آن قدیم ندیم ها در دوران جوانی مان یک رفیقی داشتیم که سر کوچه مان خیاطی داشت . اسمش غلام بود ما آغلام صداش میکردیم
این آغلام از آن خیاط هایی بود که اگر بجای محله مان آمده بود در منهتن یا خیابان پنجم نیویورک یک دهنه مغازه خیاطی باز کرده بود هم میلیونر شده بود هم صاحب آوازه جهانی !
آغلام بهترین و شیک ترین کت و شلوار ها را برای مان میدوخت اما وقتی به ریخت و قیافه و لباس هایی که خودش می پوشید نگاه میکردی خیال میکردی رفته است از بازارچه خواهر امام یکدست کت و شلوار برای خودش خریده است که به تنش گریه میکند
ما آنوقت ها سر بسر آغلام میگذاشتیم میگفتیم کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد!
دیروز نشسته بودم تلویزیون نگاه میکردم ، نسرین خانم هم نشسته بود با پرستار بیمارستانی سر اینکه چهارشنبه برای ویزیت دکتر بیایم یا پنجشنبه چانه میزد
من صدای پرستار را می شنیدم که میگفت شماره تلفنی بشما میدهم به این شماره زنگ بزن «appointment» بگیر
من دیدم نسرین خانم در بدر بدنبال خودکار میگردد ، هر چه وسایل چسان فسان و نمیدانم ماشه و تیشه و اره و انبر در بساطش بوده بهم ریخته اما دریغ از یک خودکار!
من همینطور نشسته بودم تماشایش میکردم ( حالا شما خانم ها یقه ام را نچسبید که پس تو چطور شوهری هستی؟نمیتوانستی پا بشوی بروی یکدانه خودکار پیدا کنی دست آن طفلک مظلوم بینوا ! بدهی؟
والله به حضرت آباس پنجاه سال پیش بهش گفته بودم زن نویسنده و شاعر نشو به حرف هایم گوش نداده بود حالا میگوید آنوقت ها بچه بودم عقل نداشتم ! )
نشسته بودم تماشایش میکردم ! آخر الامر مجبور شد با رژ لب روی دستمال کاغذی شماره تلفن را بنویسد ( توی خانه مان یک ورق کاغذ هم پیدا نمیشود )
این بود که گفتم قدیمی ها راست میگفتند که : کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد !
راستی! شما توی خانه تان کاغذ قلم پیدا میشود ؟

