کنیم یکساعت تمام باید از سیر تا پیاز به داستان زندگی شان گوش بدهیم ولام تا کام هم حرف نزنیم .
دیشب برای شان پیغام فرستادیم که : سارا خانم جان ! . روزگارتان بی بلا و بی کرونا باد . آیا میشود امروزی ،فردایی ، پس فردایی خدمت تان شرفیاب بشویم این موهای سر مان را کوتاه بفرمایید ؟
جواب دادند : یکماه دیگر باید صبر کنید!
گفتیم : خانم جان ! هیچ میدانی ما حالا چه شکل و شمایلی شده ایم ؟ عینهو انسان های غار نشین عهد ماضی را میمانیم ! این خلایق بیچاره وقتی چشم شان بما می افتد خیال میکنند مرحوم مغفور میرزا کوچک خان جنگلی زنده شده است و لابد میخواهد اینجا در کالیفرنیا یک دولت دموکراتیک خلقی اسلامی سوسیالیستی راه بیندازد ! از آنطرف می ترسیم طفلکی ها نوه های مان هم با دیدن مان زهره ترک بشوند ! حالا نمی شود محبت بفرمایید وقتی بما بدهید شبی نیمه شبی صبحی سحری خدمت تان شرفیاب بشویم این موهای لعنتی مان را کوتاه کنید و شرشان را از سر مان کم بفرمایید ؟
دوباره پیغام فرستادند که : خیر آقای گیله مرد ! خیلی متاسف هستم . آی ام ساری ! باید یکماه منتظر بمانید !
دیدیم چاره ای نیست . گفتیم ؛ باشد ! یکماه دیگر صبر میکنیم ، مگر آسمان به زمین میآید ، بگذار این گرینگوها خیال کنند ما همان میرزا کوچک خان جنگلی هستیم !
باری! امروز صبح پاشدیم رفتیم بانک . یک فقره ماسک سپید هم روی دهن و دماغ مان چسبانیدیم و رفتیم آنجا . خیال میکردیم حالاست که همه خلایق برای مان هورا بکشند که : به به ! جناب آقای میرزا کوچک خان ! صبحکم الله بالخیر !
اما بقدرتی خدا هیچ تنابنده ای نیم نگاهی هم بما نینداخت و نگفت موسیو گیله مرد خرت به چند !
آمدیم بیرون برویم پی کار و زندگی مان . دیدیم دو قدمی بانک یک آرایشگاهی باز است و خانمی آنجا پشت میز نشسته است و ناخن هایش را لاک میزند
رفتیم داخل و گفتیم : گود مورنینگ مادام ! می توانید موهای سرمان را کوتاه کنید یا باید وقت قبلی بگیریم ؟
ایشان خنده ملیحی فرمودند و گفتند : شما چقدر آدم خوش شانسی هستید
پرسیدیم : چطور مگر ؟
فرمودند : یکی از مشتری های مان نیامده است . بیا برو بنشین جلوی آینه.
ما هم رفتیم نشستیم پای آیینه و قبل از اینکه ایشان دست به قیچی و سایر ابزار آلات قتاله و اصلاحگرانه ! ببرند گفتیم : خانم جان ! قربان آن دست و پنجه بلوری تان بشویم ما ! بالاغیرتا سرمان را طوری اصلاح کنید زن مان از خانه مان بیرون مان نیندازدها !
آقا ! یکساعتی آنجا نشستیم و این بانوی هنرمند با چنان دقت و ظرافتی سرمان را اصلاح کرد که ما هم از بس از کارشان خوش مان آمده بود یکدانه اسکناس ده دلاری انعام دادیم و گفتیم : سارا بی سارا ! بای بای سارا
( این هم عکس پیش از اصلاح)
May be an image of 1 person and beard
See insights and ads
All reactions:
Zari Zoufonoun, Davood Badkoobeh and 14 others