خانم دکتر ما را دعوت کرده بود خانه اش مهمانی. رفیق مان را هم دعوت کرده بود .
از رفیق مان پرسیده بود چه روزی برای تان خوب است تشریف بیاوریدخانه مان؟
رفیق مان نگاهی به تقویمش انداخته و گفته بود سه شنبه هفتم جولای!
قرار شد روز سه شنبه هفتم جولای ( یعنی هفته آینده ) همه با هم برویم مهمانی خانه خانم دکتر !
اما این رفیق مان دیروز رفته است لباس پلوخوری اش را پوشیده یک سبد گل خریده دست همسرش را گرفته ساعت پنج بعد ازظهر سلانه سلانه رفته است خانه خانم دکتر !
خانم دکتر در را باز کرده دیده است رفیق مان مثل شاخ شمشاد دم در ایستاده آمده است مهمانی!
گفته است : به به ! به به! قدم تان روی چشم ! خیلی خوش آمدید ! ببخشید خانه مان اینطوری در هم بر هم است ! ببخشید ما لباس خواب به تن داریم ! ولی مهمانی هفته آینده است ! شما یک هفته زودتر آمده اید !
چه درد سرتان بدهم ؟ نشستند گپی زدند ، تکیلایی خوردند ، پا شدند همگی رفتند رستوران کنار رودخانه، همان رستورانی که مورد علاقه من است ، از همانجا زنگ زدند به من که دلم را بسوزانند ! که دیدی ما اینجا کنار رودخانه نشسته ایم ویسکی میخوریم ؟ یک عالمه جوجه کباب و کنجه کباب و پیتزا و نمیدانم بستنی و فالوده خورده اند ، یک عالمه هم خندیده و لاسیده و ریسه رفته اند ، حالا بمن میگویند پول رستوران شان را من باید بدهم !
یعنی توی دنیا آدمی مظلوم تر از من هم پیدا میشود ؟
توی خانه مان هم هروقت یک چیزی می شکند یا مگسی میآید توی خانه ، گناهش را میگذارند گردن من ! میگویند تو بودی که ظرف چینی یادگار مامان بزرگ شیرازی را شکستی ! تو بودی در را باز گذاشتی مگس ها آمدند توی اتاق !
در حالیکه من با همه سر به هوایی ام نه از خانه بیرون رفته ام ، نه هیچ در و پنجره ای را باز و بسته کرده ام !نه اصلا میدانم ظرف چینی مادر بزرگ شیرازی چه رنگی وچه شکلی بوده است .
می بینید چقدر مظلوم واقع شده ام ؟ هیچکدام تان نمی خواهید از من مظلوم دفاع کنید ای تخم جن ها ؟ چطور است پول رستوران این آدمهای سر به هوای شکمو را پای شما حساب کنیم ؟ پس دوستی و رفاقت به چه کاری میآید ؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر