یکی نزد طبیب رفت که موی ریشم درد میکند !
طبیب پرسید: چه خورده ای؟
گفت: نان و یخ !
طبیب گفت : برو بمیر که نه دردت به درد آدمی میماند نه خوراکت .
حالا حکایت ماست
صفحه فیس بوق را باز میکنم
می بینم یک آقای چاچول بازی آمده است یک شعر بند تنبانی را روی صفحه اش گذاشته زیرش هم نوشته است از لسان الغیب حافظ شیرازی!
اول سی و سه بند وجودم شروع میکند لرزیدن ، میگویم : حافظ جان ، نه سامان نالیدن است نه قوت صبر کردن ، میدانم تن تو هم در قبر میلرزد ، ولی بقول خودت «اعتبار سخن عام چه خواهد بودن؟ »
بعد ، هم خنده ام میگیرد هم گریه ام .
خنده ام میگیرد میگویم : چه خوب که نگفت شعر از « لسان الغیب سعدی شیرازی » است !
اما گریه ام میگیرد وقتی می بینم آوازه سخن حافظ به هرات و بلخ و سمنگان و کابلستان و فاریاب و چین و هند و سغد و طارم و ختلان و بامیان رسیده است اما ده نفر ، بیست نفر ، پنجاه نفر آبجی آغاجی و بابا شمل و خاله خاک انداز و ننه دوغ مال و یقنلی بقال و جاهل و غافل ایرانی زیر همین قاذورات کامنت گذاشته به روان پاک خواجه شیراز درود فرستاده اند!
حرف شان دارد ز بی عقلی نشان
گریه میگیرد مرا از حرف شان
میمانم معطل که خدایا خداوندا ! بیکار بودی اینهمه آدم مشنگ آفریدی؟
آیا این هم یکی از علائم ظهور سوشیانت یا همان آقا مهدی خودمان است ؟

