میگوید :
عمویم - ابراهیم- سالِ ۱۳۴۵ از خانه بیرون رفت برای خریدِ نان ؛ سالِ ۱۳۵۴ برگشت!
سرِ راه با یک دختری آشنا شده بود که دختر میرفت هند.
عموی ماهم با او رفته بود.
بعد از ده سال که بر گشت پدربزرگم تنها واکنش اش این بود که :
«ابراهیم ! دیگه نمیخواد بری نون بخری بابا.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر