دنبال کننده ها

۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

هر لحظه به رنگی بت عیار در آید ....

حبیب الله نو بخت از شاعران و روزنامه نگارانی است که بعد از شهریور بیست ؛ به اتهام همکاری با آلمان ها ؛ سالها در زندان متفقین بسر برد .
مرحوم نوبخت در یاد داشت هایش می نویسد :
"..روزی در زندان ؛ روزنامه " رعد امروز " را به زندانیان دادند . در این روز نامه مظفر فیروز مقاله ای نوشته بود و طی آن از متفقین خواسته بود که زندانیان را محاکمه کنند و چوب بزنند !...این معنی برای من مایه تعجب نبود ؛ چرا که سی سال پیش ؛ عبدالحسین میرزا فرمانفرما - که جد این جوانک بود - چنین بلایی را پیش بینی کرده ؛ این دور نما را به من و به آنهایی که حاضر بودند نشان داده بود و من دریغ ندارم این حکایت را برای شما باز گو کنم ."

او می نویسد : " من در فارس روزنامه بهارستان را انتشار میدادم و هر روز مورد بازخواست فرمانفرما - حاکم فارس - قرار میگرفتم . روزی فرمانفرما مرا احضار کرد و با تهدید گفت :
- شما روزنامه نویس ها خیال میکنید من از بالشویک می ترسم ؟؟...تو خیال کرده ای اگر بالشویک بیاید ؛ تو و امثال تو پیش خواهد افتاد ؟؟
من در میان امواج حیرت غوطه ور بودم که حضرت اقدس فرمودند :
- به خیال شما روز نامه نویس ها چه رسید ه ؟؟ مرا عبدالحسین فرمانفرما میگویند و اگر یک روزی بالشویک هم به این مملکت بیاید بازهم فرمانفرما فرمانفرماست ! جبه سرخی که دارم ترمه لاکی است و رنگ پرچم کمونیست هاست . می پوشم و پیش افتاده ؛ با ز هم ترا عقب میگذارم .....!!

------------------

از " شاهنامه آخرش خوش است - دکتر ابراهیم باستانی پاریزی - صفحه 123

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر