دنبال کننده ها

۲۵ فروردین ۱۴۰۳

تیاتر اینجهانی

ترس از مرگ به خاطر این است که ما داریم زیادی عمر می کنیم. پدرهای ما کم عمر می کردند. این مشکلات را نداشتند. اصلا دنیای آینده مشکل پیرها را دارد. یعنی نگران اندکه مثلا بعدها دنیا تبدیل به جایی شود که تعداد زیادی پیر از کارافتاده روی ویلچر در آن این ور و آن ور بروند.
دنیا مثل تئاتر است که صندلی های معدودی دارد. عده ای باید بروند تا بعدی ها بیایند به جایشان. مرگ ساده ترین چیز است. فقط خدا کند آدم عاقبت به خیر شود. خدا کند به قول گلستان به فس و فوس نیفتیم. الان اصلا دل شوره ندارم. فقط آدم به این وضع نیافتد که ورثه بدبخت شوند و بخواهند تر و خشکش کنند. سابق مردم خیلی خوب می مردند. پدر خود من در حمام عمومی مرد. آوردندش خانه و کسبه هم تا ظهر تشییع و دفنش کردند و تمام شد و رفت. خیلی وضع بدی است که بیفتی روی تخت بیمارستان و دو تا شیلنگ بکنند توی دماغت، از یکی آب پرتقال بریزند تو از یکی کوبیده!
«احمد رضا احمدی»
May be an image of 1 person
See insights and ads
All reactions:
Mina Siegel, Siavash Roshandel and 65 others

عکس یادگاری

رفته بودیم هاوایی.
رفیقم پشت فرمان نشسته بود.
رسیدیم به مرغزاری سر سبز . در دامنه کوهساری. و گله گاوان به چرا .
رفیقم گوشه ای توقف کرد .
پرسیدم : چرا ایستادی؟
گله گاوان را نشانم داد و گفت:
حیف است با اقوام خودمان عکسی به یادگار نگیریم !
دیدم راست میگوید ، آخر هیچ آدم عاقلی با دست خودش خانه و زندگی اش را بر سر خودش خراب میکند ؟
See insights and ads
All reactions:
Mina Siegel, Miche Rezai and 51 others

۲۲ فروردین ۱۴۰۳

شاهنشاها ! دیگر عرضی ندارم

تابستان بود . از آن تابستان های
داغ . شاه و شهبانو میآمدند اهواز .
در فرودگاه اهواز سپهبد بقراط جعفریان - فرمانده لشکر 92 زرهی و استاندار خوزستان - پیش از آنکه هواپیمای شاه به زمین بنشیند از مقامات محلی و بزرگان شهر که برای استقبال صف کشیده بودند در خواست کرد بسبب گرمای شدید هوا از خوشامد گویی به شاه و شهبانو خود داری کنند تا آنها مجبور نباشند لحظات بیشتری را زیر آفتاب سوزان جنوب بمانند .
هواپیمای شاه به زمین نشست . سپهبد جعفریان پای پلکان هواپیما خیر مقدم مختصری گفت . شاه و شهبانو آمدند از برابر صف مستقبلین رد بشوند .
در صف مستقبلین آقایی بود بنام حکیم شوشتری . این آقای حکیم شوشتری که بعد ها به نمایندگی مجلس شورایملی هم رسید در اهواز یک روزنامه چهار ورقی منتشر میکرد بنام خاک نفت .
وقتی شاه و شهبانو به صف روزنامه نگاران رسیدند آقای حکیم شوشتری دست کرد توی جیبش کاغذی بیرون آورد و شروع کرد به خواندن :
شاهنشاها ! علیا حضرتا !
اما همینکه سرش را بلند کرد چشمش افتاد به سپهبد جعفریان که پشت سر شاه ایستاده بود ‌و چنان چشم غره ای میرفت که زهره آدم آب میشد .
آقای حکیم شوشتری کاغذ را تا کرد گذاشت توی جیبش و گفت :
اعلیحضرتا ! علیا حضرتا ! دیگر عرضی ندارم
-------
*** سپهبد بقراط جعفریان در بهمن ۵۷ در آن هنگامه خون و جنون بسبب تیر اندازی اراذل اسلامی به هلیکوپترش به قتل رسید
طرح از : اردشیر محصص
May be a doodle
See insights and ads
All reactions:
Siavash Roshandel, Nasrollah Pourjavady and 31 others